تاوان
#تاوان #پارت۳۷ پس عدالتی که همیشه بابا میگفت تو داری کجاست که من دوبار به یه گناه نکرده تاوان دا
#تاوان
#پارت۳۸
دیگه گریه ام نمیومد و همون درموندگی و ناتوانی در مقابل پدر عسل و داشتم اون موقع هم همین بود و من محکوم و مجازات شدم
الانم فقط نگاهش میکردم بدونی حس بدون حسرت بدون تعجب بدون انزجار چون هیچ کار دیگه ای از دستم برنمیومد
_تویی که بعد از کشتن یه آدم بعد از اینکه یه زندگی رو گرفتی و چند نفرو به خاک سیاه نشوندی بازم عین خیالت نبود و میخندیدی ادا میریختی و مثلا دلبری میکردی برای من......
روی میز خم شد تو صورت خیسم
_ببینم زندگی کردن بدون عذاب وجدان چه جوریه؟ هااان؟
بی حرکتی و سِر بودنم رو که دید عصبانی تر شد و محکم روی میز کوبید
_عوضی چرا لال مونی گرفتی یه چیزی بگو دیگه؟
متاسف و دلسوزانه بهش خیره بودم
برای خودم یا برای اونی که فکر میکنه شاهکار کرده
_مجبور شدم خرج کنم تا پیدات کنم بقیه شم که راحت بود یه پیشنهاد شراکت به برادر مفت خورت که بدجورادعای زرنگیش میشه بعد دوتا سوسه اومدن برای خواهر احمق و پسر ندیده اش
🌊🫀
گوشیم زنگ میخوره برای اینکه جواب بدم به انتهای راهرو سالن میرم .
تلفنم که تموم میشه برمیگردم توی راهرو میبینمش که به دیوار تکیه زده و با اون نگاه ه.ی.ز.ش بهم زل زده به سمت راهرو میرم که خارج بشم که دستم و میکشه و صورتشو نزدیک صورتم میاره و پچ میزنه : تو آخرش مال خودمی.
اگه الان وسط عملیات نبودیم فکش رو میاوردم پایین اما این عملیات به همین وابسته اس دستم رو از توی دست داریوش بیرون میکشم و به سمت سالن پا تند میکنم.
بعد از تموم شدن اون مهمونی لعنتی سوار ماشین میشم و نگاهم به چشمای به خون نشسته طاها میوفته که به جلو زل زده با سرعت خیلی زیاد رانندگی میکنه.همین که میرسیم پیاده میشه و دستم رو خیلی محکم میکشه و به سمت خونه میبره. درو باز میکنه و من هل میده تو درو قفل میکنه و به سمتم میاد. ته دلم خالی میشه. محکم میکوبونتم به دیوار که از شدت درد صورتم جمع میشه. صورتشو نزدیک صورتم میاره و میگه:......❤️🩹
#مهیجترینرمانعاشقانهامنیتیایتا🫀
https://eitaa.com/joinchat/297797006C4ff8f5d4f8
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
به سختی روکش تخت زیر پیر مرد و مرتب میکردم کمرم دیگه خم و راست نمیشد . در همین حال صدایی دم گوشم گفت
_ میخوای کمکت کنم ؟
پسرش بود . همون ک نگاه زیرکی و و تب دارش و همیشه حس میکردم . خودم هم بهش بی میل نبودم . در ثانی میدونستم با زنش مشکل داره
نازی به سر و گردنم دادم
_ اگه ممکنه ، آخه کمرم خیلی درد گرفت 🥺
دستاش و از دو طرفم رد کرد و روی تخت گذاشت منم مجبورا خم شدم ک...
_ الان برات درستش میکنم
همون طور ک ملحفه ی زیر پدرش و صاف میکرد سرش نزدیک گوشم شد تموم بدنم مورمور شد لبخند رو لبم اومد وقتی گفت .....😱❌💯
https://eitaa.com/joinchat/4123329806Ced00002e11
#رمان_جذاب_پرستار_شیطنت_هایم
طنزترین رمان ایتا با اختلاف 🤣
ماهرو ، یه دختر خُل و چِل بی پدر مادره 😐 "منظور همون بی خانوادست، نه ینی مامان بابا نداره:/ ای بابا اصن ولش کن" که پرستار یه مرد پولدار و بچه هاش میشه
داریوش جاوید، مرد مغروری که بخاطر گذشتش یک شخصیت ضد زن و عبوس و یوبس پیدا کرده😐اما ببینیم ماهی با پاره بازیاش چه بلایی سر این خونه و خانواده بی روح میاره😶👇😬👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2164916369Cc9b71f39f2
دارای محدودیت سنی بچه نیاد🤫‼️
#جزرومـــــــــد
#پارت۱۲
_تا کی مامان جان..... تو جوونی خواسته داری تاکی فقط میخوای سرتو بندازی پایین بری درمانگاه و بیای و آخر ماه هم هیچی دستتو نگیره.....همین دیروز ملیحه میگفت حداقل یه ذره به سر و وضعت برسم ولی خدا میدونه چقدر عذاب میکشم و شرمنده اتم که......
کلافه شدم از شنیدن همیشگی این حرف های تکراری و حرفشو بریدم
_مامان.....من یه تار موی سفید تو رو به کل اِهِن و تولوپ اون جماعت نمیدم که از ترس اینکه نکنه ثروتشون کم بشه و آبروشون بره که پسرشون یه زندگی پنهانی داشته حتی به عروس و نوه شون یه سقف بالاسر ندادن که گیر منوچهر نیوفتیم
بغلش کردم و گونشو محکم بوسیدم
_الانم الکی غصه نخور
بهترین مامان خودتی بقیه اداتو در میارن
دوقولوها هم که تا حالا تو حیاط داشتن بازی میکردن اومدن و پریدن رو سرو کله ی ما
۶سالشون بود....بعد از این دوتا وروجک تازه زندگیه من و مامان انگار یه دلخوشی پیدا کرد
مامانم قبل از این دوتا یه بار دیگه حامله شده بود ولی زیردست وحشی بازیای منوچهر از دست رفت
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
🔴 ورزش سه (فوتبال ) به ایتا پیوست
✍اطلاعیه مهم
طرفدار کدوم تیم فوتبال هستید 😍👌
روی تیم مورد نظر کلیک کنید 👇
🔴پرسپولیس 🔵استقلال سپاهان
ذوب آهن تراکتورسازی سایر تیمها ایرانی
رئال مادرید بارسلونا سایر تیمهای خارجی
🚨مرجع معتبر نرخ طلا و سکه و ارز در پیامرسان ایتا
👇🙏
https://eitaa.com/joinchat/2407989666C3183731e2e
.📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👆🙏
به عقد مردی در اومدم که نمیشناختمش دستشو دورم پیچید و زیرگوشم زمزمه کرد اگه دختر خوبی باشی و رازدار باشی ،قول میدم زندگی با من بهت خوش بگذره❗️
من مریمم اون شب لباس بازی به اجبار پوشیدم و چشم انتظار مردی که قراره شوهرم بشه نشستم چشم انتظار مردی که میدونستم نمیتونه کاری کنه تا بتونه دستمال رو تحویل بده،پوزخندی به صورت بزک کرده ام زدم من برای چی تا این حد خودمو آرایش کرده بودم؟ با صدای تقه ای که به درخورد لب گزیدم و منتظر داماد شدم اما با ورود یه مرد جذاب نفس تو سینه ام حبس برید بیرون تودیگه کی هستی؟😳😰
با ترس نگاهش کردم، نگاه پرپوزخندش روی بدنم نشسته بود و من فکر میکردم این مرد جذاب با شونه های ستبر کیه؟نزدیک که شد از بوی عجیب و غریبی که میداد عوقی زدم ،اما دست روی دهنم گذاشت و تو گوشم زمزمه کرد:هيس!! من هواتو امشب دارم ،با چشمای از حدقه درومد نگاهش کردم که....😱🥶❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1315308723C56b4424585
اتفاق وحشتناکی که زندگیمو خراب کرد😭🔥