eitaa logo
تاوان
9.6هزار دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرا دوباره اومدن؟چرا خاطراتی که زیر خاک بود دوباره کشیدن بیرون؟ بالا سره گاز تو حیاط بودم و فکرم مدام میچرخید دو قولوها هم تو خونه مشغول بازیشون بودن تا اینکه زنگ خونه رو زدن....تعجب کردم اصولا کسی با ما کار نداشت اونم این موقع از سال که محله مون خالی میشد و خلوت.... چادرمو از روی طناب برداشتم و درو باز کردم  حیرت کردم. فقط دیدن چشمای کشیده و مشکیش کافی بود که بفهمم خودشه......محمد طاها شمس نوه ی ارشد حاج آقا شمس پسرعموی من ،کسی که ۱۴ سال پیش زل زد تو چشمام و بهم گفت که قاتل بابامم حرفی که هیچ وقت از سرم بیرون نرفت و احمقانه تا چند سال پیش فکر میکردم نکنه حق با اونِ و بابا رو من کشتم بی رحمیش شبیه بابا بزرگش بود و من قدر اون پیرمرد ازش متنفر بودم  
اون موقع یه نوجوون جمع و جور و معمولی بود ولی الان یه مرد بزرگ و جذابِ و با این ریش های نه کوتاه و نه بلند مشکی و موهایی کوتاه ولی مرتبش بیشتر از قبل شبیه بابا شده چیزی که من اصلا دوست نداشتم اون برای من ادمی با ذات شیطان و ظاهر فرشته اس _باید صحبت کنیم صداش رو هم باید به جذابیتش اضافه کنم بم و مردونه ولی ای کاش به جای این ظاهر همه چیز تموم باطنش درست میشد و یه ذره شعور داشت و حداقل یه سلام میداد..... دست از آنالیزش برداشتم و جدی شدم حتما اینم اومده تا حرفای مادربزرگش رو بزنه و راضیم کنه واینجاست که میگن خدا عادلِ شاید این پسر حاجی هیچ وقت فکر نمیکرد یه روز دونه به دونشون بیان اینجا و به صف بشن برای اینکه برگردم تو اون خونه ای که منو ازش انداختن بیرون و مرحم قلب حاج خانمشون بشم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من هر دو طرفو باهم میخواستم و زندگی با یه قلب نصفه و نیمه برام هیچی نبود بالاخره بعد از دوسال حاجی راضی شد و قرار عقد و عروسیمونو گذاشتیم تا اینکه اون دختر تو بهترین روزای زندگیم نفسمو برید و من شدم آدمی که حتی تو خوابم نمیدیدم به خاطره اینکه به خاک سیاه بشونمش حتی حاضر بودم پا رو اصول زندگیم بزارم باهاش رابطه داشته باشم ولی خودش زیر بار نرفت ومجبور شدم عقدش کنم الانم که همه چیز تموم شده بعد از الهه از خانوادم جدا شدم بزرگترین خواسته ی من از زندگیم بودن با عشقم بود که حاجی اون فرصتو ازم گرفت دلم براشون تنگ میشه ولی کینه ام نمیزاره نزدیکشون بشم کلید انداختم و رفتم داخل خونه ای که قرار بود برای من و الهه باشه بعد از اون ،همه جا رو پر از عکسامون کردم چه برنامه ها با هم داشتیم که به هیچ کدومشون نرسیدیم
از پیش الهه میام همه چیزو براش تعریف کردم خوشحال بودم بیشتر از همیشه با همون لباسای کثیف رفتم رو تخت و دراز کشیدم انگار یه بار یه تنی رو از شونه هام برداشتن ولی......ولی بستنش به قبلم چون سنگینیشو احساس میکنم دستم چرخوندم و دوباره رد ناخونا رو دیدم..... _لعنت بهش عصبانی پلک بستم و بازم اون چشمای ابری.....سریع چشمام باز شدن _لعنت بهش.... از اون دختر متنفرم......از دختری که هر کی نمیشناختش گول اون ظاهر مظلوم و ساده شو میخورد متنفرم میتونستم چند نفرو بفرستم سراغش تا کارشو بسازن ولی نکردم میتونستم آبرو حیثیت براش نزارم ولی نکردم لیاقتشُ داشت ولی نکردم الانم همین که تو تنهایی و جهنم خودش داره میسوزه برام بسته اون تاوان کارای خودشو پس داد نه من
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حق به جانب اخم کردم بهش .دوست داشتم حرصم و سرش خالی کنم شاید حرص اون دختر بچه ی ده ساله که دنیاش پدرش بود و محکوم شده بود به قاتل عزیزترینش بودن _سلام واجبه پسر حاجی نمیدونستی؟ ابروهاش و بالا انداخت تعجب کرد از حاضر جوابیم حتما فکر کرده مثل اون موقع میزنم زیر گریه و میتونه برای من قلدور بازی دربیاره _تو میخوای به من دین و ایمون یاد بدی؟ چقدر محکم و با جدیت حرف میزنه اعتماد به نفسم که واویلا ولی هنوز منو نشناخته البته خودمم این ریحانه رو تازه شناختم که میتونم چقدر کینه ای وحاضرجواب باشم _خیلی خودتو دست بالا میگیری مگه تو کی هستی جز نوه ی حاج آقا شمس ؟! اخم ریزی کرد .نمیدونم چی تو اون چشمای لعنتیشه که مو نمیزنه با بابام _من وقت اضافه ندارم تلف کنم حتی الان که کارشون گیر بود بازم پرو بازی درمی آورد....خندیدم بهش
رمان جذاب جزرومد🍂 در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۳۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۲۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2