همینه که نیست
هوش مصنوعی، ازت متنفرم که هنر انسان رو دزدیدی و حالا کشته مرده های سود تجاری حاضر نیستن حتی بابت
بابا نه که از رشته ی نظری بدم بیاد، ولی اگه تو هنرستان انیمیشن میخوندم چی؟...
همیشه دارم به پایان فکر میکنم.
حتی در حین تجربه کردنِ بهترین خاطرات زندگیم هم دارم به این فکر میکنم که اگه یه وقت خدایی نکرده همه چیز تموم بشه من باید با این خاطرات و هرچیزی درموردش چیکار کنم؟
کاش هیچوقت مجبور نشم کاری درمورد اون خاطرات انجام بدم و فقط با یه یادش افتادن لبخند های واقعی بزنم.
فهمیدم که با کسایی که دوستشون دارم مادرانه رفتار میکنم؛ مثلا زنگ میزنم دوساعت دعوا میکنم که "یعنیچی که سرِ کلاسا میخوابی و نمره ـت رو هواست؟"، یا یه چیزی مثلِ "وایسا اینجا ازت عکس بگیرمم~".
همینه که نیست
بابا نه که از رشته ی نظری بدم بیاد، ولی اگه تو هنرستان انیمیشن میخوندم چی؟...
دیدم صدوهشتاد درجه تغییر کرد