eitaa logo
طب کوثر (مخصوص بانوان)
2.1هزار دنبال‌کننده
425 عکس
184 ویدیو
9 فایل
🌸 این کانال، ویژه و به نام نامی مادر سادات است؛ لطفا آقایان وارد نشوند. 👑 سلام بانو! خوش اومدی 🔑 بیمه مادام‌العمر سلامت تو اینجاست 🌱رازهای نهفته‌ی بانوان فاش شد! سلامتی، قبل نطفه تا سن کهنسالی با شیوه شیرین تر از عسل🍯 هر نوع کپی ممنوع ❌❌❌
مشاهده در ایتا
دانلود
طب کوثر (مخصوص بانوان)
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت اول خونه‌ی سبز، آسمونِ آبی، سرشار از امید اون روز صبح، خورشید خانوم جوری می‌تابید انگار عاشق شده بود ☀️🤍 همه‌ی نورش رو بی‌هیچ منت ریخته بود روی «هستی». آسمون صافِ صاف بود، آبیِ آبی، مثل دریای جنوب 🌊 باد می‌رقصید 🍃 می‌اومد صورت درختا رو نوازش می‌کرد، حالِ هوا طوری بود که آدم دلش می‌خواست زندگی رو محکم بغل کنه. ما یه گوشه‌ی ایران زندگی می‌کنیم؛ نه شلوغ، نه خاص، اما پر از امید. عروسی‌مون ساده و آروم تموم شد. نه تجمل، نه هیاهو. با کمک خودم و بابامون، همه‌چی جمع‌وجور و آبرومند پیش رفت 🤍 بعدش هم با زحمت بابای حسین، یه خونه‌ی نقلی جور شد؛ کوچیک، امن، و مهم‌تر از همه بی‌اجاره 🏡 ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست .https://eitaa.com/tebkowsar
طب کوثر (مخصوص بانوان)
تو خونه‌ی پدرم یه کم تی‌تیش مامانی بزرگ شده بودم 😄 اما حالا داشتم کم‌کم زندگی واقعی رو تجربه می‌کردم؛ خانه‌داری، مسئولیت، برنامه‌ریزی. خونه‌مون پر بود از سبزِ کله‌قازی 🌿 رنگی که دلم باهاش آروم می‌گرفت. کوسن‌ها، پرده‌ی آشپزخونه، حتی گلدون کنار پنجره… 🪴 آشپزخونه دنیای من بود؛ قاشق‌ها برق می‌زد ✨ جاادویه‌ها مرتب و ردیف 🧂 همه‌چی سر جای خودش. مزاجم گرمه، احساسی‌ام، زود ذوق می‌کنم ❤️‍🔥 لباسم رو با آرایشم ست می‌کنم، حتی برای خونه. ناهار فقط غذا نیست؛ یه جور دوست داشتنه 🍽️ تقریباً هر ماه یه گوشه‌ی خونه رو عوض می‌کنم؛ یه رومیزی، یه جابه‌جایی کوچیک، برای اینکه حالِ خونه تازه بمونه. حسین اما… سردمزاجه، یه کم بی‌خیاله 😌 کارمند یه شرکته، کم‌حرف، کم‌توقع. همیشه می‌گه: «همین که خونه آرومه، کافیه.» اون روز هم ناهار رو با ذوق آماده کرده بودم 🍛 سفره پهن بود، غذا هنوز بخار داشت. صدای کلید اومد 🔑 در باز شد… حسین وارد شد با اخم‌هایی که تا وسط پیشونیش نشسته بود 😶‍🌫️ سلام کردم… اما جواب نداد. همون لحظه حس کردم هوای خونه یهو سنگین شد 🌫️ من چیزی نگفتم، پاپیچ نشدم. فقط آروم گفتم: «ناهار حاضره.» نشست… اما هنوز قاشق دستش نرفته بود که یهو… 💥 ادامه دارد… . ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست .https://eitaa.com/tebkowsar
🌼🟡🟢🟡🟢🟡🟢🌼 فعلاً من برم… دارم مقدمات رفتن به کلاس رو آماده می‌کنم 🎒✏️ امروز آخرین جلسه‌ی کلاسه. یه حسِ خاص داره؛ هم خستگی، هم یه ذوقِ ریز تهِ دل 😊 الهی که جلسه‌ی آخر پرثمر و موندگار باشه 🤍 .
. 🍃«جوانه زدن یعنی باور کنی حتی تاریک‌ترین خاک هم راهی به نور دارد.» .
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو سفره دار عالمی مشکل گشایی آقای ما سلطان علی موسی الرضایی السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام ❤️ 🕌 .
. سلام و نور ✨ .
. خب آماده این بریم خونه دو کبوتری که تازه زیر یک سقف رفتن (حسین و زهرا)؟! 😇☺️ .
طب کوثر (مخصوص بانوان)
تو خونه‌ی پدرم یه کم تی‌تیش مامانی بزرگ شده بودم 😄 اما حالا داشتم کم‌کم زندگی واقعی رو تجربه می‌کردم
بسم الله الرحمن الرحیم✨ قسمت دوم خونه ی سبز، آسمون آبی، سرشار از امید از زبان حسین تو شرکت بودم… روز شلوغی بود 😵‍💫 ذهنم شلوغ‌تر. جلسه پشت جلسه؛ عدد، حرف، فشار… همه‌چی با هم ریخته بود رو سرم 📊📈 سرم داشت می‌ترکید 🤯 یه لحظه نشستم فقط برای اینکه نفس بکشم 😮‍💨 همون موقع گوشی لرزید 📱 پیامک بانک 💳 برداشت مبلغ… خرید اینترنتی 🛒 اسم «زهرا» که اومد یه چیزی تو دلم فرو ریخت 😶 نه اینکه پولش مهم باشه… اون فشاری بود که از صبح تو سینه‌م جمع شده بود و دنبال یه راهِ خروج می‌گشت 🫀 زنگ نزدم 📵 پیام ندادم ✖️ همه‌چی رو ریختم تو خودم؛ مثل همیشه 🧱 تا آخر وقت عددها تو سرم می‌چرخیدن 🔄 و سنگینیِ فکر هی بیشتر می‌شد 🌫️ تو راه خونه 🚗 هی با خودم حرف زدم جمله‌ها رو تو ذهنم سبک‌سنگین کردم ⚖️ اما هیچ‌کدوم به‌موقع نبود ⏳ در که باز شد 🚪 بوی غذا خورد تو صورتم 🍛 اما دلم آروم نشد 🖤 نشستم سر سفره قاشق رو گرفتم 🍽️ هنوز نخورده بودم که… یه جمله بی‌اجازه پرید از دهنم ⚡ نه همونی که باید نه با همون لحنی که می‌شد 😔 و همون‌جا فهمیدم بعضی حرف‌ها وقتی از دلِ سنگین بیان می‌تونن یه خونه رو بلرزونن 💥🏠 ادامه دارد… 🖤 . ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست https://eitaa.com/tebkowsar
طب کوثر (مخصوص بانوان)
بسم الله الرحمن الرحیم✨ قسمت دوم خونه ی سبز، آسمون آبی، سرشار از امید از زبان حسین تو شرکت بودم
ادامه | همان صحنه – سر سفره قاشق تو دستش موند 🍽️ غذا هنوز بخار داشت اما هوا سنگین‌تر از قبل شده بود 🌫️ حسین سرش رو بالا آورد نگاهش افتاد به من… نگاهی که انگار حرف‌های نگفته‌ی یه روزِ کامل تو خودش جمع شده بود 😶 آروم گفت: «خب…» همین یه کلمه کافی بود تا دلم بلرزه 💔 گفت: «من نخواسته باشم تو این‌جوری آرا گیرا کنی …» چطوری باید توجیه کنم !؟ نگاهش رفت به صورتم به موهام به لباس خونه‌ای که با وسواس انتخاب کرده بودم 👗✨ قاشق از دستم افتاد نه روی زمین تو دلم 💥 گفت: «من تو رو همین‌جوری دوست دارم ساده خونه‌ای» صداش بالا نرفته بود ولی هر کلمه محکم می‌نشست 🧱 گفت: «الانم لب به غذا نمی‌زنم برو آرا و گیراتو پاک کن» سفره هنوز پهن بود 🍛 نان گرم کنار بشقاب‌ها 🫓 بوی زعفرون تو هوا پیچیده بود 🌾 اما هیچ‌کدوم دیگه گرم‌کننده نبود 🥀 ادامه داد: «زیبایی تو سادگیه چرا این‌قدر برای چیزای جورواجور هزینه می‌کنی؟» نگاهم چرخید تو خونه 🏠 به پرده‌هایی که با ذوق خریده بودم به کوسن‌ها به سبزِ کله‌قازی 🌿 به همه‌چی که فکر می‌کردم اسمش عشقه 💚 خواستم بگم این‌ها برای دیدن کسی نیست… برای دل خودمه 💭 اما حرف تو گلومم موند 😔 سکوت بین‌مون نشست درست وسط سفره 🍽️ نه من بلند شدم نه حسین لقمه گرفت فقط یه خونه یه زن یه مرد و سؤال‌هایی که بی‌صدا داشتن جوانه می‌زدن 🌱 ادامه دارد… ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست https://eitaa.com/tebkowsar