eitaa logo
طب کوثر (مخصوص بانوان)
2.1هزار دنبال‌کننده
427 عکس
184 ویدیو
9 فایل
🌸 به خونه‌ی مادر سادات، ازمشهد الرضا ع خوش اومدی! ⛔ ورود آقایون ممنوع 📖 خانم سادات، نویسنده و مدرس با ۲۵ سال تجربه، در غالب داستانی شیرین‌تر از عسل سبک زندگی، همسرداری و... برات تعریف می‌کنه – برای اولین بار در کشور 🌱 هر خونه یک طبیب کپی ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 این روزها که مشاوره میدم، خیلی‌ها از درد کمر و ستون فقرات شکایت دارن 🧠💛 🥄 نسخه ساده: ۷ عدد انجیر + ۱ قاشق مرباخوری عسل + ۲ لیوان آب 🔥 ۱۰ دقیقه بجوشانید و صاف کنید، میل شود 🍑 انجیرها را هم بخورید 💦 کل بدن عرق می‌کند و درد کاهش می‌یابد 📅 هفته‌ای ۲–۳ بار 🚫 تا تشنه نشدید، آب و چای نخورید .
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگیمه ،مشهدتت پناه خونوادگیمه ... 🕌 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. سلام و نور خدمت شما همراهان عزیزم ❤️ من همچنان تو مسیر شمالم با خودروی شخصی جاده قزوین _رشت پوشیده از برف هست ☔️🌨 فرصت خوبیه 🌟 من کلی متن کتابم رو ویراستاری کردم بریم سراغ ادامه‌ی داستان مجید و سمیه از خطه سرسبزی (شاندیز مشهد) 👇
زندگی با دورِ تند و آهسته 🌪 فصل دوم: مهمانی، بوق، و صدایی که دل را لرزاند زندگی سمیه و مجید یک قانون نانوشته داشت: هیچ‌وقت برای مهمانی، هم‌زمان آماده نمی‌شدند. هیچ‌وقت. آن شب دعوت بودند خانه دخترخاله مجید. ساعت مهمانی: ۸ شب. ساعت استرس مجید: ۷:۱۲. مجید از ساعت ۶:۴۵ کفش پوشیده بود. جلوی آینه راه می‌رفت. می‌نشست. بلند می‌شد. سوییچ ماشین را سه بار برداشت، گذاشت، برداشت. از اتاق گفت: «سمیه! دِیر شُد هاااا!» از داخل اتاق خواب، صدای آرام سمیه آمد: «نه هنوز زوده…» مجید زیر لب: «اِی خدااا… زوده واسه کی؟ واسه لاک‌پشتا؟» سمیه جلوی کمد ایستاده بود. یک مانتو دستش. سه دقیقه نگاه. برگرداند. یکی دیگر. نگاه. آه کوتاه. با خودش: «این رسمی‌تره… اون راحت‌تره… اون یکی رنگش قشنگ‌تره…» انگار قرار بود برود مراسم تاج گذاری ملکه فامیل ، نه خانه فامیل درجه سه. مجید دیگر طاقت نیاورد. رفت تو حیاط. ماشین را روشن کرد. بووووق! سمیه از داخل: «مجییید! همسایه‌ها چی میگن؟!» مجید سرش را از پنجره آورد بیرون: «میگن شوهرش فعاله، زنش هنوز تو فاز انتخاب مانتوئه!» سمیه خندید، ولی همچنان آرام. لپاش گل انداخته بود ☺️ یک نفس با تموم وجود خب دیییییییگه چقققققد عجله داری ها! مجید تو ماشین: «الان اگه موتور کامل باز می‌کردم، بسته بودم، زودتر تموم می‌شد!» دوباره بوق. بووووق! سمیه بالاخره در را باز کرد. کیف دستش. چادر مرتب. قدم‌ها؟ مثل همیشه… انگار روی ابر. مجید زیر لب با لهجه مشهدی: «یاااا علی… تا برسیم همه رفتن سمیه نشست تو ماشین. با لبخند: «چرا حرص می‌خوری؟ مهمونی که فرار نمی‌کنه.» مجید: «ولی آبرو فرار می‌کنه! همه رسیدن، ما تازه داریم استارت می‌زنیم!» سمیه کمربندش را آرام بست. گفت: «آدم قرار نیست با استرس برسه خوش بگذره.» مجید خواست جواب بده… ولی یه لحظه نگاهش کرد. این آرامش سمیه گاهی اعصابش را خرد می‌کرد، ولی هم‌زمان… یه جای نامرئی دلش را هم خنک می‌کرد. ماشین حرکت کرد. سه متر جلو رفتند. سمیه گفت: «چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم؟» مجید: «کردی دیگه!» سمیه: «نه انگار نکردم… وایسا برگردیم.» مجید ترمز زد جوری که خودش هم جا خورد: «سمیه! ما چندساله ازدواج کردیم یا تازه می‌خوایم خونه بسازیم؟!» سمیه پیاده شد. آرام. رفت تو خانه. مجید تو ماشین سرش را گذاشت روی فرمون: «من با این ریتم زندگی کنم، پیر میشم تا سی سالگی…» سمیه در را باز کرد… وارد خانه شد… دو ثانیه بعد — بووووم! صدایی کوبنده، از داخل خانه. نه صدای افتادن قابلمه بود، نه صدای در. یه صدای سنگین. غافلگیرکننده. جوری که دل آدم می‌ریخت. مجید از ماشین پرید بیرون: «سمیههههه!» دوید سمت در. کوچه ساکت شد. چراغ چند خانه روشن شد. یک سگ شروع کرد به پارس کردن. قلب مجید توی گلوش می‌زد. برای اولین بار در زندگی، نه تند فکر می‌کرد نه تند حرکت. فقط… ترسیده بود. . ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست 🌸 | عضو شوید👇 .https://eitaa.com/tebkowsar
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عصبانیت در حد انفجار 🔥💥 📌اینم پرخاشگری های کسایی که گرمی و خشکی زیاد داره هست ها!♨️ 📌یک دلسوزی پیداشه هر روز یک لیوان سکنجبین و رب انار ملس بده نجاتش داده ☺️👍
. خدا را شکر ما هم رسیدیم (استان گیلان) برا مجلس تدفین البته دیرتر اومدیم ممنون از دوستانی که لطف کردن و پیام تسلیت و... ارسال کردن و ان شالله همه ی رفتگان آسمانی غریق دریای رحمت الهی قرار بگیرن 🤲 .
. 🌱جهت شادی همه رفتگان و مخصوصا شهدا از صدر اسلام تاکنون وهمچنین زهرا پسندیده من یقرالفاتحه والا خلاص و الصلوات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طب کوثر (مخصوص بانوان)
زندگی با دورِ تند و آهسته ✨ 🌪 فصل سوم: صدایی که خانه را لرزاند 🔥 صدای «بوووم» هنوز تو گوش مجید می‌پیچید 😳 دلش ریخت. پاهاش خودش دوید 🏃‍♂️💨 «سمیه!» 💬 درِ خانه نیمه‌باز بود 🚪 بوی تند… شبیه بوی غذای سوخته، تو هوا پیچیده بود 😬 سمیه از آشپزخانه صدا زد، کمی هول‌زده اما نه آشفته 🙃: «مجید… نیا تو بدو بدو! صبر کن یه لحظه.» ⏳ مجید که نفس‌نفس می‌زد، گفت: «صبر؟! صبر واسه وقتی خوبه که خونه نترکیده باشه!» 💥 رفت داخل 🏠 درِ قابلمه خورش روی گاز کج شده بود 🍲 درِ شیشه‌ای ترک برداشته و افتاده بود روی زمین 💔 خورش جوشیده، سر رفته، شعله رو خفه کرده، بعد هم گاز خاموش شده و درِ داغ با فشار افتاده بود پایین 😱 سمیه گفت: «شعله کم بود… فکر کردم خاموشه… ولی حرارت مونده بود.» 🔥 مجید سریع پیچ گاز رو چک کرد، پنجره رو باز کرد 🌬️ هود رو روشن کرد 💨 حرکت‌هاش سریع، دقیق، بی‌معطلی ⚡ سمیه حوله خیس آورد 💧 آروم شیشه‌های داغ رو کنار زد که پخش نشه 🧤 یه صحنه عجیب بود… یکی سرعتِ عمل 🚀 یکی آرامشِ کنترل 🕊️ مجید گفت: «خوب شد برگشتی چراغو چک کنی…» 💡 سمیه نفس عمیق کشید 😌: «دیدی؟ گاهی اون عجله‌ات جون می‌ده، گاهی این مکث من.» هر دو ساکت شدن 🤝 چند دقیقه بعد، اوضاع امن شد 🛡️ مجید نشست روی صندلی 🪑 دستش هنوز می‌لرزید 🤲 گفت با لهجه: «دل آدم یه جوری می‌ریزه که انگار از بالای طرقبه قِل خورده پایین…» 😅 سمیه لیوان آب داد دستش 🥛: «دیدی؟ گاهی اون عجله‌ات جون می‌ده، گاهی این مکث من.» مجید خندید کوتاه 😄: «یعنی ما دوتا با هم، یه آدم استاندارد درمیایم؟» سمیه: «استاندارد که نه… ولی قابل زندگی چرا.» 💚 هر دو خندیدن 😆 از اون خنده‌های بعد از ترس، که آدم قدر نفس کشیدنو می‌فهمه 🌬️💓 مجید بلند شد گفت: «خب حالا مهمونی چی؟» 🎉 سمیه گفت: «اول خونه رو مرتب کنیم 🧹 بعد اگر رسیدیم، می‌ریم 🚗 نرسیدیم، زنده‌ایم… خودش نعمته.» ✨ مجید سر تکون داد 👍 این بار بدون بحث 🤝 اون شب نه فقط قابلمه 🍲 که یه باور هم ترک خورد 💥: نه همیشه تندی نجات می‌ده ⚡ نه همیشه آرامش کافی‌ه 🕊️ زندگی، جایی بین این دوتاست. 🌿💫 ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست 🌸 | عضو شوید👇 .https://eitaa.com/tebkowsar