تنها یک چیز میدانم و آن اینست که وقتی
میخوابم دیـــگر معنای ترس را نمـــیدانم
معنای رنج را، معنای سعادت را،
خوشا آن کس که به خوابی عمیق فرو رفته است. خـواب سکهایست کــه بهای هر چیـز را میپردازد. تـرازوییــست کـه وزن هـمه آدمـیان در کفههایـش
یکسان است؛ فقیر و غنی، دارا و ندار، همه و همه ..
روزی میرسد که
نسبت به همه چیز بی تفاوت میشوی.
نه از بدگوییهای دیگران میرنجی
و نه دلخوش به حرفهای عاشقانهی اطرافت؛
به آن روز میگویند:
"پیری".
آن روز، ممکن است برای برخی
پس از سی سال از اولین روزی که
پا به این دنیا گذاشته اند؛ فرا برسد
و برای برخی پس از
هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد.
این دیگر به چگونه تا کردن زندگی با انسانها بستگی دارد!
چیزی از درونم،
مرا میسوزاند.
شبیه یک زخم عفونیست.
زخمی که از یک گزش پشهای
کوچک شروع شد و حالا آن
سرش به استخوانم رسیده است.
هرروز با همین استخوان شکسته،
خودم را به دوش میکشم
به امید رسیدن، بر طبق عادت.
عجیب است.
با اینکه چاقویی در استخوان دارم،
هنوز هم راه میروم و لبخند میزنم.
بر این صحنهای که بازیگرش را
اشتباه انتخاب کردهاند
و مرا در لباس تنگ
نقشی اشتباه تنها گذاشتهاند.
میلرزم.
میلرزم تا تعادلم را حفظ کنم اما...
اما برای چه؟
خندهام میگیرد.
به تلاش مذبوحانهام برای
این زندگی نازیسته...