17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون روز خوب میرسه از راه
کوچه بوی یاس میگیره...
@EhsanYasin
تا زنده ایم باید زندگی کنیم...
باید رو به جلو حرکت کنیم مختارانه یا اجباری
باید ادامه داد و به ترس ها غلبه کرد
باید خودمون رو بشناسیم باید دنبال خدا بگردیم و اون رو هم بشناسیم
تا زنده ایم فرصت داریم و تا فرصت داریم باید ازش استفاده کنیم
باید پیشرفت کنیم و باید تاثیر گذار باشیم
باید قوی بمونیم و آماده بشیم برای یک سفر طولانی
این عقیده ی منه...
نوشته ها فقط نوشته هستن... مخلوط با اغراق و تشبیه های ادبی که باید به راحتی ازشون رد شد...
حقیقت چیزی فرای این هاست...
حقیقت اینه که دنیا برای انسان های ضعیف ساخته نشده...
دنیا تاب گلایه های ابدی من و ما رو نداره
زمان نمی ایسته و زندگی متوقف نمیشه
باید عجله کنیم و خودمون رو به سرعتش برسونیم
هر چقدر هم که خموده و اندوهگین باشیم باز هم نباید تسلیم بشیم
دنیا داره به سمت و سوی عجیبی می ره
داره داد می زنه کوله بارت رو جمع کن
خودت رو آماده کن... فرصتی نمونده... خطت رو مشخص کن... قدرت و انرژیت رو نگه دار و ذهنت رو باز کن تا با یک انتخاب اشتباه به تباهی دچار نشی...
همون تباهی که مردمان بسیاری بهش دچار شدن و چیزی جز حسرت براشون باقی نموند.
مراقب باش در دنیای آینده حسرت مند باقی نمونی...
و در انتها و زمانی که مهدی موعود قیام کرد آماده باشی... کاری انجام بدی... نقشی بازی کنی...
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای ایرانی
ما جوونا یه جمله داریم که میگیم خیلی مردی به مولا
@twtenghelabi
برعکس من تو همیشه زود می رسی...
تو همیشه همون جایی هستی که باید باشی
تو همیشه کنارم بودی و احاطه ام کرده بودی
دست هات رو حایل می کردی که آسیبی بهم نرسه
من احمق بودم...
دستم رو روی آتش می گرفتم تا نظاره گر سوختنش باشم و بوی سوختگیش رو حس کنم
سرم رو محکم به دیوار می کوبیدم تا شکاف پیدا کنه و رد خون رو روی صورتم احساس کنم
زبون خودم رو گاز می گرفتم تا مزه ی تلخ بی زبونی رو بچشم
روحم رو به بازی می گرفتم تا درد رو روونه ی وجودم کنم و باهاش زندگی کنم
من احمق بودم... اما هر بار که به مو می رسید تو نمی ذاشتی پاره بشه... حصار می شدی و نجاتم می دادی...
دم به دم درون یک تلاطم ابدی بودم...
من دل می کندم و تو آغوشت رو برام باز می کردی...
من رو بر می گردوندم و تو لبخندت رو نصیبم می کردی...
من با لجبازی، بازیچه ی دستان عشق می شدم اما تو خالص ترین و مقدس ترین عشقت رو بی چشم داشت تقدیمم می کردی...
اون سوزندگی مقدس برام آشنا نبود... فرار می کردم... دنبالم میومدی... به موقع می رسیدی...
آره!
تو به موقع رسیدی... برعکس من!
حتی آتش هم بدون وجود هوا خاموش میشه...
من چطور می تونستم بدون همراهی تو ادامه بدم؟...
من باید بر می گشتم خونه... همه خونه دارن... من هم باید بر می گشتم... بر می گشتم به آغوش تو... رها از هر لطمه ای که به خودم زده بودم... من باید با تک تک زخم هام برمی گشتم کنار تو... پشت تو پنهان می شدم و مثل یک کودک بی پناه ازت می خواستم که اشتباهاتم رو ببخشی و طرف من رو بگیری...
و تو در عاشقانه ترین حالت ممکن طرف من رو گرفتی... غم های وجودم رو از آن خودت کردی و زخم هام رو رفو کردی...
عشق تو زیبا تر بود...
عشق تو مثال زدنی نبود... شبیه هیچ خواب و رویایی نبود...
هیچ قصه ای توان توصیفش رو نداشت و هیچ زبانی توان بیانش رو نداشت
عشق تو زخم می زد بر روی زخم هام... اما جنس این زخم ها متفاوت بود...
زخم ها جوونه می زدن... سبز می شدم... رنگی می شدم...
جنس دوست داشتن تو شبیه هیچ دوست داشتنی نبود! شبیه خودت بود...
نصیب هر کسی نمی شد و اگر می شد هزینه داشت...
و هزینه اش این بود که تمام قلب، بایستی تقدیمت می شد...
نه بخشی یا گوشه ای از قلب... همه ی قلب... تو خیلی بزرگ بودی برای قلب من...
هر چند که قلب کوچک من لایق عشق بزرگ تو نبود اما تنها چیزی بود که باقی مونده بود...
تقدیمت کردم...
و تو در عوض عشقی رو به من دادی که بی همتا بود... عشقی که هر لحظه شعله ور تر می شد...
با زانو به زمین خوردم...
چقدر دیر شناخته بودمت...
درموندگی و بیچارگی رو حس کردم...
چقدر کوته نظر بودم... چقدر بی وفا بودم...
چقدر پست و نالایق بودم...
و لحظه ای این جمله در نظرم اومد که:
بیچاره آنکه عشق تو را نچشیده باشد...
بیچاره تر آنکه عشق تو را چشیده باشد...
#بیادعا
دل را ز بىخودى سرِ از خود رمیدن است
جان را هواى از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سردادهام فغان
بانگ جرس زشوقِ به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم
بارى علاجِ شوق گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوى سرکِشت
خورشید من برآى که وقت دمیدن است
سوى تو اى خلاصهى گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوى پرکشیدن است
-شهید سیدعلی حسینی خامنهای
قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَآ إِلَّآ إِحْدَى ٱلْحُسْنَيَيْنِۖ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَن يُصِيبَكُمُ ٱللَّهُ بِعَذَابࣲ مِّنْ عِندِهِۦٓ أَوْ بِأَيْدِينَاۖ فَتَرَبَّصُوٓاْ إِنَّا مَعَكُم مُّتَرَبِّصُونَ (٥٢)
بهعلاوه، بگو: «جز شهادت و پيروزى كه هر دو هم خوباند، مگر انتظار عاقبت ديگرى را براى ما مىكشيد؟! ولى ما دربارۀ شما انتظار مىكشيم كه خدا از طرف خودش يا به دست ما، به عذابى سخت دچارتان كند! پس چشمبهراه باشيد كه ما هم با شما چشمبهراه مىمانيم!»
- سوره توبه