13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای ایرانی
ما جوونا یه جمله داریم که میگیم خیلی مردی به مولا
@twtenghelabi
برعکس من تو همیشه زود می رسی...
تو همیشه همون جایی هستی که باید باشی
تو همیشه کنارم بودی و احاطه ام کرده بودی
دست هات رو حایل می کردی که آسیبی بهم نرسه
من احمق بودم...
دستم رو روی آتش می گرفتم تا نظاره گر سوختنش باشم و بوی سوختگیش رو حس کنم
سرم رو محکم به دیوار می کوبیدم تا شکاف پیدا کنه و رد خون رو روی صورتم احساس کنم
زبون خودم رو گاز می گرفتم تا مزه ی تلخ بی زبونی رو بچشم
روحم رو به بازی می گرفتم تا درد رو روونه ی وجودم کنم و باهاش زندگی کنم
من احمق بودم... اما هر بار که به مو می رسید تو نمی ذاشتی پاره بشه... حصار می شدی و نجاتم می دادی...
دم به دم درون یک تلاطم ابدی بودم...
من دل می کندم و تو آغوشت رو برام باز می کردی...
من رو بر می گردوندم و تو لبخندت رو نصیبم می کردی...
من با لجبازی، بازیچه ی دستان عشق می شدم اما تو خالص ترین و مقدس ترین عشقت رو بی چشم داشت تقدیمم می کردی...
اون سوزندگی مقدس برام آشنا نبود... فرار می کردم... دنبالم میومدی... به موقع می رسیدی...
آره!
تو به موقع رسیدی... برعکس من!
حتی آتش هم بدون وجود هوا خاموش میشه...
من چطور می تونستم بدون همراهی تو ادامه بدم؟...
من باید بر می گشتم خونه... همه خونه دارن... من هم باید بر می گشتم... بر می گشتم به آغوش تو... رها از هر لطمه ای که به خودم زده بودم... من باید با تک تک زخم هام برمی گشتم کنار تو... پشت تو پنهان می شدم و مثل یک کودک بی پناه ازت می خواستم که اشتباهاتم رو ببخشی و طرف من رو بگیری...
و تو در عاشقانه ترین حالت ممکن طرف من رو گرفتی... غم های وجودم رو از آن خودت کردی و زخم هام رو رفو کردی...
عشق تو زیبا تر بود...
عشق تو مثال زدنی نبود... شبیه هیچ خواب و رویایی نبود...
هیچ قصه ای توان توصیفش رو نداشت و هیچ زبانی توان بیانش رو نداشت
عشق تو زخم می زد بر روی زخم هام... اما جنس این زخم ها متفاوت بود...
زخم ها جوونه می زدن... سبز می شدم... رنگی می شدم...
جنس دوست داشتن تو شبیه هیچ دوست داشتنی نبود! شبیه خودت بود...
نصیب هر کسی نمی شد و اگر می شد هزینه داشت...
و هزینه اش این بود که تمام قلب، بایستی تقدیمت می شد...
نه بخشی یا گوشه ای از قلب... همه ی قلب... تو خیلی بزرگ بودی برای قلب من...
هر چند که قلب کوچک من لایق عشق بزرگ تو نبود اما تنها چیزی بود که باقی مونده بود...
تقدیمت کردم...
و تو در عوض عشقی رو به من دادی که بی همتا بود... عشقی که هر لحظه شعله ور تر می شد...
با زانو به زمین خوردم...
چقدر دیر شناخته بودمت...
درموندگی و بیچارگی رو حس کردم...
چقدر کوته نظر بودم... چقدر بی وفا بودم...
چقدر پست و نالایق بودم...
و لحظه ای این جمله در نظرم اومد که:
بیچاره آنکه عشق تو را نچشیده باشد...
بیچاره تر آنکه عشق تو را چشیده باشد...
#بیادعا
دل را ز بىخودى سرِ از خود رمیدن است
جان را هواى از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سردادهام فغان
بانگ جرس زشوقِ به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم
بارى علاجِ شوق گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوى سرکِشت
خورشید من برآى که وقت دمیدن است
سوى تو اى خلاصهى گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوى پرکشیدن است
-شهید سیدعلی حسینی خامنهای
قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَآ إِلَّآ إِحْدَى ٱلْحُسْنَيَيْنِۖ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَن يُصِيبَكُمُ ٱللَّهُ بِعَذَابࣲ مِّنْ عِندِهِۦٓ أَوْ بِأَيْدِينَاۖ فَتَرَبَّصُوٓاْ إِنَّا مَعَكُم مُّتَرَبِّصُونَ (٥٢)
بهعلاوه، بگو: «جز شهادت و پيروزى كه هر دو هم خوباند، مگر انتظار عاقبت ديگرى را براى ما مىكشيد؟! ولى ما دربارۀ شما انتظار مىكشيم كه خدا از طرف خودش يا به دست ما، به عذابى سخت دچارتان كند! پس چشمبهراه باشيد كه ما هم با شما چشمبهراه مىمانيم!»
- سوره توبه
اصلا تقصیر شماست. همهاش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان میکردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید میکرد، آنطور سینه سپر میکردید و انگشت بلند میکردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمینتان را با خاک یکسان میکنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان میآمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما میایستادید و پیام تشکر میدادید. شما که سالها بود عبا و قبای تازه بر تنتان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانهشان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماهرمضان آنسال آدم فرستادید در خانه همسایههای بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان مناید و آن زنومردهای متعجب با تیپهای مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت میشوید. اصلا چرا این را رسانهای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچهمحلهایش؟ ولیامر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمیخواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمینگیریم. جواب این دلهای شکسته را که میدهد آقای من؟
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
یادتونه می گفتم دنیا داره به سمت و سوی عجیبی میره؟!
داریم با کل دنیا می جنگیم... از مزدور و خائن داخلی گرفته تا ابرقدرت هایی که کمر بستن به زانو زدن ما... به نابودی ما...
وقتی حرف از نابودی میشه تمامیت ارضی شاملشه... پرشین بودنمون شاملشه... شیعه بودنمون شاملشه...
هر چیزی که به ما ربط داره... اونا می خوان همه چیز رو ازمون بگیرن و بی هویتمون بکنن