🤎 جملهی امروزت:
«من دارم یاد میگیرم که برای دوست داشتن خودم، لازم نیست همیشه قوی باشم یا همهچیز رو بهتنهایی حل کنم. میتونم به نیازهای خودم احترام بذارم، از چیزهایی که آرامشم رو میگیرن فاصله بگیرم و بدون احساس گناه، خودم رو در اولویت قرار بدم. من حق دارم زندگیای بسازم که توش احساس امنیت، آرامش و ارزشمندی کنم؛ حتی اگه برای رسیدن بهش زمان لازم داشته باشم.»
🫂 رفیق، به روز نهم خوش اومدی.
تا اینجا هشت روزه که داری برای شناختن خودت، تغییر عادتهای قدیمی و ساختن یک زندگی سالمتر تلاش میکنی. شاید هنوز بعضی چیزها اونطور که میخوای تغییر نکرده باشن، اما همین که داری بیشتر به احساساتت توجه میکنی و سعی میکنی آگاهانهتر تصمیم بگیری، خودش ارزشمنده.
امروز قراره دربارهی یک موضوع مهم حرف بزنیم: یاد گرفتن اینکه بدون احساس گناه، برای خودت حد و مرز تعیین کنی.
گاهی اونقدر به راضی نگه داشتن دیگران عادت میکنیم که فراموش میکنیم خودمون هم نیازهایی داریم. ممکنه وقتی خستهایم، باز هم به دیگران جواب مثبت بدیم. وقتی از رفتاری ناراحت میشیم، سکوت کنیم تا کسی ازمون دلخور نشه. یا وقتی به کمی تنهایی و استراحت نیاز داریم، خودمون رو سرزنش کنیم که چرا به اندازهی کافی برای دیگران وقت نمیذاریم.
شاید ته دلمون میترسیم که اگر «نه» بگیم، دوستداشتنی نباشیم؛ اگر فاصله بگیریم، تنهامون بذارن؛ یا اگر نیازهای خودمون رو جدی بگیریم، آدم خودخواهی به نظر برسیم.
اما رفیق، یک حقیقت مهم وجود داره:
تو میتونی آدم مهربونی باشی، بدون اینکه همیشه در دسترس همه باشی.
🌱 تمرین امروز: مرزهای سالم من
امروز سعی کن به سه بخش از زندگیت فکر کنی:
۱. چه چیزهایی آرامشم رو میگیرن؟
شاید جواب دادن به پیامها وقتی خستهای، تحمل حرفهای آزاردهنده، توضیح دادن بیش از حد تصمیمهات یا تلاش مداوم برای راضی نگه داشتن دیگران.
لازم نیست خودت رو بابت این رفتارها سرزنش کنی. فقط سعی کن متوجه بشی کجاها داری بیشتر از توانت به خودت فشار میاری.
۲. کجاها به یک مرز سالم نیاز دارم؟
از خودت بپرس:
- آیا جایی هست که برخلاف میلم به چیزی جواب مثبت میدم؟
- آیا کسی یا چیزی هست که بعد از مواجهه باهاش احساس خستگی یا ناراحتی میکنم؟
- آیا برای پذیرفته شدن، احساسات یا نیازهای خودم رو نادیده میگیرم؟
لازم نیست همین امروز همهچیز رو تغییر بدی. فقط یک موقعیت رو انتخاب کن که دوست داری از این به بعد در اون بیشتر مراقب خودت باشی.
۳. چطور میتونم مرزم رو محترمانه بیان کنم؟
گاهی یک جملهی ساده کافیه:
- «الان انرژی انجام این کار رو ندارم.»
- «ترجیح میدم دربارهی این موضوع صحبت نکنم.»
- «برای تصمیم گرفتن به کمی زمان نیاز دارم.»
- «میفهمم که این موضوع برات مهمه، اما من باهاش راحت نیستم.»
- «الان به کمی زمان برای خودم نیاز دارم.»
قرار نیست برای هر تصمیمی توضیح طولانی بدی یا همه رو قانع کنی که حقت رو داری.
مرز سالم یعنی احساسات و نیازهای خودت رو جدی بگیری و در عین حال، به احساسات و حقوق دیگران هم احترام بذاری.
🧡 یادت باشه رفیق:
ممکنه وقتی برای اولین بار «نه» میگی، احساس گناه کنی. ممکنه نگران واکنش دیگران بشی یا با خودت فکر کنی که شاید زیادی سخت گرفتی.
اما احساس گناه همیشه به این معنی نیست که کار اشتباهی انجام دادی. گاهی فقط نشونهی اینه که داری رفتاری متفاوت از عادتهای قدیمیات تمرین میکنی.
تو مسئول کنترل احساسات همه نیستی. نمیتونی همیشه کاری کنی که هیچکس ناراحت نشه، هیچکس ازت دلخور نشه و همه از تصمیمهات راضی باشن.
اما میتونی مسئولانه رفتار کنی، محترمانه حرف بزنی و در کنار توجه به دیگران، خودت رو هم فراموش نکنی.
دوست داشتن دیگران نباید به قیمت نادیده گرفتن خودت تموم بشه.
تو برای استراحت کردن لازم نیست اول خستهتر بشی. برای فاصله گرفتن از یک موقعیت آزاردهنده لازم نیست صبر کنی تا کاملاً فرسوده بشی. برای مراقبت از خودت هم لازم نیست از کسی اجازه بگیری.
🌿 چالش کوچیک روز نهم:
امشب قبل از خواب، سه جمله برای خودت بنویس:
1. امروز در چه موقعیتی برخلاف میل واقعیام رفتار کردم یا نیاز خودم رو نادیده گرفتم؟
2. اگر دوباره در اون موقعیت قرار بگیرم، چطور میتونم هم به خودم احترام بذارم و هم با طرف مقابلم محترمانه رفتار کنم؟
3. فردا چه مرز کوچیکی میتونم برای محافظت از آرامشم ایجاد کنم؟
لازم نیست مرز بزرگی تعیین کنی. شاید فقط چند دقیقه دیرتر جواب دادن به یک پیام، درخواست کمی زمان برای فکر کردن یا گفتن یک «نه» محترمانه باشه.
همین قدمهای کوچیک، وقتی با آگاهی و استمرار همراه بشن، میتونن تغییرهای مهمی ایجاد کنن🧡 #ترک_گناه @tobe94
🤎 جملهی امروزت:
«من برای تغییر کردن، لازم نیست با خودم بجنگم یا از هر لغزشی بترسم. میتونم عادتهام رو بهتر بشناسم، محرکهام رو پیدا کنم و یاد بگیرم وقتی وسوسه میشم، چطور از اون لحظه عبور کنم. هر بار که آگاهانه تصمیم میگیرم، فرصتی برای یادگیری دارم. من قرار نیست یکشبه تغییر کنم؛ قراره قدمبهقدم قویتر بشم.»
🫂 رفیق، به روز نهم خوش اومدی.
هشت روز از مسیری که برای ترک خودارضایی شروع کردی گذشته. شاید بعضی روزها خیلی خوب پیش رفته باشی و بعضی وقتها هم وسوسه شده باشی که دوباره به عادت قبلیت برگردی.
شاید حتی لحظههایی با خودت گفته باشی: «تا کی باید با این میل بجنگم؟ چرا هنوز بهش فکر میکنم؟»
رفیق، امروز میخوایم دربارهی یکی از مهمترین بخشهای ترک خودارضایی صحبت کنیم: یاد گرفتن اینکه چطور با وسوسه روبهرو بشی، بدون اینکه مجبور باشی هر بار بهش واکنش نشون بدی.
### 🌱 چرا روز نهم مهمه؟
وقتی تصمیم میگیری یک عادت رو کنار بذاری، ممکنه ذهنت همچنان به دنبال تجربهی قبلی باشه؛ مخصوصاً وقتی تنها هستی، حوصلهات سر رفته، استرس داری یا شبها قبل از خواب با گوشی وقت میگذرونی.
گاهی حتی بدون اینکه واقعاً میل شدیدی داشته باشی، یک تصویر، یک فکر یا یک موقعیت میتونه زنجیرهی وسوسه رو شروع کنه.
اینجا مهمه که بدونی:
داشتن میل جنسی به معنی شکست خوردن نیست. فکر کردن به خودارضایی هم به این معنی نیست که کنترل خودت رو از دست دادی.
هدف امروز اینه که یاد بگیری بین شروع وسوسه و تصمیمی که میگیری، فاصله ایجاد کنی.
### 🧠 تمرین امروز: قانون ۱۵ دقیقه
امروز هر وقت وسوسه شدی خودارضایی کنی، به خودت بگو: «لازم نیست همین الان تصمیم بگیرم. فقط ۱۵ دقیقه صبر میکنم.»
در این ۱۵ دقیقه این کارها رو انجام بده:
- دقیقهی ۱ تا ۳: از جایی که هستی بلند شو، چند نفس آروم بکش و به احساس فعلیت توجه کن.
- دقیقهی ۳ تا ۷: محیطت رو عوض کن؛ مثلاً از اتاق بیرون برو، کمی قدم بزن یا صورتت رو با آب بشور.
- دقیقهی ۷ تا ۱۲: یک کار مشخص انجام بده؛ چند حرکت ورزشی، مرتب کردن اتاق یا گوش دادن به یک موسیقی.
- دقیقهی ۱۲ تا ۱۵: دوباره به حالت توجه کن. آیا شدت وسوسه تغییر کرده؟ الان بیشتر به چی نیاز داری؛ خواب، سرگرمی، آرامش یا ارتباط با دیگران؟
اگر بعد از ۱۵ دقیقه هنوز وسوسه داشتی، میتونی این تمرین رو تکرار کنی. قرار نیست میل جنسی همیشه فوراً از بین بره؛ هدف اینه که یاد بگیری بدون عجله و واکنش خودکار باهاش روبهرو بشی.
### 🔥 سه محرکی که امروز باید مراقبشون باشی
۱. تنهایی و بیکاری
وقتی مدت زیادی بدون برنامه تنها میمونی، ممکنه ذهنت دوباره سراغ عادت قبلی بره. سعی کن برای ساعتهایی که معمولاً بیشتر وسوسه میشی، یک فعالیت مشخص داشته باشی.
۲. گوشی و محتوای تحریککننده
اگر دیدن تصاویر یا ویدئوهای تحریککننده معمولاً باعث شروع وسوسهات میشه، امروز دسترسی به اون محتواها رو محدود کن. صفحاتی رو که محرکت میکنن کنار بذار و گوشی رو موقع خواب دورتر از تخت قرار بده.
۳. استرس و خستگی
گاهی چیزی که تجربه میکنی فقط میل جنسی نیست؛ ممکنه ذهنت دنبال راهی سریع برای کم کردن تنش باشه. اگر متوجه شدی بیشتر هنگام ناراحتی یا اضطراب وسوسه میشی، یک راه جایگزین مثل پیادهروی، دوش گرفتن، نوشتن احساسات یا صحبت با یک دوست رو امتحان کن.
### 💪 چالش روز نهم: امروز محرک اصلی خودت رو پیدا کن
امروز فقط یک روز به رفتار خودت توجه کن و ببین وسوسه بیشتر چه زمانی سراغت میاد.
از خودت بپرس:
- معمولاً چه ساعتی بیشتر وسوسه میشم؟
- قبل از شروع وسوسه، مشغول چه کاری بودم؟
- چه احساسی داشتم؛ بیحوصلگی، استرس، تنهایی یا میل جنسی؟
- چه کاری میتونم انجام بدم که دفعهی بعد، واکنشم متفاوت باشه؟
لازم نیست تمام محرکهات رو یکروزه پیدا کنی. حتی شناختن یک محرک هم میتونه کمک کنه برای موقعیت بعدی آمادگی بیشتری داشته باشی.
### 🧡 اگر دوباره لغزش اتفاق افتاد، چی؟
رفیق، اگر برخلاف تصمیمت خودارضایی کردی، لازم نیست با خودت بگی: «همهی این ۹ روز خراب شد.»
پیشرفتی که به دست آوردی با یک اتفاق پاک نمیشه. بهجای اینکه وارد چرخهی سرزنش و ناامیدی بشی، بررسی کن چه چیزی باعث شد به عادت قبلی برگردی و دفعهی بعد چه تغییری میتونی ایجاد کنی.
خودارضایی بهخودیخود از نظر پزشکی لزوماً مضر نیست؛ اما اگر تصمیم گرفتی به دلایل شخصی این عادت رو کنار بذاری، میتونی روی هدفت کار کنی، بدون اینکه میل جنسی طبیعی خودت رو دشمن بدونی.
قدرت واقعی فقط این نیست که وسوسه نشی؛ اینه که وقتی وسوسه میشی، راههای مختلفی برای انتخاب کردن داشته باشی.
🌙 تمرین قبل از خواب روز نهم
امشب سه جمله بنویس:
1. امروز چه زمانی بیشتر وسوسه شدم و چه چیزی باعثش شد؟
2. امروز چطور با یک فکر یا میل تحریککننده برخورد کردم؟
🌙 تمرین قبل از خواب روز نهم
امشب سه جمله بنویس:
1. امروز چه زمانی بیشتر وسوسه شدم و چه چیزی باعثش شد؟
2. امروز چطور با یک فکر یا میل تحریککننده برخورد کردم؟ 3. فردا برای مدیریت بهتر وسوسه، چه تغییر کوچیکی ایجاد میکنم؟
🤎 رفیق، نه روزه که داری برای تغییر یک عادت تلاش میکنی. قرار نیست هر روز بدون فکر جنسی یا بدون وسوسه بگذره. چیزی که اهمیت داره اینه که خودت رو بهتر بشناسی، برای موقعیتهای سخت برنامه داشته باشی و از تجربههات یاد بگیری.
روز نهم؛ شناخت محرکها، مدیریت وسوسه و تمرین انتخاب آگاهانه بهجای واکنش خودکار. 🧡
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه ما منتظر بمونیم شرایط عالی بشه بعد شروع کنیم!
انرژی مون بالا باشه بعد استارت بزنیم!
حال و حوصله و هیجان و انگیزه بالایی باشه تا شروع کنیم!
تقریبا هیچوقت شروع نمیکنیم🙂
چون خیلی کم پیش میاد که انسان همه اینارو باهم داشته باشه!
پس پیام امروز اینه"تو هر سطح و شرایطی هستی فقط اقدام کن"👌
تو باید شروع کنی تا شرایطت تغییر کنه🩵
#پیام_کاربران
@Tobe94
76.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنچه از توان من بیرون است، در اختیار توست یا رب… 🤍
مرا لایق آرزوهایم کن، دلم را به نوری از امید روشن نگه دار و قدمهایم را به سمت آنچه خیر من در آن است، هدایت کن.
#خدایا، اگر آرزوهایم بزرگتر از توان امروز مناند، به من قدرت رشد کردن بده؛ اگر مسیرم دشوار است، صبر ادامه دادن و اگر دلم خسته شد، آرامشی از جنس حضور خودت ببخش.🤲🏻✨
کمکم کن برای رسیدن به آنچه در دلم دارم، ناامید نشوم، از خودم دست نکشم و به زمانبندی تو اعتماد کنم.
یا رب، آنچه را که به صلاح من است، به زیباترین شکل ممکن به زندگیام دعوت کن و آنچه را که برایم خیر نیست، حتی اگر تمام دلم آن را بخواهد، از من دور نگه دار.🌙
من تلاش میکنم و باقی را به تو میسپارم؛ که تو از آرزوهای ناگفتهام باخبری و از راههایی که نمیبینم، آگاهی.
خدایا، مرا به رؤیاهایم برسان، اما پیش از آن، به انسانی تبدیل کن که توان نگه داشتن زیباییهای آنها را داشته باشد. آمین. 🤎 @tobe94
#داستان_نسـل_سـوخـتہ
#قسمت_هـشـتـاد_و_چـهـارمـــ
✍️از وقتی یادم میاد، کربلا رفتن آرزوم بود.
حج دانش آموزی رو پای پرواز، پدرم گرفت ...
- حق نداری بری
کربلا رو هم هر بار که نیت رفتن کردم یه اتفاقی افتاد و این چندمین سالی بود که چند روز به حرکت، همه چیز بهم ریخت.
حالم خراب بود به حدی که کلمه خراب براش کم بود...
حس آدمی رو داشتم که دست و پا بسته،لب تشنه،چند قدمی آب، سرش رو می بریدن
این بار که به هم خورد دیگه روی پا بند نبودم...
اشک چشمم بند نمی اومد😭
توی هیئت اشک می ریختم و ظرف می شستم،اشک می ریختم و جارو می کردم،اشک می ریختم و...
حالم خیلی خراب بود
- آقا جون ما رو نمی خوای؟ اینقدر بدم که بین این همه جمعیت نه عاشورات نصیبم میشه ... نه😭
هر چی به عاشورا نزدیکتر می شدیم حالم خراب تر می شد
مهدی زنگ زد ...
- فردا عاشورا، کربلاییم.
زنگ زدم که........
دیگه طاقت نیاوردم تلفن رو قطع کردم چرا روی جیگر خونم نمک می پاشی؟
اگه حاجت دارم؟
من خودم باید فردا کربلا می بودم...
در و دیوار داشت خفه ام می کرد
بغض و غم دنیا توی دلم بود.
از هیئت زدم بیرون،رفتم حرم...
تمام مسیر، چشم هام خیس از اشک ...
- آقا جون این چه قسمتی بود نصیب من شد؟😭
به عمرم وسط همه مشکلات یه بار نگفتم چرا؟
یه بار اعتراض نکردم...
اما اینقدر بدبخت و رو سیام که دیدن #کربلا و زیارت رو ازم دریغ می کنید؟
اینقدر به درد بخور نیستم؟ به کی باید شکایت کنم؟
دادم رو پیش کی ببرم؟ هر بار تا لب چشمه و تشنه؟
هر دفعه یه هفته به حرکت 10 روز به حرکت این بار 2 روز به حرکت ...
آقا به خدا اگه شما اینجا نبودی من، الان دق کرده بودم😭
دلم به شما خوشه تو رو خدا نگید که شما هم به زور تحملم می کنید...
خیلی سوخته بودم،دیگه اختیار دل و فکرم دست خودم نبود،می سوختم و گریه می کردم یکی کلا نمی تونه بره...یکی دم رفتن ...
اونم نه یه بار نه دو بار این بار پنجمین بار بود ...
بعد از اذان صبح دو ساعتی از روشن شدن هوا می گذشت.
حرم داشت شلوغ تر از شب گذشته می شد.
جمعیت داشتن وارد می شدن که من رسیدم خونه.
حالم خراب بود و روانم خسته تر از تمام زندگیم....
مادر و بچه ها لباس پوشیده، آماده رفتن
مادر با نگرانی بهم نگاه کرد.
سر و روی آشفته ای که هرگز احدی به من ندیده بود....
- اتفاقی افتاده؟ حالت خوب نیست؟
چشم های پف کرده ام رمق نداشت. از بس گریه کرده بودم سرخ شده بود و می سوخت خشک شده بود انگار روی سمباده پلک می زدم و سرم
نفسم بالا نمی اومد.
- چیزیم نیست. شما برید التماس دعا...
سعید با تعجب بهم خیره شد
- روز عاشورا خونه می مونی؟
نگاهم برگشت روش.
قدرتی برای حرف زدن نداشتم ...
دوباره اشک توی چشم هام دوید آقا من رو می خواد چه کار؟😞
بغضم رو به زحمت کنترل کردم.
دلم حرف ها برای گفتن داشت اما زبانم حرکت نمی کرد.
بدون اینکه چیزی بگم رفتم سمت اتاق و مادر دنبالم که چه اتفاقی افتاده.
اون جوان شوخ و خندان همیشه که در بدترین شرایط هم می خندید...
بالاخره رفتن ...
حس و حال جا انداختن نداشتم خسته تر از این بودم که حتی لباسم رو عوض کنم.
ساعت هنوز 9 نشده نبود فضای اتاق هم داشت خفه ام می کرد یه بالشت برداشتم و ولو شدم کنار حال...
دوباره اختیار چشم هام رو از دست دادم.
بین اشک و درد خوابم برد
ساعت 10 دقیقه به 11
گوشیم زنگ زد بی حس و رمق، از خواب بیدار شدم از جا بلند شدم رفتم سمتش شماره ناشناس بود...
چند لحظه همین طوری به صفحه گوشی خیره شدم.
قدرت حرف زدن نداشتم نمی دونم چی شد؟که جواب دادم
- بفرمایید
- کجایی مهران؟ چیزی به ظهر عاشورا نمونده !!!
چند لحظه مکث کردم
- شرمنده به جا نمیارم شما؟
و سکوت همه جا رو پر کرد
- من حسین فاطمه ام ...
تمام بدنم به لرزه افتاد😭😭با صورتی خیس از اشک از خواب پریدم...
ساعت 10 دقیقه به 11 صدای گوشی موبایلم بلند شد شماره ناشناس بود
👈نویسنده:شهیدسید طاها ایمانی
⏪ #ادامہ_دارد... الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💚 @tobe94
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به حرمت فرداهایی که
درراهند صبوری کن
دنیا همیشه روی یک
پاشنه نمی چرخه ...
روزبخیر 🌞 #تو_میتونی @tobe94
زیارت آل یاسین.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
949.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#داستان_نسـل_سـوخـتہ
#قسمت_هـشـتـاد_و_پـنـجـمــ
✍️ضربان قلبم به شدت تند شد. تمام بدنم می لرزید به حدی که حتی نمی تونستم علامت سبز رنگ پاسخ رو بکشم...
- بفرمایید
- کجایی مهران؟
بغضم ترکید..
صدای سید عبدالکریم بود از بین همهمه عزاداران😭
- چیزی به ظهر عاشورا نمونده .
سرم گیج رفت...
قلبم یکی در میون می زد. گوشی از دستم افتاد.
دویدم سمت در...
در رو باز کردم. پله ها رو یکی دو تا می پریدم... آخری ها رو سُر خوردم و با سر رفتم پایین.
از در زدم بیرون، بدون کفش روی اون زمین سرد و بارون زده مثل دیوونه ها دویدم سمت خیابون اصلی...
حس کربلایی رو داشتم که داشتم ازش جا می موندم و این صدا توی سرم می پیچید
« - کجایی مهران؟ چیزی به ظهر عاشورا نمونده !!! »
خیابون سوت و کور بود. نه ماشینی،نه اتوبوسی...
انگار آخر دنیا شده بود، دیگه نمی تونستم بایستم، دویدم تمام مسیر رو تا حرم...
رسیدم به شلوغی ها و هنوز مردمی که بین راه و برای پیوستن به جمعیت، می رفتن ...
بین جمعیت بودم که صدای اذان بلند شد و من هنوز، حتی به میدان توحید نرسیده بودم چه برسه به شهدا...
دیگه پاهام نگهم نداشت.
محکم، دو زانو رفتم روی آسفالت...
اشک هام، دیگه اشک نبود...ضجه و ناله بود😭😭
بدتر از عزیز از دست داده ها موقع تدفین گریه می کردم. چند نفر سریع زیر بغلم رو گرفتن و از بین جمعیت کشیدن بیرون ...
سوز سردی می اومد. ساق هر دو شلوارم خیس شده بود،من با یه پیراهن و اصلا سرمایی رو حس نمی کردم.
کز کردم یه گوشه خلوت تا عصر عاشورا.
توی وجود من، قیامت به پا بود...
- یه عمر می خواستی به کربلا برسی کی رسیدی؟ وقتی سر امامت رو بریدن؟ این بود داد کربلایی بودنت؟ این بود اون همه ادعا؟ تو به توحید هم نرسیدی😭😭😭
اون لحظات دیگه اینها واسم اسامی خیابان نبود...
میدان توحید، شهدا، حرم...
برای رسیدن باید به توحید رسید و در خیل شهدا به امام ملحق شد.......
تمام دنیای من روی سرم خراب شده بود.
حتی حر نبودم که بعد از #توبه از راه شهدا به امامم برسم😭
عصر عاشورا تمام شد و روانم بدتر از کوه ها که در قیامت چون پنبه زده شده از هم متلاشی می شن...
پام سمت حرم نمی رفت، رویی برای رفتن نداشتم.
حس اونهایی رو داشتم که ظهر عاشورا، امام رو تنها گذاشتن.
من تا صبح توی خیمه امام بودم...اما بعد...
رفتم سمت حسینیه چند تا از بچه ها اونجا بودن داشتن برای شام غریبان حاضر می شدن ...
قدرتی برای حرف زدن و پاسخ به هیچ سوالی رو نداشتم ... آشفته تر از کسی که عزیزی رو دفن کرده باشه یه گوشه خودم را قایم کردم.
تا آروم می شدم دوباره وجودم آتش می گرفت.
من امامم رو تنها گذاشته بودم😭
همیشه تا 10 روز بعد از عاشورا توی حسینیه کوچک مون مراسم داشتیم.
روز سوم بود، توی این سه روز قـوت و غذای من اشک بود حتی زمانی که سر نماز می ایستادم ...
نه یک لقمه غذا نه یک لیوان آب.. هیچ کدوم از گلوم پایین نمی رفت تا چیزی رو نزدیک دهنم می آوردم دوباره بغضم می شکست ...
- تو از کدوم گروهی؟ از اونهایی که نامه فدایت شوم می نویسن و نمیرن؟ از اونهایی که نامه فدایت شوم می نویسن ولی...
یا از اونهایی که...
روز سوم بود و هنوز این درد و آتش بین قلبم، وجودم رو می سوزوند.
ظهر نشده بود،
سر در گریبان زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم تکیه داده به دیوار برای خودم روضه می خوندم. روضه حسرت...
که بچه ها ریختن توی حسینیه دسته جمعی دوره ام کردن که به زور من رو ببرن بیرون.
زیر دست و بغلم رو گرفته بودن ...
نه انرژی و قدرتی داشتم، نه مهر سکوتم شکسته می شد...
توان صحبت کردن یا فریاد زدن یا حتی گفتن اینکه "ولم کنید" ... رو نداشتم ...
آخرین تلاش هام برای موندن و چشم هام سیاهی رفت دیگه هیچ چیز نفهمیدم...
👈نویسنده:شهیدسید طاها ایمانی
⏪ #ادامہ_دارد... الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💚 @tobe94
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂