تا حالا حساب کردی اخلاف سنیمان چقدر است؟ تو که رفیق اعداد و ارقام بودی فوری باید بگویی. من هیچوقت ریاضیام خوب نبود. حتی همین جمع و تفریق ساده را باید روی کاغذ بیاورم. هفتاد و پنج منهای چهل. خدا خیرت بدهد. چه سال تولد رندی هم داشتی. یک دقیقه صبر کن. الان حساب میکنم. سی و پنج. سی و پنج ساله بودی که من به دنیا آمدم. چه جوان بودی. لابد تمام موهایت مشکی بود آن موقع. چه وقتی هم دنیا آمدم نه؟ دو روزگیام تولد تو بود. اصلا تولد آن سالت را یادت میآید؟ یادت میآید مامان برایت ادکلن گرفت یا لباس؟ من را به یاد داری؟ نوزاد آرامی بودم یا نه؟
بابا؟ از وقتی یادم میآید همیشه فردای تولدم باید فکر میکردم برای فردای بعدی چه بگیرم. بلوز بهتر است یا شلوار؟ ابزار بیشتر به کارت میآید یا گرمکن ورزشی؟ گاهی آنقدر تولدم کش میآمد که تولدت را یادم میرفت. به خودم میآمدم، شده بود دوم اسفند و من هنوز چیزی برایت نخریده بودم.
سال گذشته، تنها سالی بود که بیشتر از تولد خودم، درگیر روز تولد تو بودم. من آدم خط زدن روزهای تقویم تا رسیدن به سیام بهمن بودم و پارسال، روزهای پایان بهمن را دانه دانه میشمردم تا ببینم چند روز بیشتر دارمت. یادت میآید؟ شب تولدم باران میآمد. آمدم دم بیمارستان. گفتم میخواهم پدرم را ببینم. آن وقت شب گفتند بفرما. نگفتند دیر است. نگفتند از صبح چند نفر آمدهاند دیدن تو. کلاه به سر و پاپوش به پا آمدم داخل. تو روی تخت کنار پنجره بودی. لباسی تنت نبود. ملحفه سفیدی تا روی سینهات انداخته بودند و دیگر بالا پایین نمیشدی. تنفس شکمیات قطع شده بود. آرام نفس میکشیدی. شاید هم اصلا نمیکشیدی. آن همه سیم و لوله و دستگاه که به جانت وصل بود برای همین نفسهای نسیهای بود لابد. دستم را آوردم بالا. ته ریشت را تراشیده بودند. خواستم نوازشت کنم. خواستم دست بکشم روی گونههایت. نکشیدم. دستم را انداختم پایین. ترسیدم ویروسها به جانت حمله کنند و دانههای ماندنت کمتر شود. اما کاش نوازشت میکردم. مگر قرار بود چقدر دیگر بمانی که همین را از خودم دریغ کردم؟ دستهای معلقم را در هم قفل کردم تا هوای گونههای تو از سرشان بیافتد. بعد گفتم: بابا امشب تولدمه ولی نمیتونم بغلتون کنم.
بعد تمام دلتنگیام شد یک قطره و سُر خورد از گوشه چشمم پایین. انگشتهایم را در هم فشار دادم. دکتر گفته بود بالای سرت گریه نکنیم. نکردم. «بابایی خیلی دوستتون دارم» و توی هوا بوسه کوچکی برایت فرستادم. دو روز بعد تو رفتی و یک پارچه سیاه تا ابد کشیدی روی دوم اسفند. تمام این سالهای گذشته تولدم زیر سایه تولد تو بود، و حالا سیام بهمن دیگر بوی شمع و کیک خامهای نمیدهد. بوی الکل میدهد و بوی بیمارستان و بوی مرگ. منی که دیگر نمیتوانم تنه به تنه تو بنشینم و شمع تولد فوت کنم، دست روی دست تو کیک تولد مشترکمان را ببرم و غش کنم در بغلت و هرهر بخندم... برای تولدم چه آواز مبارکی بخوانم؟
سی و پنج سال نه؟ همیشه اختلاف سنیمان ثابت بود و از امسال هی کم میشود. من بیست و نه ساله میشوم و تو هنوز شصت و سه سالت است. سال دیگر سی سال و بعدترش سی و یک.. و تو همیشه شصت و سه ساله میمانی!
زندگی آدم را به چه فکرها میکشاند...
بابا امسال دومین سالیست که نمیتوانم بغلت کنم. حواست هست؟
به وقت سیام بهمنماه چهارصد و چهار
۲۹ سالگی
تروسکه/ زهرا مهدانیان
شنبه، دوم اسفندماه چهارصد و چهار
«سلام عزیزم، تولدت مبارک. چقدر شانههایت زیر سرم خالیست. تا ابد دوستتدارم»
بابا اینها واژههای من نیست. من یک سال برایت نوشتم و اینها واژههای مامان است. چهره مژگان است در تمام این سیصد و شصت و پنج روز. از لحظهای که گریان رسید بیمارستان تا وقتی ما سه خواهر را زیر پر و بالش گرفت تا در پناهش گریه کنیم. تا لحظهای که نشست بالای تلی از خاک و برای سی و هفت سال زندگی فاتحه خواند. بابا ما خواستیم جایت را پر کنیم. پسرها خرید کنند، کارهای اداری و بانکیاش را انجام بدهند، اگر آنتن تلویزیون پرید، اگر کولر به صدا افتاد، اگر پمپ آب کار نکرد، بشوند باباناصر و کارهای تو را انجام بدهند. ما خواهر ها خواستیم تو باشیم. خواستیم مامان را بخندانیم، بغلش کنیم، ببوسیمش و هی بگوییم اینقدر لاغر نشو. اما بابا... راستش را بخواهی زورمان نرسید. مامان لاغر شد و سر سیاه نپوشیدنش باید مدام چانه بزنیم. بگوییم سرمهای هم مثل سیاه است و تو را به خدا یک رنگ دیگر بپوش. راستش بغلهایمان هم مثل تو نیست. آخر هرچقدر قوی باشیم خودمان ترک برداشتهایم سر رفتنت. نمیشود بگوییم با خیال راحت به ما تکیه کند. ما شش نفر روی هم نصف تو هم نمیشویم برایش. ما بلد نیستیم حرفهای عاشقانه دم گوشش بخوانیم. اصلا کار ما نیست. دستمان قد تو نیست که دستهای ظریفش را بگیریم و انگشتهایمان را در هم قفل کنیم. بابا میدانی؟ هیچکس قدر مامان عزادار نشد. هیچکس با جای خالیات ثانیه به ثانیه زندگی نکرد. با نبودنت روی مبل، پشت میز اشپزخانه، نبودنت در اتاق، در حیاط در هرجایی که نگاه میکند. بابا روزهای آخر بارها دم گوشت خواندم خیالت راحت ما مراقب مامان هستیم. چه خیالی... من را ببخش بابا. من هیچوقت نتوانستم مراقب مامان باشم. هنوز هم خودت کار را جمع میکنی. هنوز هم مرحم قلب غمدیده مامان خودت هستی. هنوز هم خودت میروی در خوابهایش، بغلش میکنی و میگویی برگشتهای. بابا؟ مژگان خیلی دوستت دارد. مثل تو ... که مژگان را...
باباناصر قشنگم تولدت مبارک.
یک سال از رفتنت گذشت و انگار سالهاست از هم دور شدیم، خدا رحمتت کند.
مرحمت میکنید فاتحهای نثار روح مهربان پدرم کنید.🙏
دوشنبه، پنجم اسفندماه چهارصد و چهار
از شنبه شب میخواستم این را بنویسم. ننوشتم. هی انداختم برای بعد و بعدتر. انگار با نوشتنش دیگر همه چیز مهر و موم میشد و تمام. انگار باید با غمت خداحافظی میکردم. بعد از مراسم نشستم روبهروی عکست. کِی باور میکردم حلوای مراسم سالت را خودم بپزم؟ نشستم به شمعها نگاه کردم. به گلهای سفید به دیس حلوایی که تمام شده بود. و به تو...! بعد خواستم با صدای بلند گریه کنم. با صدایی که آنجا را بگذارم روی سرم. نکردم. کاش بلد بودم. هنوز بعد از یکسال پشیمانم چرا روز دفنت فریادم را با تنت خاک نکردم. شاید تو نمیخواستی. شاید به حرمت پرچم گنبد امام حسین خواستی ضجههایم بماند برای روز عاشورا. در عوض برایت نوشتم. یک سال هربار دلم گرفت کرکره تروسکه را کشیدم بالا و چند جمله اینجا برایت سر هم کردم. نوشتم دوستت دارم. نوشتم دلم برایت تنگ شده، نوشتم حیف شد رفتی و خودم را غرق کردم میان انبوه تصاویری که از تو در خاطرم مانده. حالا دیگر فکر میکنم باید نقطه بگذارم پایان نوشتههایم. آدمها شاید نخواهند بعد از یکسال هنوز دلتنگیهای من را بخوانند. شاید نخواهند هی یادشان بیاید ناصر مهدانیان فوت شده. شاید بخواهند برگردند به زندگی و نوشتههای من بوی مرگ میدهد. ولی من با غمت خو گرفتم. با همین یادداشتهای بیسروتهی که برایت مینویسم. با همین دست و پایی که در خاطراتمان میزنم تا تو را زنده نگه دارم. بابا آدمها در چشمهایم نگاه میکردند و میگفتند «جای آقای مهدانیان خیلی خالیه» و راست میگفتند. تو کارمند بانک ملی بودی و ما همه در سالن مهمانسرای بانک ملی جمع شده بودیم. فقط تو نبودی. بعد از رفتن مهمانها کنار پسرها نبودی تا دوغ و نوشابههای دست نخورده را روی یک میز بچینی و به رستوران پس بدهی. اصلا کجا هستی؟ آن بالاها؟ خیلی از من دوری؟ خیال میکنم سالهاست ندیدمت. سالهاست صدایت را نشنیدم. سالهاست در آغوشت نبودم. سالهاست نبوسیدمت. بابا فکر میکنم حالا که نقطه یک سال نبودنت را گذاشتیم، میخواهی بیشتر دور شوی. انگار یک سال، نیمبند، یک پایت اینجا بود و حالا داری یک بار دیگر میروی.
بابا؟ من همهش میترسم تو را فراموش کنم. یادم برود چطور میخندیدی، با چه واژههایی حرف میزدی، راه رفتنت چه شکلی بود. اصلا همهی این یک سال نوشتم تا یادم نرود. من از فراموشی میترسم. اصلا برای همین همه چیزها را در مغزم ذخیره میکنم. حالا اگر تو را یادم برود چه؟ اگر خیلی دور بشوی؟ اگر فقط بشوی یک تصویر روی پیشخوان آشپزخانه چه؟ من چه خاکی به سرم بریزم؟
چقدر زود رفتی... چقدر زودتر یک سال گذشت... باید بساط عزایم را جمع کنم...
هدایت شده از [ هُرنو ]
امام علی علیهالسلام: طوبی لِمَن أحسَن إلَی الِعبادِ و تَزَوَّدَ لِلمَعادِ.
خوشا به حال آن که به بندگان خدا نیکی کند و برای آخرت خود زاد و توشه برگیرد.
#رزق_دوازدهم
💚 اهدای ۴۰۰ جفت کفش نو
🤍 به مناسبت عید نوروز
❤️ به فرزندان ایتام و محسنین (بدسرپرست)
من نمیدانم آیا میتوانیم همهٔ این ۳۲۰ میلیون تومان را تا ۲۰ اسفند جمع کنیم یا نه. اما میدانم که حسابوکتاب خدا با ما فرق دارد و فهمیدهام که شما عزیزان در این ۱۱ رزق گذشته، روی مرا زمین نینداختهاید.
✅ #بسمالله بگویید، نیت کنید و سهیم شوید.
🌱 برای دیگران هم این پیام را حتما ارسال کنید.
این روزها خیلی زیاد دعاجو هستم.
🔰 شمارهٔ کارت جهت واریز:
5892101503421816@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
حقیقتا من جنگ قبلی یادم رفت کتاب بخونم
در به در خبر بودم
اگر شما هم این بودید
این جنگ فرصت خوبیه برای جبران 😁
کتاب بخونید
چیزی بشنوید
خبر بخونید
آشپزی کنید
خونه تکونی کنید
قرآن بخونین
افطاری دعوت کنید و دعوت بشید
و خبر بخونید
برنامه رو متنوع کردم براتون
هدایت شده از مُسْوَدِّه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا راه شکست را به روی ما بسته است.
|| @mosvadde ||
یا نطفهشون حرومه، یا لقمهشون
متاسفانه باید بدون شک و شبهه نظرم رو اعلام میکردم.
هدایت شده از خبرگزاری فارس
آخرین سخنرانی آیتالله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنهای
◾️ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه کار کند. امام حسین(ع) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند.
◾️ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
@Farsna
دهم اسفندماه چهارصد و چهار
من تا زندهام سحر دهم اسفندماه چفت مغزم میماند. دهم اسفندی که برای آب و چای سحر بیدار نشدم. شب قبلش تا حوالی دو در خانه میچرخیدم. به خودم گفته بودم «زهرا بسه» گفته بودم «پاشو هی خبر نخون». روایت انسان گذاشتم و نشستم کف اتاق بچهها. لگوها را خرد خرد ریختم درون سطل. عروسکها را گذاشتم تنگ عروسکهای دیگر. روسریهای رنگیشان را تا زدم گذاشتم سر جایش. بعد ...کتونیهای سفیدم را بغل زدم تا با مسواک یک جفت کتونی سفید نو ازشان بکشم بیرون . از صبح کرم خانه تکانی افتاده بود به جانم. بعد جانمازم را باز کردم و آیات جزء نخوانده روزم را خواندم. موشکها به تهران حمله کرده بود و اخبار به من. قرآنم مانده بود. به خودم آمدم ساعت شد دو. علی مقابل تلویزیون خوابیده بود. زیر صدای بوم بوم موشکهای شبکه خبر. رویش پتو انداختم و خودم بی که ساعت کوک کنم، چشمهایم بسته شد.
گوشی را نگاه کردم. اذان را گفته بودند. گروه باشگاه مبنا را باز کردم. بچهها مثل صبح، ظهر، سر شب... یک بند حرف زده بودند. بعد انگار ناگهان نفسم سنگین شد. یک خط در میان نوشته بودند یاصاحب الزمان. آنهای دیگر میپرسیدند چه شده.. یکی نوشت این چه وضعیتی است؟ من انگشتهایم را به حروف چسباندم که «اگر قراره فضای گروه اینقدر متشنج باشه من میرم» آماده به شلیک بودم تا یک عکس چسبید به گروه. یک زیرنویس قرمز پررنگ پای تصویر شبکه خبر. خون پاشید روی صورتم. خاک عالم ریخت بر سرم. چشمهام مات مانده بود. دویدم... کنترل را چنگ زدم. «علی ... علی...» حیرتم را دیده بود یا دهان خشکم را؟ مثل برق گرفتهها نشست. «علی ..آقا شهید شده» کاش لال میشدم. کاش قبل از آنکه دهان باز کنم، قبل از آنکه بگویم علی... غم حناق میشد در گلو و خفهام میکرد.
من دوباره بیپدر شدم. دوم اسفند چهارصد و سه، پدر خونی، پدر عزیزم، باباناصر مهربانم .. و دهم اسفندماه چهارصد و چهار، پدر امت، اقاجان نازنینم را. چه پدر داشتن رزق سرنوشتم نبود. چه سایه، قد و قواره سرم نبود. پاهایم میلرزید. تنم مچاله شده بود و سرم تیر میکشید. علی بغلم کرد مثل همان روز توی بیمارستان. و من هم ذوب شدم، اشک شدم، پناه گرفتم در آغوشش مثل همان روز... همان روز بیپدری...
هدایت شده از مســـــطور🇮🇷
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤
هرکس رفت زیرلب خواندیم:
سَرِ خُم می سلامت
بشکست اگر سبویی...
سرسلامتی شما را میگفتیم آقاجان.
حالا چه بگوئیم حضرت ماه؟!💔
#رهبر_شهید
🇮🇷@mastoooor
.