دارم تمرین دورهی روایت را مینویسم که خوردم به این سوال...
«چه چیزی ذوقزدهاش میکند؟»
جواب دقیقش میشود این:
«خیلی چیزها. دست به ذوق زدگیام خوب است. دیدن یک دوست عزیز، کافه رفتن، هدیه گرفتن، کتاب خریدن، گل هدیه گرفتن یا اصلا گل خریدن. غذای خوشمزه خوردن، حتی اگر کسی از دستپختم تعریف کند هم ذوق میکنم. دیدن پف کیکی که پختم. بافت اسفنجی و پو کیک بعد از اینکه از فرد بیرون میآید. فلان سریال که مدتها منتظر پخش مجددش بودم.(لیسانسهها شاید) یک کار یا حرف جالب از دخترهایم. وقتی پدر و مادرم بغلم میکنند و بوسم میکنند. اینکه علی بگوید برویم سفر. دیدن مکانهای طبیعی بکر. وقت گذراندن با تکتک اعضای خانوادهام.
حالا که فکر میکنم آنقدر زیاد است که انگار طبیعی نیست. اما من با خیلی چیزها ذوق زده میشوم.»
۱۱ شهریور ۱۴۰۳
من آنقدرها هم دور انداختنی نبودم. آنقدرها هم بد نکردم. آنقدر بد نبودم که اینطور دستم را رها کردید. گفتید برو هروقت خواستی برگرد؟ لابد من را با آنکه پای پیاده آمده و کف پایش تاول زده مقایسه کردید. یا آن که هر روز یا هر هفته سه بار میآید حرمتان و یکی دو ساعت مینشیند و تا پای ضریح هم میآید.
من فکر میکردم هرچه شود، زمین و زمان به هم بیاید باز هم گوشه چشمی حواستان به من هست. فکر میکردم یک ماه پایم به حرمتان نرسد باز هم دستی بر سر دخترتان میکشید...
انگار همه تنهایم گذاشتهاند. گفتم برای زائرتان فلان میکنم و بهمان درست میکنم و یک چیزی میخرم و میآیم دمحرمتان میایستم. نشد. وسط زندگی خودم ماندهام. دیشب اسباب بازیها را پس زدم و زانو بغل کردم گوشهی اتاق بچهها. خواندم «ای صفای قلب زارم» و اشکهایم ریخت. خواندم «هر چه دارم از تو دارم» و قلبم مچاله شد.
میدانید؟ واقعا فکرش را نمیکردم بین همهمهی دنیا گم شوم. فکر میکردم دستم در دست شما جایش محکم است. بچگی من را که یادتان هست. از شلوغی حرمتان میترسیدم. پر چادر مادرم را میگرفتم تا گم نشوم. حالا به خیالتان بزرگ شدهام؟ به خیالتان نمیترسم؟ من که گفته بودم حتی اگر رفتم شما نگذارید؟ حالا...
منم خاک درت، غلام و نوکرت
مران از در مرا، به زهرا مادرت...
۱۳ شهریور ۱۴۰۳
۱۳ شهریور ۱۴۰۳
تروسکه/ زهرا مهدانیان
من آنقدرها هم دور انداختنی نبودم. آنقدرها هم بد نکردم. آنقدر بد نبودم که اینطور دستم را رها کردید. گ
امروز حوالی ظهر اینجا نوشتم و غر زدم. وقتی هم مینوشتم صورتم خیس بود و گلویم خشک شده بود.
حالا پایان شب است. پایان امروز. حالا که نگاهم کردید، حالا که دستم را فشار دادید تا بفهمم رها نشدم، حالا اصلا یک آدم دیگرم انگار... ❤️
۱۳ شهریور ۱۴۰۳
غزال تنگ بلند و لاغر را گذاشت مقابلم. محمد انگشت سبابهاش را سُر داد روی بدنهی تنگ و ماهی کوچکی را دنبال کرد.
درب چوب پنبه را کشیدم. پولوقی صدا کرد. میخواستم هوا به ماهی قرمز بندانگشتی داخل تنگ برسد. دور خودش میپکلید و نمیدانست آن تصاویر مخوف گردان روی تنگ، چشمهای ماهی ندیدهی من است. تنگ را بغل کردم و بردم روی میز اتاقم گذاشتم. یک کف دریای مینیاتوری برای تولد نوزده سالگیام هدیه گرفته بودم. کف تنگ قدر سه انگشت شن و ماسه داشت و چند لاخ باریک گیاه سبز دریایی. نور چراغ مطالعه را انداختم روی تنگ، میخواستم بندانگشتی فکر کند خورشید تابیده. باید برایش اسم میگذاشتم. آدم وقتی روی چیزی اسم میگذارد برایش عزیزتر میشود. اگر بیجان باشد انگار زندهاش کرده و اگر زنده باشد انگار آدمش کرده است. بچه که بودیم شش تا عروسک داشتیم و شاید از آن ششتا فقط دو تایشان اسم داشتند. همان دو تایی که مهمانی میبردیمشان و شبها دلمان میخواست پتو رویشان بکشیم. اسمش را گذاشتم ماهور. نمیدانم از کجا شنیده بودم. اما هم به قیافهاش میآمد هم به موجودیتش. صدایش میزدم ماهور؟ و او هیچ صدایی ازش در نمیآمد. حتی وقتی صدایش میزدم ماهور بیا غذا. نمیفهمید. شاید هم نمیشنید. شاید هرتزهای شنیداری و صوتیمان به هم نمیخورد. اما وقتی دستم را میدید بالای تنگ، میفهمید وقت غذا شده. کرمهای خشک شده پودری را قدر ارزن میریختم داخل تنگ و ماهور دم تکان میداد. بالا پایین آب را پی کرمهای بیجان شنا میکرد. هرچه هم میخورد بزرگ نمیشد. همان قدر بود. اندازهی بند انگشت. وسط نوزده سالگی و شبهایی که دوست داشتم با دلیل و بیدلیل گریه کنم ماهور را میگذاشتم مقابلم. میگفتم صدایم را میشنوی؟ یک تکانی میخورد و من هم از سنگینی امتحانها و حرفهای مامان بابا و احساس نو شکفتهی درونم برایش حرف میزدم.
بودنش بهتر از نبودنش بود. اولین حیوان خانگی عمرم را هدیه گرفته بودم. هیچوقت هیچ حیوانی نداشتم. نه من، نه اهل خانه. جز ماهی قرمزهای سفره هفتسین که بابا هیچ رقمه زیر نخریدنش نمیرفت، پای هیچ حیوانی به خانهمان باز نشده بود. خیلی از دوستهایم در سنین هفت هشت سالگیشان اقلا یک جوجه رنگی داشتهاند. هرچند عمر آنها هم به دنیا نبود و زود پس میافتادند. اما ما همان را هم نداشتیم. مامان بابا از کثیف کاری حیوانها بدشان میآمد. میگفتند خانه جای حیوان نیست. ما هم چک و چانه نزده بودیم هیچوقت. انگار در طناب به هم تابیده ژنهایمان، اثری از علاقه جنون آمیز به حیوانات نبود. خوبی ماهور هم به این بود نه صدا داشت نه کثیف کاری مشهودی. هر به یک هفته آبش را عوض میکردم و کسی نمیفهمید این بچه کی غذا میخورد، کی دستشویی میکند و چه زمانی وقت خوابش رسیده.
چند ماه گذشته بود و ماهور هنوز زنده بود. اگر میگفتند پنج مورد از افتخارات زندگیات را بگو، برای زنده نگه داشتن ماهور یک انگشتم را بالا میبردم. آن روز نمیدانم چند شنبه بود یا اصلا کدام فصل و کدام ماه بود. یادم نیست. داشتم حاضر میشدم بروم بیرون. غزال در اتاق را باز کرد. روسری را از روی چوب لباسی کشیدم پایین و مثلثی روی هم انداختم. غزال مقابل آینه ایستاده بود و تارهای تازه درآمده زیر ابرویش را میشمرد . روسری را انداختم روی سرم. غزال پرسید به نظرت ...؟ از گوشه چشم روی میز را نگاه کردم. غزال پرسید هان؟ بگو من به نظرت ...؟ پر روسری را رها کردم. دو دستم را چسباندم به دیواره تنگ.ماهور نبود.
_غزال ماهور...
تنگ را گرفتم بالا. مگر میشد نباشد؟ تنگ را تکان دادم. جنازه بیجانی، قدر یکبند انگشت از زیر شنهای کف دریا آمد بالا. یعنی کار تمام بود؟ باید به بابا نشان میدادم. بابا بلد بود همه چیز را درست کند. در اتاق را باز کردم. بابا داشت برنامه ورزشی میدید. تنگ را گرفتم بالا. لبزدم: بابا ... ماهور...!
دلم میخواست ماهور را کف دستم بگیرم ببرم اورژانس بگویم آقای دکتر تو رو خدا...، دلم میخواست وقتی بابا گفت مُرده، تا چند روز مشکی بپوشم و بروم بالای قبر کوچکش در باغچه اشک بریزم. بعد از ماهور... فکر کردم شاید برای همین چیزها، مامان بابا پای هیچ حیوانی را به خانهمان باز نکردند. برای همین ژن حیوان دوستی جنون آمیز .
۲۲ شهریور ۱۴۰۳
تروسکه/ زهرا مهدانیان
غزال تنگ بلند و لاغر را گذاشت مقابلم. محمد انگشت سبابهاش را سُر داد روی بدنهی تنگ و ماهی کوچکی را
به بهانه تمرین کلاس روایتنویسی
۲۲ شهریور ۱۴۰۳
زنی را میشناسم که امشب فوت کرد.
شب به وقت ما و لابد روز، به وقت امریکا. خاطرات مشترکمان در همان سنین کودکی تمام شد. شاید نهایت تا اوایل نوجوانیام کش آمده باشه. من حتی در آلبوم عکس دوران کودکی چندتا عکس با او دارم. من چند ماهه را روی شانههایش نشانده، در یک عکس دیگر روی پایش نشستهام. لابد صداهای بامزه برایم درآورده بود که در عکس دهانم باز است و میخندم.
هروقت زینب آلبومم را باز میکند و میگوید: مامان این کیه؟
دستم را میگذارم روی صورت در تصویر و میگویم:
مرجان، زنداییم.
مرجان اوایل بیست سالگی به پسرعمه هفده سال بزرگتر و از فرنگ برگشتهاش، دل سپرد. و بعد ... یک روز، تمام زندگی بیست سالهاش را بار چمدانی کرد و دست در دست پسرعمهاش راهی آمریکا شد. امریکا، ایالت ماساچوست، بوستون.
سهم ما از مرجان و دایی عکسهای ده در پانزده بود با پشت نویسی و تاریخهای خارجی. ششم آگوست، سیزدهم آوریل. و بعدها عکسهای نوزادی آرین آمد. آرین در آغوش مرجان، آرین روی کالسکه، آرین وسط حیات پر دار و درخت خانهشان.
زندگی داشت پشت هم، سهم زنی را میداد که زندگی را بیشتر از بقیه دوست داشت انگار. بلندتر از بقیه میخندید و بیشتر از بقیه دوست داشت در کیسهاش تجربههای جدید بریزد.
از یک زمان تصمیم گرفت دیگر ایران نیاید. دایی و آرین میآمدند و مرجان آن طرف دنیا بود. زمان گذشت تا برای ما شد یک اسم. از یک جایی به بعد خاطره جدیدی بین ما ساخته نشد. یک اسم که میشناختیم و با آوردن اسمش تصویر خندهی پهنش در ذهنمان نقش میبست.
تا خبر آمد سرطان دارد. پارسال بود یا سال قبلترش؟ باز اسمش پررنگ شده بود. حالش را میپرسیدیم و مامان بابا در تماسهای تصویری هم صحبتش میشدند. چه آن زمان که به درمانهای تهاجمی نه محکم گفته بود، چه آن زمان که سلولهای سرطانی زده بود به نخاعش و استخوان دندهاش را شکسته بودند...از خودش در صفحهاش ویدیو میگذاشت و من هیچ ارتباطی بین آن چهرهی کمرنگ و تصاویر پررنگ کودکیام نمیدیدم.
مامان جمعه گفت مرجان ده روزه در کماست و امشب پیام تسلیتش را نشانم داد.
دنیا عجیب است.
آنقدر که این حجم از درد و اندوه را برای زنی که جز یک مشت تصویر و یک اسم برایم نمانده بود را نمیفهمم!!!!
ممنونم میشم برای مرجان فاتحه و صلواتی قرائت کنید.
۲۸ شهریور ۱۴۰۳
۲۹ شهریور ۱۴۰۳
۶ مهر ۱۴۰۳
دوست دارم دخترم که بزرگ شد، در سایهی آرامش زندگی در زمان منجی، هیچ وقت نفهمد ما چه شبها در تلاطم بودیم و خواب به چشممان نیامد و بین انبوهی واژهی فروریخته روی سرمان، دنبال یک خبر خوش میگشتیم...
۶ مهر ۱۴۰۳
خشم رسیده دم گلویم، یک دست انداخته بغض فروخوردهام را فشار میدهد، با دست دیگرش پنجه در چشمهایم میکشد.
نمیخواهم گریه کنم!
جانم دارد سخت میشود.
آن صبح سرد دیماه، اشکهایم تا چند روز بند نیامد.
ساده بودم. فکر میکردم ته ماجرا این جاست.
نمیدانستم تازه بازی شروع شده. بازی سختی که هر مرحله بالا میرود جان چند نفر دیگر را هم میگیرد.
فکر میکنم این جا که ایستادهام، گریه به کارم نمیآید. غم و گریه خوراک رسانهها و نوار سیاه کادر تلویزیون است.
دلم میخواهد دستهایم را مشت کنم و دندانهایم را روی هم فشار بدهم و نگذارم خشم از جانم بیرون برود.
اندوه ما را به جایی نخواهد رساند!
۷ مهر ۱۴۰۳