#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_یکم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
از همان جا شروع شد بی جانی من ؛
روزی پر از نفرت؛
من خود را فدا کردم سر "هوا و هوس"
اما الان فقط من هستم ،
تو حتی خود را گردن نگرفتی.
آتش کوچک از همان روز لعنتی روبه روز شعله گرفت و تنم و تنت را "سوزاند"
بغض بدی تو گلوم بود ،
با حسرت به خونه دنج و قشنگمون نگاه کردم
آهی کشیدم ؛
یعنی انقد زود باید بریم؟
ساکمو کشیدم سوار ماشین بابا شدم تنها چیزی که برامون مونده بود همین ماشینه!
آرتان نگاهی بهم انداخت
چهرش آشفته و غمگین بود؛
مگه چقد حقوق میگرفت که بتونه
خونه و ماشین بخره؟
اما اگه خونه داشت الان انقد ما آواره نمیشدیم.
چسبیدم بغلش و موهامو نوازش کرد
نمیدونستم کجا قراره بریم یا بهتره بگم کجا قراره زندگی کنیم؟
هم بابا هم آرتان بدجور عصبی بودن مطمئنم اگه ازشون میپرسیدم هرچی حرص بود سرمن خالی میکردن مامانم بنده خدا عین من خبر نداشت ؛
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_یکم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ از همان جا شروع شد بی جانی من ؛ روزی
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_دوم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
فارغ از اینکه قراره چه بلایی سرم بیاد به خواب عمیقی فرو رفتم ؛
با حس گرمای شدید چشمامو مالوندم
چقد گرمه، چرا کولر روشن نیست؟
از جام بلند شدم شالم افتاد رو صندلی و موهام پریشون جلوی دیدم بود
هیچکی تو ماشین نبود از ماشین پیاده شدم و یه حیاط سرسبز پر درخت و گل و گیاهی جلو چشمم قرار گرفت شالمو مرتب کردم و به سمت چند نفری که صحبت میکردن قدم برداشتم حتم داشتم مامانه چون همش چادر داره !
با نزدیک شدنم بهشون بابا با لبخند رو کرد سمتم
+عه اومدی، اینم دخترم یاس
ایشونم آقا آرشام عموتون !!
برادر کوچک ترم؛
مردی قدبلند و چهارشونه با چشم و ابروی نافذ قهوه ای کاملا جدی و خشک و هیکل بزرگ
دستشو جلو آورد که دست بده خنده ی جذابی نشوند رو لبش
« جدی عموی ما بود؟ چرا تو این چندسال آشنا نشدیم»
متاسفانه سوالی که تو ذهنم بود رو با صدای بلند گفتم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_دوم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ فارغ از اینکه قراره چه بلایی سرم بیاد ب
𝐌𝐄 , @mi_saye
نظرات،انتقادات،پیشنهادات ،همکاری و.. شما را میشنوم🤎📄
پی ویم پر باشه از حرفاتونااا📜🤍
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_دوم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ فارغ از اینکه قراره چه بلایی سرم بیاد ب
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_سوم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
+بریم بالا صحبت میکنیم راجبشون نیازی نیست وسیله هارو بیارید بچه ها میارن
بعد فقط با یه اشاره مردهای جون و جذابی اومدن و وسیله هارو دنبال ما به سمت خونه کشوندن
یه عمارت بسیار زیبا و بی نقص
با ورودمون کلی خدمه اومدن و سلام و خوش امد گفتناشون انگار "تلنگری تو گوشم" بود
پله ای بزرگ و پیچی و خونه ای با سبک نئوکلاسیک
از پله ها بالا رفتیم و به راهروی اتاقا رسیدیم از اتاق اول شروع کرد و به هرکدوم یه اتاق جدا و البته مجزا بهمون داده اتاق من اخرین بود کنار پنجره ته راهرو
+برای تو هم این اتاقه و کنارش هم کتابخونه !
با دقت نگاه کردم دیدم درست بغل اتاقم کتابخونس
اما اون از کجا میدونست من کتاب دوس دارم؟
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_سوم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ +بریم بالا صحبت میکنیم راجبشون نیازی نی
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_چهارم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
به سمت نهارخوری رفتیم و خدمه ها شروع کردن به چیدن غذاها و بشقابا
بابا سرفه ای کرد و با خنده صحبت رو شروع کرد؛
+بچه ها منو عموتون خیلی سال بود همدیگه رو ندیدیم دلیل اینکه تا حالا از وجودش خبردار نشدید اینه
* هوم، جدا؟
راست میگع ما خیلی وقته بهم سرنزدیم
بین مکالمشون مشخص بود چیز مخفی هست اما با لبخند پنهون میکردن
*و البته اصلا به شما نگفته که عمو دارید
حرصی شدن بابارو از دستاش که مشت شد فهمیدم
*بفرمایید نوش جان!
با لحن مهربون و گرمی گفت؛
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_چهارم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ به سمت نهارخوری رفتیم و خدمه ها شروع
𝐌𝐄 , @mi_saye
نظرات،انتقادات،پیشنهادات ،همکاری و.. شما را میشنوم🤎📄
پی ویم پر باشه از حرفاتونااا📜🤍
‹ لیست همسـٰـایگانمون " متحــدهـٰـا ›🧡🦊
1. https://eitaa.com/joinchat/4061988526Ca7e3d4897d
2. https://eitaa.com/Mehrang_accessories