| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_دوم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ فارغ از اینکه قراره چه بلایی سرم بیاد ب
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_سوم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
+بریم بالا صحبت میکنیم راجبشون نیازی نیست وسیله هارو بیارید بچه ها میارن
بعد فقط با یه اشاره مردهای جون و جذابی اومدن و وسیله هارو دنبال ما به سمت خونه کشوندن
یه عمارت بسیار زیبا و بی نقص
با ورودمون کلی خدمه اومدن و سلام و خوش امد گفتناشون انگار "تلنگری تو گوشم" بود
پله ای بزرگ و پیچی و خونه ای با سبک نئوکلاسیک
از پله ها بالا رفتیم و به راهروی اتاقا رسیدیم از اتاق اول شروع کرد و به هرکدوم یه اتاق جدا و البته مجزا بهمون داده اتاق من اخرین بود کنار پنجره ته راهرو
+برای تو هم این اتاقه و کنارش هم کتابخونه !
با دقت نگاه کردم دیدم درست بغل اتاقم کتابخونس
اما اون از کجا میدونست من کتاب دوس دارم؟
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_سوم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ +بریم بالا صحبت میکنیم راجبشون نیازی نی
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_چهارم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
به سمت نهارخوری رفتیم و خدمه ها شروع کردن به چیدن غذاها و بشقابا
بابا سرفه ای کرد و با خنده صحبت رو شروع کرد؛
+بچه ها منو عموتون خیلی سال بود همدیگه رو ندیدیم دلیل اینکه تا حالا از وجودش خبردار نشدید اینه
* هوم، جدا؟
راست میگع ما خیلی وقته بهم سرنزدیم
بین مکالمشون مشخص بود چیز مخفی هست اما با لبخند پنهون میکردن
*و البته اصلا به شما نگفته که عمو دارید
حرصی شدن بابارو از دستاش که مشت شد فهمیدم
*بفرمایید نوش جان!
با لحن مهربون و گرمی گفت؛
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_چهارم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ به سمت نهارخوری رفتیم و خدمه ها شروع
𝐌𝐄 , @mi_saye
نظرات،انتقادات،پیشنهادات ،همکاری و.. شما را میشنوم🤎📄
پی ویم پر باشه از حرفاتونااا📜🤍
‹ لیست همسـٰـایگانمون " متحــدهـٰـا ›🧡🦊
1. https://eitaa.com/joinchat/4061988526Ca7e3d4897d
2. https://eitaa.com/Mehrang_accessories
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_چهارم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ به سمت نهارخوری رفتیم و خدمه ها شروع
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_پنجم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
اصلا حوصله صحبت باهاشونو نداشتم بعد از خوردن نهار " با اجازه ای " گفتمو به سمت اتاقی که بهم داده بود رفتم روی تشک دراز کشیدم و گوشیمو درآوردم زنگ زدم "نادیا"
که متاسفانه بعد از هزارمین بوق هم برنداشت
سمت ساکم رفتم و به کمد بزرگی که گوشه قرار داشت نگاه انداختم درشو باز کردم
بدون گرد و خاک !
خیلی تمیز بود !
شروع کردم به چیدن لباس های بزرگم تا لباس های کوچیک ،
تمامشو چیدم دروشو بستم
سمت تراس قشنگی که رو به حیاط بود قدم برداشتم و پرده رو زدم کنار و درشو بازکردم نسیم خنکی بیاد
که مواجه شدم با دوچشم گنگ!!
دستی برام تکون داد،
فقط لبخندی زدم و به اطراف نگاه انداختم
زیادی قشنگ بود پر از گل و درخت و استخر بزرگ
و آلاچیق نقلی کلاسیک
با نگاه کردن به جایی که ایستاده بود دیدم نیست
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_پنجم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ اصلا حوصله صحبت باهاشونو نداشتم بعد از
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_ششم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
به من چه ای " به زبون اوردم و به سمت تخت رفتم
تقه ای به در خورد
-کیه؟
در باز شد و اون چشمای نافذ رو بهم دوخت !
+میتونم بیام داخل؟
-بـ .. بله بفرمایید خونه خودتونه؛ راحت باشید!
از پشت در اومد داخل و درو بست نمیدونم اما اضطراب داشتم و قلبم "پوم پوم" میزد
پاشدم و مقابلش دست به هم ایستادم
+راحتی؟اتاقت خوبه؟
-بله همه چی عالیه ممنونم
+به چیزی نیاز داشتی فقط کافیه بهم بگی
-مچکرم تا الانم خیلی بهتون زحمت دادیم،کم و کسری نیست
آروم آروم به سمتم قدم برداشت و دستاشو کرد تو جیبش و من عقب تر رفتم تا جایی که پاهام به پایه تخت برخوررد کرد . .
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani
| عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋> #پارت_ششم ⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯ به من چه ای " به زبون اوردم و به سمت تخ
𝐌𝐄 , @mi_saye
نظرات،انتقادات،پیشنهادات ،همکاری و.. شما را میشنوم🤎📄
پی ویم پر باشه از حرفاتونااا📜🤍