هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
محمد دارابیفرRoozi Dobareh Sabz Mishavim - soundcloud-1527649156.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
برای وَهم.
آهنگی که تو ماشینتون پلی شد، این بود.
هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
«وَهمِ سراب.»
دکمهٔ رادیو را آرام میچرخانم، قیژژژ قیژژژژ. صدایش گوشخراش است، امّا آن را کم نمیکنم. میخواهم گوشم را خراش بدهم و من را از خیال بیرون بکشد، «معنی لغوی وَهم رو میدونی؟» لبخندی، اندکاندک، روی صورتش پخش میشود و تا چَشمهای بلوطیرنگش میرسد، «آره. گمان، پندار، یا خیلی بیشتر، خیال.»
قیژژژ قیژژژ. شالگردن مشکیام را تا گونههای سرخم بالا میکِشم و باز برای جستو جوی کانالی بهرِ رادیو، تلاش میکنم. شاید هم تلاش میکنم از تمام کانالهای ممکن دورش کنم.
«من بر لبهی تَوهم و سراب قدم میزنم.»
چانهاش را به دستانش تکیه میدهد، «چی میشه اگه من سراب باشم؟» قیژقیژ رادیو در سرم کش میآید و فُرمِ صدای او را میگیرد.
لحظهای دست از چرخاندن دکمه بر میدارم و آهنگ پخش میشود، یک آهنگِ بیکلام. چون من، لال. خالی. در تلاش برای فهماندنِ یک وَهم خیالی. در تلاش برای به وهمی فهماندنِ اینکه وَهم نیست... کلماتم را بهزحمت صدا میکنم: «یعنی دیده، خطا دیده؟»
«من، خطای دیدم.»
«خطای دید یعنی خطا نیست... اشتباهاً فکر میکنی اشتباهه. تو امید منی.»
تو واقعی هستی، تو واقعی هستی، واقعی هستی. آهنگ فاصلهی بینمان را پر میکند. صدای من، شببه صدای اوست و او، شبیه یک نوارِ ضبطشده به نظر میآید. شالگردنم را صاف میکند و سرانگشتان یخزدهام را از دکمهی رادیو دور میکند.
نه نه نه.
قیژ قیژی نیست که مغزم را خراش دهد، حالا، چه چیزی مرا از وهم بیرون میکشد ؟
«تو توهمی؟»
«توهمم یا وهمِ توهمام؟»
نفسم را خشمگین در هوای ماشین، رها میکنم. روی شیشه بخار میشود. تار. تار. چند وقت است همهچیز تار است؟ نامشخص، دور. یک خیال وهمبرانگیز.
«میدونستی وهم، برای ابراز ترس هم استفاده میشه؟»
«آره، چون وهم میتونه ترسناک باشه.»
«چرا؟»
«چون خیاله.»
کلماتش مستقیم همچون تیر در چشمهایم فرو میرود و چَشمانم میسوزند. میسوزند و بغض کلمه نمیشود، «تو همیشه فقط بلدی با کلمات بازی کنی.» لبخندی غمین میزند و صدای آهنگ را یک اکتاو بالا میبرد: «من سرابم یا وهم؟»
«هیچکدوم. تو واقعی هستی.»
سرانگشتانم در میانهی راه یخ میزنند و به گونهی او نمیرسند. درحالی که نگاهش به بخار روی پنجره دوخته شده، میگوید: «فرق بین وهم و سراب چیه؟»
«وهم، چیزیه که ذهن میآفرینه و فکر میکنه حقیقته؛ امّا سراب، اون چیزیه که حقیقت به چشم میاد و حقیقت نیست. سراب چیزیه که انگار از دور... نجاتدهندهست. سراب امید واهیه.»
«سراب، وهمِ امیده؟»
کلافه میشوم. آهنگ به دقیقه ۲:۱۳ میرسد، «سمت من بدو.» در این دقیقهی آهنگ، یک اوجِ گوشخراش و عجیب اتفاق میافتد، که ملودیِ پیانو را بههم میریزد. مشتم را میفشارم و در چشمان بلوطیاش زل میزنم، «اگر سراب باشی چی؟»
«پس تندتر بدو؛ سرابها به آدمهایی که میایستن، نمیرسن.» ناگه، درختان دورم را احاطه میکنند، گردویی سبزرنگ بر شاخهی درختی آویزان است و سنجابی در صدد چیدنِ آن.
او، آنطرفتر، روی تنهی درختی نشسته. به سنجاب چَشم دوخته، هنوز صدای آهنگ میآید. امّا از کجا؟ برای همین میخواستم رادیو قژقژ کند. آرام سرش را به شانه تکیه میدهد: «چطور ممکنه سنجاب، گردو و بلوط رو اشتباه گرفته باشه؟»
سنجاب، گردو را میچیند. تکهای از پوست آن را به دندانهای سفیدش میکِشد و ناامید، چهره درهم میکشد. نفسم تند میشود، ترجیح میدهم خودم زودتر بگویم: «وهم.» لبخند ریزی میزند. صدای او را میشنوم که از دهانِ من آواز شده،
«تو وهمِ امید منی.»
نفسنفس میزنم. هر دم یک بخار و هر بازدهم کمرنگ شدن همان بخار را به دنبال دارد. به اطراف نگاه میکنم، خالی. تنها هستم. آهنگ تمام شده و وهم، وهم مانده.
بسیار طول کشید تا بفهمم امید واقعی من چه چیزیست. امید چیز خطرناکیست، بسیار خطرناک. و همینطور، چیزیست بسیار قوی.
میدانی عزیزم، گفتی وهم یک خیال است. یک تخیل. یک دروغِ زیبا، خیالِ شیرین، آنوقت که فهمیدم تو تنها وهم امید بودی، گمانم برد توهم زدهام.
«تو هم امیدی یا تَوَهم امیدی؟»
میخندد، بلند، «هیچکدوم، من وَهمِ امیدم.»
وهم را رها کن، انقدر بهسوی سراب ندو. پاهایم کبود شدند و به تو نرسیدم، ای وهم امیدی که از امید، امیدتر بودی.
«وهم ترسناکه؟»
«نه. ترسناکتر از اون، اینه که وهمت رو دوست داشته باشی.»
«اگه... اگه بفهمی چیزی که به اون امید داشتی، وهم بوده چی؟»
«اونموقع، امیدت رو از دست دادی یا فقط اشتباهت رو؟»
«تو اشتباهِ من نیستی.»
تو وهمِ امید من بودی؛ و من چه احمقانه فکر میکردم هرچه بیشتر به وهم نزدیک شوم، به امید نزدیکترم. نمیدانستم بعضی وهمها،
خودِ فاصلهاند.
هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
«شبهای حوّا گلشید، شبهای حوا.»
«هوای حوّا.»
از ماشین پیاده میشوم، قدمهایم روی سنگها صدا میدهند تا به زیرِ درخت برسم و تنهی پر از خاطرهی او را، لمس کنم. روی تنهی درخت، کلمات صدایم میزنند: «آدم است و سیب خوردن.» سرانگشتم را روی آ میکشم و سپس، روی دامن میم قدم میزند که نجوای او آهنگ میشود: «آدم است و اشتباه.» میخندد و به درخت تکیه میزند، «تو همیشه عاشق این درخت بودی.»
فعلهای گذشته، قلبم را از تپش و انگشتم را از حرکت وا میدارند، روی آدم گیر میکنم. آدم. آدمِ حوّا. دست پس میکشم و چَشم به سیبی میدوزم که در سر شاخهای تاب میخورد، «چرا بودم؟»
«چون بعضی آدمها وقتی از زندگیت میرن، زمانِ فعلهات رو هم با خودشون میبرن.»
«درختها ریشه دارن، جایی نمیرن.»
«خودشون نه، امّا تو رو بهجایی میبرن.»
او دست بلند میکند و با کمی قدبلندی، دستش به خطوط سیب سرخ میرسد. سیب را میچیند و لبخندی با لبانش بازی میکند. سیب سرخ است، چون لبان من که این روزها، رنگپریدهتر است و همچون تنهی درخت، خشک شده.
سیب را بالا پایین میاندازد.
«سیب، بوسهی اشتباهِ آدم.» من با نگاه سیب سرخ را دنبال میکنمو میگویم: «شاید لبان سرخ حوّا، حواس آدم رو مشوش کرد که به سرخیِ سیب پناه برد.» صدایم پسو پیش، در امواج هوا بالا و پایین میشود.
«شاید نه، قطعاً.»
او سیب را گاز میزند و طرف من میگیرد، این صحنه را از بَرم. با سرانگشتانم، مردد، سیب سرخ را میگیرم. سرخیاش را در چشمانم اندازه میگیرم، «چرا گازش زدی؟»
«چون میخوام اگه تبعید شدیم به زمینی زیرینتر از این، من گناهکار باشم و تو درستکار. تو بهاندازه کافی گریه کردی.»
«حوّا نخستین گناه رو مرتکب شد...»
«اینبار آدم.»
جای دندانهایش روی سرخیِ سیب مانده؛ کوچک، هلالی و گوشت سفید را از زیر سرخی به نمایش میگذارد. انگار که نخستین لبخند آدم، روی سیب جا مانده باشد. زیر لب تکرار میکنم: «آدم است و اشتباه.»
«نه.»
باد از میان برگها میگذرد و آرام، بین ما میپیچد. یک برگ سبز، رقصان، روی شانهاش فرود میآید. برگ را میانِ انگشتهایش میچرخاند و بیآنکه نگاهم کند، میگوید: «آدم است و انتخاب.» سکوت کلمه میشود جای حرفهای نگفته و، گناههای نکرده؟
«هنوز از اینجا خوشت میاد؟»
«آره. اینجا سقوطِ منه.»
سیب را میان دو دستم نگه میدارم. هنوز گرم است، از گرمای دستانِ او. لبخند میزند و میخواهد سیب را پس بگیرد، «تو خیلی گریه میکنی گلشید.»
لبخند میزنم، سیب را عقب میکشم: «کی گفته؟» شانه بالا میاندازد و سرانگشتانش روی جسم کروی سیب، لیز میخورد و نگاهش، روی من.
«چشمهات.»
دیده از دیده میدزدم، «دروغ میگن.»
«چشمها دروغ نمیگن.»
«نه. فقط بلد نیستن حرف بزنن.»
«کلام آدم رو به دروغ آلوده میکنه؟»
دگرباره، سکوت جای من حرف میزند، انگشتانم را روی جملهی پایینی میکشم، «آدم است و اشتباه.» الفِ اشتباه شکلِ درخت میشود و به قلبم قد میگیرد، «کلام آدم رو آدم میکنه.» کفشم را روی سنگها میسایم و او سیب را از من میقاپد. لبخندِ تلخش، کش میآید. اما حتی تلخیِ لبخندش به زیتون رفته. سبز. «جملهی بعدی نمیشه "حوّا بود و بخشیدن" باشه؟»
«حوّا بود و گریستن.»
آهی میکشد و گاز دیگری از سیب میزند، برگ را از میان انگشتانش در باد رها میکند، نگاهش میکنم: «میدونستی بهوقت رسیدن آدمو حوّا بههم، نخستین مای دنیا متولد شد؟»
میخندد، «پس منو تو، میشیم مای مّا.» روی خطاطی دست میکشم و سرم در مِه فرو میرود، «بهنظرت اولین بار که آدم مِه رو دید، چهحسی داشت؟»
«گمونم اونجا تردید متولد شد. حالا بهنظر تو، اینسری به کجا تبعید میشیم؟»
با تردید روی کلماتِ خوابیده حنجرهام، مکث میکنم: «اینبار آدم از حوّا تبعید میشه.» درنگ. خرده چوبی زیر ناخنم فرو میرود و به آن خیره میشوم. او دلخور روی پا جا به جا میشود و میگوید: «من فکر میکنم حوا اولین زنی بود که فهمید خواستن، همیشه بیگناه نیست. گناهه.»
شمعها را از کیف بیرون میکشم و آسمان، رخت شب به تن میکند. شمع روشن کن گلشید، شمع روشن کن بهیاد مریم و نخلِ خرما. بهیاد حوّا و درختِ سیب. به یادِ مّا.
«چرا پایِ یه درخت وسطه؟»
«نمیدونم. فکر میکنی درخت من هم سیبه؟»
«کاش درختت، نخلِ خرما باشه گلشید. من سیبها رو بهجون میخرم.»
یادم رفت بپرسم بهجون میخری یا بهخون؟ سرخی سیب یا سرخیِ خون؟
میخندد و در مِه گم میشود، «هیچکدوم، سرخی لبهای حوّا.»
سیب را روی زمین میاندازم و شمع، در باد سوسو میزند. سیب پلاسیده. سیبِ رنگپریدهای که چون لبهایم شدهاست. پاییز، آهنگ برگها را عوض کرده. سیبها برای تو شدند و تبعید، برای مّا. ما را روی زبان مزهمزه میکنم و طعم سیب میدهد، طعم سیب حوّا و لبخند آدم. نه، مّای ما، طعم خرما نمیدهد.
«من نخل خرما رو برمیدارم.»
«پس سیب مال منه. تبعید مّا، از ما.»
مّا تمام شد.