eitaa logo
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
47 دنبال‌کننده
46 عکس
9 ویدیو
0 فایل
آنها واقعیت را مانند یک بازی می‌بینند؛
مشاهده در ایتا
دانلود
بوجک: عجله نکن و هر وقت آماده بودی انجامش بده، همیشه بعدا وجود داره. دایانا: آره؟ حدس می‌زنم که همیشه بعدا وجود داره...راستی بوجک؟ آخرین باری که همدیگه رو دیدیم و از من پرسیدی که "فکر می‌کنی من در اعماق وجودم آدم خوبی هستم یا نه" رو یادت میاد؟ بوجک: یادم میاد؟ شوخی می‌کنی؟ معلومه که به طور واضح یادم میاد. دایانا: من اون موقع در مقابل عوام قرار گرفته بودم و نمی‌دونستم باید چی بگم. بوجک: خب...الان چی فکر می‌کنی؟ فکر می‌کنی من در اعماق وجودم آدم خوبی هستم؟ دایانا: نکته دقیقا همینه! من به اعماق وجود باور ندارم. من باور دارم که ما تمام حرف هایی که می‌زنیم و رفتار هایی که انجام می‌دیم هستیم. بوجک: خب...این خیلی مأیوس کننده‌ست. فکر می‌کنم حق با توعه، چون این واقعا تفاوت ایجاد می‌کنه و نتیجه رو تغییر می‌ده. 🎬 Bojack Horseman 2014
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اسکار یکی از بدترین حس ها به حسی می‌رسه که وقتی که داری می‌بینی مثل قبل توی فعالیت/روابطی که عالی بودی داری پسرفت می‌کنی و دیگه مثل قبل عالی نیستی.
HAPPY BIRTHDAY DEAR FYO!🪐 ✶ اکتشاف فضایی زادروزت: Dark Spot on Uranus ✶ تاریخ اکتشاف: 23 August میلادی معادل با ۱ شهریور ماه شمسی ✶ ماهیت اکتشاف: درست زمانی که به پایان فصل طوفان در اقیانوس اطلس نزدیک می‌شویم، بادها می‌چرخند و ابرها تا فاصله ۲ میلیارد مایلی در جو اورانوس حرکت می‌کنند و گردابی تاریک به بزرگی دو سوم ایالات متحده را تشکیل می‌دهند. لارنس سروموفسکی از دانشگاه ویسکانسین-مدیسون، رهبری تیمی را بر عهده دارد که با استفاده از تلسکوپ فضایی هابل ناسا، اولین تصاویر قطعی از یک نقطه تاریک روی اورانوس را ثبت کردند. این ویژگی کشیده، ابعادی معادل ۱۷۰۰ کیلومتر در ۳۰۰۰ کیلومتر دارد. محور چرخش اورانوس تقریباً موازی با صفحه مداری آن کج شده است، به طوری که به نظر می‌رسد این سیاره به پهلو می‌چرخد. این جهت‌گیری به پهلو منجر به فصول شدید در طول مسیر ۸۴ ساله این سیاره به دور خورشید می‌شود.
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
🎧 دلم برای خودم تنگ شده. #Music
نیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدن با هم پیوند خوردند تا پیکر من شدند کلاغ ها هر روز از نیمی از من می‌ترسند و لاشخورها شب روی نیمه دیگه می‌رقصند سال هاست حامی گندم های تو بودم به زندگی برای تو خو کرده وجودم تو از کلبه ی اون دور هر صبح با لبخندی و پیش از خواب هر شب پنجره رو می بندی و من با شیاطین تا صبح می‌جنگیدم و پیش از صبح هر بار بغضم رو می‌بلعیدم سال هاست زندانی آزادی تو هستم قهرمان و قربانی از این دو واژه خستم سال هاست دست گرمی رو با شوق نبوسیدم مدت هاست که توی آب صورتمو ندیدم دلم برای گل، برای گل از نزدیک تنگه برای نفس، تو یه گوشه‌ی تاریک دلم برای اشک، دلم برای خواب دلم برای سیب، دلم برای آب دلم برای تن، دلم برای من دلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگه و من برای خودم دلم چقدر تنگه و من سال هاست برای خودم دلم تنگه و من چقدر برای خودم دلم تنگه نیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدن با هم پیوند خوردند تا پیکر من شدند کلاغ ها هر روز از نیمی از من می‌ترسند و لاشخورها شب روی نیمه دیگه می‌رقصند دلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگه و من برای خودم دلم چقدر تنگه و من سال هاست برای خودم دلم تنگه و من چقدر برای خودم دلم تنگه
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
چند ماه پیش، در یک بعد از ظهر آرام در واتیکان، شارتِران تصادفا کامِرلنگو را دید که راه می‌رفت. کامِرلنگو گویا یادش بود که شارتِران همان گارد جدید است و از او خواست که در این پیاده روی همراهی اش کند. صحبت خاصی نکردند و همین هم باعث شد که شارتِران بلافاصله احساس کند جای خوبی آمده و راحت تر شد. شارتِران گفت: پدرمقدس؟ اجازه هست یک سوال عجیب از شما بپرسم؟ کامِرلنگو لبخند زد: به این شرط که بپذیری شاید من هم جواب عجیب بدم. شارتِران خندید: از همه ی کشیش هایی که تا به الان دیده ام این سوال رو پرسیدم ولی هنوز درک نمی‌کنم. کامِرلنگو پرسید: چه چیزی ذهنت رو اذیت می‌کنه؟ قدم های کوتاه و سریع برمی‌داشت و قبایش در همان حال به چمن می‌خورد. شارتِران با خود گفت: انگار حتی کفش های مشکی و پاشنه تختش هم مناسب حال اوست، انگار انعکاسی از عصاره ی وجودش است؛ مدرن اما فروتن. نفس عمیقی کشید و گفت: هیچ وقت جمع صفات قادر و مهربان رو در خداوند درک نکردم. کامِرلنگو لبخند زد: زیاد کتاب مقدس می‌خونی؟ - سعی میکنم زیاد بخونم. + گیج شدی چون کتاب مقدس خدا رو هم قادر به تصویر می‌کشه و هم مهربان... - دقیقا! + هم قادر و هم مهربان صرفا به این معناست که خداوند قادر متعاله و رحیم هم هست. - متوجه مفهوم هستم اما... اینطور به نظر میرسه که انگار تناقض دارند. + بله، تناقض هم در درد چشم میاد؛ گرسنگی انسان، جنگ، مریضی و... مطمئن بود که کامِرلنگو منظورش را بهتر از دیگران میفهمد: درسته اما اتفاقات بد همیشه توی دنیا رخ میده. مصیبت های انسان انگار اثباتیه از اینکه خدا نمیتونه هم قادر باشه ‌و‌ هم مهربان. اگه مارو دوست داره و قدرت هم داره که وضعیت مون رو تغییر بده، از درد و رنج ما جلوگیری می‌کرد. نه؟ کامِرلنگو اخم کرد: واقعا جلو گیری می‌کرد؟ شارتِران معذب شد. آیا پایش را از گلیمش دراز تر کرده بود؟ آیا این سوال از آن سوال هایی بود که خوب نیست آدم بپرسد؟ با لکنت پرسید: خب اگه خدا مارو دوست داره و می‌تونه از ما محافظت کنه، باید این کارو بکنه. یا قادر و بی اعتناست یا مهربان و ناتوانه... + فرزند داری ستوان؟ صورت شارتِران گل انداخت: خیر سینیوره! + فرض کن یک پسر هفت هشت ساله داشتی... دوستش می‌داشتی؟ - قطعا! + آیا هر کاری از دستت بر میومد انجام نمی‌دادی تا مانع درد و رنجش بشی؟ - قطعا! + اجازه می‌دادی دوچرخه سواری بکنه؟ شارتِران لحظه ای مردد شد. کامِرلنگو گاهی انگار نه انگار که روحانی بود و زیادی مثال هایش به روز و جوان پسند بود. گفت: بله خب... قطعا بهش اجازه می‌دادم دوچرخه سواری کنه ولی بهش میگفتم که مراقب خودش باشه. + یعنی در مقام پدر فرزند بهش نصیحت های ساده و خوبی می‌کردی و بعد اجازه می‌دادی کار خودش رو بکنه و اشتباهاتی مرتکب بشه؟ - اگه منظورتون اینه که دنبالش راه نمی‌افتادم و ناز پرورده نمیکردمش، بله. + ولی اگه می‌افتاد و زانوش زخم می‌شد چی؟ - یاد می‌گرفت محتاط تر باشه. کامِرلنگو لبخند زد: یعنی هرچند قدرت دخالت داری و میتونی مانع رنج پسرت باشی، تصمیم می‌گیری عشقت رو به صورت دیگه ای نشون بدی، بهش اجازه میدی خودش درس بگیره. -مسلما درد و رنج بخشی از بزرگ شدنه. ما ها هم همینطوری یاد می‌گیریم! کامِرلنگو سری به تایید تکان داد و گفت: دقیقا. 📖 فرشتگان و شیاطین اثر دَن براون
میدانم که خدا چیزی را که از عهده‌ی آن بر نیایم به من نمی‌دهد، اما ای کاش او اینقدر به من باور نداشت. 👤فئودور داستایوفسکی
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
اسکار یکی از بدترین حس ها به حسی می‌رسه که وقتی که داری می‌بینی مثل قبل توی فعالیت/روابطی که عالی بو
حس وقتی که توی خواب راه حل مشکل رو پیدا می‌کنی عمیقا عجیب و جادوییه، مطمئن نیستی که خودت راه حل رو پیدا کردی یا اینکه بهت از طرف بالا الهام شده.
خواب پدر بزرگم رو دیدم اما توی یه بدن دیگه به عنوان یه فرمانده‌ی ارتش آلمانی با پوست سفید در دوره‌ی جنگ جهانی توی یه خونه‌ی بزرگ و قدیمی که هیچ جاشو‌ مثلش ندیده بودم، حتی موقع خواب هم می‌دونستم فوت کردن ولی بازم رفتم کنارشون نشستم و این حس رو داشتم که از این به بعد هر موقع دلم دلم براشون تنگ شد می‌تونم خوابشون رو ببینم و بغلشون کنم.
راستش این مدت اینقدر نگران حس پذیرفته شدن و تعلق خاطر داشتن خودم و کاراکتر هام توی اون فضا بودم که تقریبا فراموش کرده بودم که چرا دارم این کارو انجام میدم، تا اینکه خودم توی اون موقعیت تناسخ پیدا کردم و هدفم دوباره بهم یاد آوری شد.
ولی چرا چیزی که نیازه رو زمانی دریافت می‌کنی که تقریبا ازش دل کندی و بابتش پذیرفتی که همینی که هست؟