eitaa logo
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
47 دنبال‌کننده
46 عکس
9 ویدیو
0 فایل
آنها واقعیت را مانند یک بازی می‌بینند؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
◽فکت شماره‌ی هفت: وقتی توی تقدیمی شرکت می‌کنم علاوه بر تقدیمی خودم، نسبت به بقیه‌ی تقدیمی های چنل ه
فکت شماره هشت: فکر می‌کنم یکی از دلایلی که خواب هام خیلی خوب یادم میمونه و برخلاف بقیه‌ی خواب هام سازماندهی تر شده‌ست و ساختار منظم تری داره به خاطر رول رفتن و شخصیت پردازیه، حتی شده یه سری از راه حل ها و نحوه‌ی ادامه‌ی رول هارو توی خواب پیدا کردم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
◽فکت شماره هشت: فکر می‌کنم یکی از دلایلی که خواب هام خیلی خوب یادم میمونه و برخلاف بقیه‌ی خواب هام س
فکت شماره نه: زمانی که مسئولیتی رو می‌پذیرم، وارد محیطی میشم تمایل زیادی دارم که تاثیر گذار باشم و تغییر و تحول ایجاد کنم تا علاوه بر انجامش به بهترین شکل ممکن منحصربه‌فرد و خاطره انگیز بودن، اون شرایط رو به نفع خودم و بهبود بخشیدن اوضاع برای همگان تغییر بدم و از اینکه کارهارو سرسری فقط برای اینکه تیک بخورن انجام بدم متنفرم حتی وظایفی که باب میلم نیست و بهشون به چشم یادگیری و بازی چالش نگاه میکنم حتی کاری ساده مثل ظرف شستن سازماندهی هدف دار به عنوان بخش پویایی از سیستم کارهای روزمره. همیشه یک نقل قول رو وقتی وارد این سه موقعیت می‌شم رو با خودم زمزمه می‌کنم؛ به قول ایلان ماسک "همان تغییری باش که می‌خواهی در جهان مشاهده کنی" و اینطوری افرادی که هدف هم راستا با من دارند رو پیدا و با خودم همراه می‌کنم تا اون دگرگونی که تمایل داریم رو مشاهده کنیم.
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
◽فکت شماره نه: زمانی که مسئولیتی رو می‌پذیرم، وارد محیطی میشم تمایل زیادی دارم که تاثیر گذار باشم و
فکت شماره‌ی ده: گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که چه لزومی داره که دیگران حتی دوستام راجب من بدونند؟ چرا باید اهمیت بدن که من کی هستم و دارم در این لحظه چی کار می‌کنم و چه احساسی رو تجربه می‌کنم؟ چی رو دارم از سر می‌گذرونم؟ حالم خوبه یا نه؟ و واقعیتی که وجود داره و همیشه انکار می‌کنم اینه که هنوز توضیح منطقی و قانع‌ کننده‌ای براش پیدا نکردم.
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
اگه امشب تو رو بکشم نمی‌تونم بخوابم و من...من امشب نیاز دارم که بخوابم.
اکنون نوبت توست. که پاسدار شادی ما باشی. آن را به عصر نو ببر. از میان پوچی زندگی روزمره و رنج‌های اجتماعی، آن را در صدها بایگانی حفظ کن. راهی نو بساز و برای همیشه ناپدید شو.
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
◽فکت شماره‌ی ده: گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که چه لزومی داره که دیگران حتی دوستام راجب من بدونند
فکت شماره‌ی یازده: یک کلکسیون از موجودات کوچولوی بامزه‌ای توی کشوی میزم نگه داری می‌کنم که هفتاد درصدشون رو توی اکتشافات بدست آوردم و سی درصدشون هم پیمانانم بودن [میگو ها و حلزون ها و کرم ها]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از White Butterflies
دولت‌های محور، آلمان، نبرد بارباروسا در شکم فولادین یک پانزر، شما یک سرباز زرهی هستید؛ تکه‌ای از چرخ‌دنده‌های عظیم ارتشی که قرار بود جهان را ببلعد. در دشت‌های بی‌پایان روسیه، غرش موتور، تنها موسیقی زندگی شماست؛ شما می‌رانید تا خاک را زیر زنجیرهایتان له کنید، غافل از اینکه این سرزمین، خود یک ماشین کشتار بزرگ‌تر است. در پایان، می‌فهمید که هیچ زرهی، قدرت تسخیر این زمین بی‌انتها را ندارد؛ ما اینجا تنها برایِ آن آمده‌ایم که در میان دود و آهن، گم شویم. -For: @Vgostonia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنْدَکی مُهَذِّبْ
🏢 سیلو ۰۰۴۱ - 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆 «جایی که واقعیت، همیشه آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد» وضعیت: بیدار جمعیت: ۴۱ نفر حال سیلو: مشکوک فضای غالب: خاکستریِ تاریک محتویات: خیال و تحلیل تهدید اصلی: واقعیت ساکن ویژه: 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆 سطح آشفتگی: غیرقابل تشخیص --- ⚠️ قوانین سیلو اینجا هیچ اتفاقی صرفاً یک اتفاق نیست؛ همیشه چیزی پشت آن وجود دارد که هنوز دیده نشده. ساکنان می‌توانند بخندند، خیال‌پردازی کنند و درباره‌ی چیزهای عجیب حرف بزنند، اما حق ندارند خیلی زود به یک جواب قطعی اعتماد کنند. اگر واقعیت با چیزی که فکر می‌کردید فرق داشت، سیستم سیلو مسئولیتی نمی‌پذیرد. --- 📜 داستان سیلو سیلو ۰۰۴۱ برای کسانی ساخته شد که واقعیت را همان‌طور که تحویلشان می‌دهند قبول نمی‌کنند. ساکنانش میان خیال، فلسفه، موجودات عجیب، ایمان، شوخی و سؤال‌هایی زندگی می‌کنند که معمولاً جواب ساده‌ای ندارند. در مرکز سیلو اتاقی وجود دارد که روی تمام دیوارهایش یک سؤال تکرار شده: «اگر همه‌چیز یک بازی باشد، چه کسی قوانینش را نوشته؟» 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆 بیشتر از همه وارد این اتاق می‌شود و هربار که بیرون می‌آید، چیزی را می‌بیند که بقیه هنوز متوجهش نشده‌اند. و ترسناک‌ترین بخش سیلو این نیست که واقعیت را نمی‌شناسند؛ این است که شاید مدت‌هاست می‌شناسندش و فقط تصمیم گرفته‌اند به آن اعتماد نکنند.