انجمنفیلسوفان ابلهستیز به جز هِگِل
من سرزمینی را میشناسم که درختان آن شب هنگام همرا با آواز نسیم و ساز جیرجیرک ها می رقصند
سرزمینی که در آن خورشید تابان و رخشنده در اخرین ساعات حضورش در زمین لبخند میزند
عاقبت هرچیزی ، چیز دیگریست....، همه دونستنیها که از ذهنت نمیاد ، بدنت ، قلبت و انگیزت هم هستن. گاهی خاطرات خودشون ذهن دارن
انجمنفیلسوفان ابلهستیز به جز هِگِل
سرزمینی که در آن خورشید تابان و رخشنده در اخرین ساعات حضورش در زمین لبخند میزند
سرزمینی که ستارگان پر فروغش هیچگاه خاموشی نمیگزینند
انگار همین دیروز بود که حس میکردم زیر پوستم چیزی غیر از نور نیست ، اگر بدنم را ببرند، نور می افشانم
با این حال اگر امروز در جاده زندگی بر زمین بیفتم ،
زانویم زخمی میشود و از ان خون میچکد