eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
778 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 مم یه دختر ۲۰ ساله هستم اصلا اهل رل و اینجور چیزا نیستم و اهل نماز و... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقت تون بخیر می خواستم منم راهنمایی کنید ممنون میشم🙏 مم یه دختر ۲۰ ساله هستم اصلا اهل رل و اینجور چیزا نیستم و اهل نماز و... ولی طی یک اتفاقی بایه پسری ۲۶ ساله وارد راب.طه شدم اولین بارم هسش خیلی از اخلاق هامون بهم می خورد ایشون هم مذهبی بود و این ک ۳ ماه رو باهم حرف زدیم از همدیگه خوشمون اومد و ایشون قصدشان جدی بود ولی یک دفعه بعد از این ک از دور همدیگرو دیدیم ایشون گفتن ک نمیشه و فلان باهم قرار شد حرف نزنیم ولی باز نتونستیم و حال همدیگرو میگیریم از هم میشه راهنمایی بکنید من باید جی کار کنم چرا یک دفعه اینجوری شدش برامن اینجور اتفاق تازگیا خیلی میفته خانواده ها از من خوششون میاد و تعریف می کنن ولی همین ک می خوان بیان خاستگاری نمیشه یعنی تلسمی چیزی هستش ؟ از کجا بدونم ؟ ممنون میشم راهنمایی کنید🌺 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 دخترم پارسال کلاس اول بوده،معلمشون بد بود،بعد هم که 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان شبتون بخیر دخترم پارسال کلاس اول بوده،معلمشون بد بود،بعد هم که مدارس تعطیل شد.امسال غیرانتفاعی ثبت نامش کردم بهم گفتن دوباره بزارمش کلاس اول. اگه کسی چنین تجربه ای داره ممنون میشم به اشتراک بذاره، من میترسم باعث سرخوردگیش بشه از طرفی هم پایه اش ضعیفه موندم چیکار کنم خیلی ناراحتم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با ناراحتی بوسه ای روی دست منیژه نشوندم و با گریه و دلجویی گفتم : به خدا من نمی خواستم این طوری بشه ، يعني اصلا فکرش رو نمی کردم مادرم تا این حد سنگدل و بی رحم باشه ! منیژه به هق هق افتاد و با بیچارگی نالید : بهت گفته بودم پیش کسی حرفی نزن ! تو به خاطر خودت این کار رو کردی ! من هم برای همین نمی بخشمت . حالا هم تا جیغ نزدم و بقیه رو نریختم این جا از اتاق برو بیرون . هر چند منیژه حال و روز درست و حسابی نداشت و رنگی به رخسارش و نایی به تنش نمونده بود اما ته چشم هاش یه چیزی بود که می شد فهمید با کسی شوخی نداره و حالا که آب از سرش گذشته ممکنه هر کاری انجام بده . برای همین دست هام رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و با لحن دلجویانه ای گفتم : باشه عزیزم . هر چی تو بگی . من میرم . تو استراحت کن تا حالت بهتر شه . باید زودتر سر پا شی ، بیشتر از این نمی تونی این جا بمونی . امشب باید هر طور شده برگردی خونه ی خودتون و گرنه همه می فهمن غیبت زده ! هنوز حرفم تموم نشده بود که منیژه با عصبانیت چشم هاش رو بست و با صدای بغض داری گفت : تو نگران من نباش . خودم می دونم چی کار کنم تا از این وضعیت خلاص شم . برای این که منیژه رو بیشتر از این عصبانی نکنم سریع از جا بلند شدم و به اتاق مهمون خونه رفتم . محبوبه بالای اتاق نشسته بود و پارچه ی سرخی رو روی سرش انداخته بودن . راستش حال و حوصله ی حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم و به خاطر همین اون روز اصلا به محبوبه نزدیک نشدم تا ببینم چه شکلی شده ، چون هر بار که به محبوبه نگاه می کرد عذاب وجدان تا عمق وجودم رو می سوزند و حس بدی بهم دست می‌داد برای همین کمتر به محبوبه نزدیک می شدم تا به خاطر پنهون کاریم عذاب نکشم . تا بعد از ظهر همه چیز طبق روال معمول گذشت و من دیگه به منیژه سر نزدم . اما از لبخند های گاه و بی گاه مادرم و سرخوشی عجیبش مشخص بود حال منیژه بهتره و نگرانیش کم تر شده . چند ساعتی از ظهر گذشته بود که زندایی چند نفری رو فرستاد تا محبوبه رو به خونه ی بخت ببرن ! بی بی از صبح بُق کرده بود و ریز ریز اشک می ریخت . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 ی چند تا سوال مالی داشتم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سلام به گلا😍 امیدوارم همیشه جیبتون پر پول و توی بساط شادی🤍 ی چند تا سوال مالی داشتم. اول اینکه 1- چطور پول دخل و خرج خونه رو برنامه ریزی میکنید؟ 2- من دارم سیسمونی دخترم و میدم. شما برای سیسمونی و جهاز از پس انداز استفاده میکنید، یا وام میگیرید؟ اگر وام میگیرید چطور حساب کتاب می کنید که وام کافی میشه؟ سیسمونی در چه حد بدم؟ لازمه بریز بپاش کنم، تجربه‌ی شما عزیزان چیه در این مورد؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
لبخند زنان به من سلام کرد و کادو را دست فرحناز داد .بعد رفت و فرحناز در را بست .بچه ها همه منتظر بودند تا فرحناز در را باز کند.من خیره شده و منتظر بودم تا بفهمم بهرام چه چیز برایم فرستاده فرحناز نشست و آهسته کاغذ کادوهای بسته را باز کرد و بعد در جعبه را باز کرد و ناگهان یک مار از بسته بیرون آمد و با صدای ج یغ بچه ها و خودم از خواب پریدم. پری؟پری جان؟خواب میدیدی مادر؟ دست مادرم را روی پیشانی عرق کرده ام ح س کردم قلبم تند تند میتپید آب دهانم را قورت دادم و آهسته سرم را رو پای مادر گذاشتم .مادرم م وهایم را نو ازش کرد سپس همچنان که بر زانو میکوبید و خم و راست میشد آ ه کشان گفت:الهی برایت بم یرم مادر چرا به این حال و روز افتادی؟چرا به حرفم گوش نکردی؟چرا خواستگار به اون خوبی را رد کردی؟...تا این پسر شی طان مردم آزار هر دقیقه یک بل ا سرت بیاورد؟هزار بار گفتم پری بخت یکبار در خانه هر کس را میزند نباید در را برویش ببندی. مادرم رنگ به چهره نداشت و گویا با خودش حرف میزند .هنوز تپش قلبم کمتر نشده بود دلم بیشتر برای مادرم میسو خت چطور حال و رزو مرا میبیند و آب میشود با لحن طنز آمیزی گفتم:نگران نباش مادر هنوز بخت پشت در ایستاده است. مادرم به صورتش چ نگ زد:وای خدا م رگم بده خدا میداند عاقبت تو چه میخواد بشه؟از همان بچگی سربزرگ بودی پدر بیامرزت همیشه میگفت این بچه باید پسر میشد اصلا رفتارش به دخترها شبیه نیست از همان سه سالگی از دیوار راست بالا میرفتی. خندیدم و گفتم:مگه گربه بودم؟ مادرم آهسته سرم را روی بالش گذاشت و در حالیکه دست به کمرش زده بود بلند شد و گفت:هنوز هم حریف زبانت نمیشوم. مادر رفت و من درفکر خوابم بودم.کم کم چشمانم سنگینی کرد و دوباره به خواب رفتم و اینبار با صدای بابا علی که از پشت در میپرسید کیه؟اومدم .از خواب بیدار شدم.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آخر شبه، من و خواهرا نشستیم دور هم 😄 یه شربت درست کردیم، پفک هم ریختیم توی یه کاسه گذاشتیم وسط. نه کار خاصی داریم، نه جایی می‌خوایم بریم… همین‌جوری نشستیم چرت و پرت می‌گیم و می‌خندیم 😂 یکی یه چیزی میگه، اون یکی می‌زنه زیر خنده، بعد منم یاد یه خاطره می‌افتم و دوباره همه می‌خندیم. اصلاً کنار خواهرا آدم خیلی راحت‌تره… هرچی دلت می‌خواد میگی، مسخره‌بازی درمیاری، می‌خندی، کسی هم نمیگه چرا این‌جوری حرف زدی! الانم فقط صدای خنده‌مونه و صدای قاشقایی که می‌خوره به لیوان شربت. بعضی شب‌ها واقعاً همین‌قدر ساده قشنگن… یه دورهمی کوچیک، چند تا خواهر و کلی خنده. 🤍🥤😂 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا