✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بهادر چند دقیقه ای در سکوت بهم نگاه کرد ...خیلی برام سخت بود با خفت خودم رو به شوهرم تحمیل کنم . اما بهادر آخرین پناه من بود و باید هر طور شدهج دلش رو به دست می آوردم . ... کمی که گذشت انگار دل بهادر هم کمی نرم شد...
اون ش.ب تا دم دمای صبح کنار بهادر موندم و تاریک و روشن هوا پاورچین پاورچین به سمت اتاقم رفتم . حال خوبی داشتم . احساس می کردم دیگه هیج مشکلی سر راهم نیست و می تونم از پس تمام حیله های سکینه بربیام . فردای اون روز زودتر از همیشه بیدار شدم تا موقع رفتن بهادر بدرقه ش کنم و از حالت نگاهش مطمئن شم شب گذشته بهش خوش گذشته و از کاری که کردم راضی بوده .
از اتاق که بیرون رفتم چشمم به بهادر افتاد . چند تا برگه و یه دفتر دستش گرفته بود و می خواست بره . با عجله خودم رو بهش رسوندم و سلام کردم .
بهادر با دیدنم لبخندی زد و با گرمی جواب سلامم رو داد و با لحن معناداری گفت : چه قدر زود بیدار شدی ! فکر می کردم خسته باشی .
در جواب بهادر لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که سکینه از راه رسید و با حالت مشکوکی نگاهش رو بین من و بهادر چرخوند و گفت : چرا این جا ایستادی پسر جان . برو دیگه دیرت می شه .
بهادر با دیدن سکینه زود خودش رو جمع و جور کرد و نیم نگاهی به من انداخت و خداحافظ کوتاهی گفت و از پله ها پایین رفت .
با این که به سکینه نگاه نمی کردم اما حس می کردم سنگینی نگاهش داره کمرم رو می شکنه . می خواستم به روی خودم نیارم و به بهونه ای به حیاط برم که سکینه خودش رو جلو کشید و گفت : امروز زیادی شاد و شنگولی ! خبری شده؟!
ترسیده لب هام رو جمع کردم و گفتم : نه !
سکینه چشم هاش رو ریز کرد و بدون این که حرفی بزنه سری تکون داد و به اتاق رفت .
چند روزی گذشته بود و رابطه ی من با بهادر خیلی بهتر شده بود . شب ها وقتی همه خواب بودند می رفتم پیش بهادر و تاریک و روشن صبح برمی گشتم تو اتاقم .
اون شب هم مثل همیشه منتظر بودم همه بخوابن تا برم پیش بهادر. وقتی سکوت همه جا رو گرفت آروم لای در رو باز کردم و پاورچین پاورچین به سمت اتاق بهادر رفتم .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دختر خانم ۱۷ ساله که عاشق پسر ۲۲ ساله شدی
عزیز من تو کلٱ این پسر رو روی هم رفته بیشتر از یک ساعت ندیدی و هیچ شناختی ازش نداری ، چطور با یک نگاه دلبسته شدی ؟
به خودت بیا تو که حجاب و پوشش درستی داری یعنی برای خودت ارزش قائل هستی و اگر ایشون از پوشش و
یا عقیده تو خوشش نیومده و بلاکت کرده یعنی فهمیده که در حد و اندازه تو نیست و تو یک دنیای دیگه سیر میکنه
و گفتی که قبلٱ با یکی دیگه یکسال بوده ، پس حواست باشه شک نکن که آشنایی و دلبستگی کوتاه مدت با تو برای سرگرمی بوده
برو خدا رو شکر کن به جای گلایه کردن که چنین شخص بی ارزشی تو رو بلاک کرده و گر نه آینده ات با این شخص زبان باز و هوس باز سیاه بود
تو خیلی سن و سال نداری و صبور باش و زود دل به نگاه هر بی سر و پایی نده که بعد بخواهی به خاطر بلاک کردن و بی توجهی به احساست غصه
بخوری وقت برای ازدواج تو زیاده و سعی کن با عقلت تصمیم بگیری نه احساست که بازی نخوری از طرف مقابل
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
در باغ قدم میزدم و جزوه ها را میخوندم داشتم خودم را برای شروع درسهای سال جدید آماده میکردم که مادرم در بین چهارچوب در ورودی ساختمان خانم بزرگ ظاهر شد و گفت:پری!همین الان فرحناز تلفن زد و گفت که آب دستت است بگذاری زمین و بری اونجا
با نگرانی پرسیدم:نگفت چی شده؟
مادرم گفت:نه چیزی نگفت فقط گقت هر چه سریعتر بری.و بعد داخل رفت و در را بست.
نگاهی به ساعتم کردم هنوز یک ساعت به ظهر مانده بود رفتم لباسم را عوض کردم و از منزل خارج شدم.آهسته قدم برمیداشتم هنوز پایم د رد میکرد.نکنه با فرید حرفش شده باشه.این اواخر سر من با فرید اختلاف پیدا کرده.میگفت دیگر از دست پیغامهای بیهوده فرید و جوابهای ناامید تو خسته شدم.
حدس زدم حتما دوباره فرید پیغامی فرستاده یا اصرار داشته تا فرحناز مرا راضی کند و فرحناز ناامیدش کرده برای همین دع وا کردند.با افکار مختلف در آن هوای گرم شهریور خودم را بمنزل فرحناز رساندم زنگ زدم.چند لحظه صبر کردم ولی کسی جواب نداد دوباره و سه باره چندین بار پشت سر هم زنگ زدم ولی کسی جواب نداد.بیشتر نگران شدم نکند اتفاقی برایش افتاده باشد نکند...؟
یکباره دلم به شور افتاد در زدم.محکم و پشت سر هم چند لحظه بعد همسایه فرحناز در را باز کرد و خانم جوانی سرک بیرون کشید و به من نگاه کرد.
خشک ایستادم و گفتم:ببخشید فرحناز خانم نیستند؟
زن جوان نگاه دقیقی به من کرد و نمیدانم چرا انقدر به من خیره شده بود گفت شما پری خانم هستید؟
ای وای این دیگه منو از کجا میشناسه؟سرم را تکان دادم و گفتم بله.بار دیگر با دقت به صورتم خیره شد و گفت هزار ماشاالله.
دیگر سوال نکردم و دوباره زنگ زدم که اینبار زن جوان خندید و گفت نیستند.خوش بحالش چقدر خونسرد است پرسیدم:نیستند؟کجا رفتند؟
لبخندی زد و گفت:همین چند دقیقه پیش مادرش اومد دنبالش به من گفت یکی دو روز میره منزل مادرش میدونی که پدر و مادرش...
بله میدونم ولی چرا به من تلفن زد که بیام اینجا؟
شانه هایش را بالا انداخت و نگاهی به آخر کوچه انداخت بعد گفت:نمیدانم چیزی از آمدن شما نگفت.
خداخافظی کردم و از کنار دیوار آهسته قدم بر داشتم .یک قدم دو قدم قدم سوم را که برداشتم چشمم به اتومبیل بهرام افتاد.سر کوچه ایستاده بود خدای من اینجا چیکار میکنه..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادتونه میرفتیم خونه خاله و هنوز سلامعلیکها تموم نشده بود که یکی یه بشقاب نارنگی پوستکنده میذاشت جلومون؟ 🍊🥹
بوی نارنگی تازه با بوی خونهی خاله قاطی میشد؛
مینشستیم یه گوشه، دونهدونه قاچهاشو میخوردیم و پوستاشو جمع میکردیم کنار دستمون.
بزرگترها گرم حرف زدن بودن و ما بچهها هم با خیال راحت برای خودمون میچرخیدیم، میخندیدیم و هر چند دقیقه یه بار سراغ بشقاب نارنگی میرفتیم.
چه چیزهای کوچیکی خوشحالمون میکرد...
نه خوراکی خاصی میخواستیم، نه برنامهای؛
همین که خونهی خاله شلوغ بود و بوی نارنگی توی هوا میپیچید، انگار همهچی سر جاش بود. 🍂🤍
ما خونه خاله ایم😍😍😍🍃🍃🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه صبح پاییزی، یه صبحانهی ساده، یه استکان چای و چند دقیقه تنهایی... 🍂☕
گاهی حال خوب همینقدر نزدیکه؛
پشت پنجرهای که نور کمرنگ پاییز افتاده روی میز، عطر چای تازهدم پیچیده و آدم برای چند دقیقه فقط برای خودش نشسته...
نه عجلهای، نه سر و صدایی، نه کاری که کسی منتظر انجام دادنش باشه.
فقط تویی و صبح و گرمای چای و اون نور طلاییِ قشنگی که پاییز روی خونه میپاشه.
چه خوبه گاهی صبحمون رو با خودمون شروع کنیم؛
آروم، بیدغدغه و با یه دلِ سبک. 🤎🍁
البته نزدیک به پاییز ولی آفتاب شبیه پاییزه😍😍😍😍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز ششم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۰ روز جـمـعـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد حـسـن آبـشـنـاسـان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃