✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
برای همین کمی جرات پیدا کردم و گفتم : شنیده م که ناخوش احوال بودید رفع کسالت شد ان شالله ؟!
سکینه با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت : آره خداروشکر . خوبم . یه سردرد ساده بود که برطرف شد .
حدود یکی و ساعتی کنار سکینه نشستم . تو تمام مدت نه اون حرف میزد و نه من جرأت لب باز کردن داشتم اما هزارتا سوال توی سرم چرخ می خورد که مطمئنم سکینه می تونست از توی چشم هام همشون رو بخونه !
کمی که گذشت سکینه از جا بلند شد و گفت : چیزی تا وقت شام نمونده .
برو تو اتاقت استراحت کن . از امشب به بعد هم دیگه لازم نیست اتاقت رو از بهادر جدا کنی ، شما زن و شوهر هستید ! درست نیست از هم جدا بخوابید . به بهادر هم سپردم بیشتر حواسش بهت باشه . بهر حال تو این جا غریبی !
از دست این مردم نادون هم که جرأت نداری پات رو از در این خونه بیرون بگذاری . خدا رو خوش نمیاد تو عمارت هم تنها باشی . تنهایی آدم رو دق مرگ می کنه ! بعد هم از اتاق بیرون رفت .
هاج و واج کنج دیوار نشسته بودم و با دهان باز به جای خالی سکینه نگاه می کردم و تک تک حرف هاش توی گوشم زنگ می خورد و صداش تو سرم تکرار می شد.
با رفتن سکینه از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . اصلا برام باور کردنی نبود یک شبه و یهویی همه چیز درست شده و سکینه دست از جنگ با من برداشته !
اون شب بر خلاف همیشه بهادر و سکینه غذا خوردم و بعد از شام هم با بهادر به اتاق خودمون رفتیم
با بسته شدن در دستم رو روی دهانم گذاشتم و گفتم : خانوم بزرگ چش شده بود بهادر ! امروز داشتم شاخ در می آوردم . اولش فکر کردم می خواد دعوام کنه ، اما وقتی اون حرف ها رو زد حس می کردم دارم شاخ در میارم ! نکنه تو بهش گفتی اون حرف ها رو به من بزنه !
با تموم شدن حرف هام ، بهادر ابروهاش رو در هم کشید و گفت : چه حرفی ! خانوم بزرگ مگه بچه ست که به حرف من گوش بده ! شاید باورش برات سخت باشه اما خانوم بزذگ قلب مهربونی داره ! می دونستم تو رو دوست داره ، فکر می کنم سختگیری این چند وقت هم به خاطر امتحان کردن تو بوده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام آسمان جان
به اون دوستمون که در مورد رسم ورود عروس به خونه داماد پرسیدن
خواستم بگم من شمالی هستم
تو مازندران رسم داریم که پدر داماد
موقع اومدن عروس به خونه داماد باید طلا هدیه بده و قربونی کنه
منم سال ۱۴۰۰ عروسی کردم جلوی در خونه برام گوسفند قربونی کردن و چون
پدر همسر از دنیا رفتن مادرشوهرم بهم پلاک و زنجیر هدیه داد
انشاءالله همه خوشبخت بشن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بعد که خیالش از طرف من راحت شد در اتاق نشستم دوباره رفت.در دلم خندیدم نکنه مادرم فکرکرده من دوباره رفته بودم بیرون؟یا شاید حدسهای دیگری زده بود؟
حدود دو ساعت از شب گذشته بود.مادرم گفت:برم پیش فرانک بیچاره دلش هزار راه میرفت مرتب در سالن قدم میزد و هر چند دقیقه یکبار تلفن را برمیداشت تلفن میزد به دوستان بهرام به منزل شهرزاد به بیمارستان و کلانتری و ...
کم کم منم داشتم نگران میشدم من دیگر چطور آدمی هستم؟تا همین چند ساعت پیش به خونش تشنه بودم حالا دلم برایش شور میزند.مرتب به ساعت نگاه میکردم تا آنجا که میتونستم فرانک را دلداری میدادم با خودم جدال فکری داشتم که بگویم امروز بهرام را کجا دیدم یا نه و بالاخره به این نتیجه رسیدم حقیقت را بگویم بهتر است.
شاید فکری از مغزشان بگذرد یا حدس بزنند کجا رفته.
لب گشودم و گفتم:راستش فرانک خانم امروز..
.که صدای مادرم حرفم را قطع کرد و گفت:آقا بهرام تشریف آوردند الحمدالله سلامت هستند خدا را شکر.
نفس راحتی کشیدم و خودم را روی مبل رها کردم.خانم بزرگ دستهایش را بالا برد و گفت:خدا را شکرت ما همین یک پسر را داریم.
باز دوباره از بهرام بدم آمد. دوباره کینه اش در دلم زنده شد و رفتارش آزرده خاطرم کرد .در دلم گفتم :«ای کاش همین یک پسر را هم نداشتی .»همان لحظه بهرام وارد شد.بینی اش ورم کرده بود وگوشۀ پیشانی اش کمی خراشیده بود تا وارد شد به من نگاه کرد.حالا که در آن شرایط او را می دیدم راضی شدم . نیشخندی زدم و پرسیدم :«فرانک خانم اگر با من کاری ندارید ، من دیگر برم .»
ولی فرانک که گویا اصلاً صدای مرا نمی شنید داشت از بهرام سؤال میکرد که چه شده؟ چرا اینقدر دیر آمدی ؟صورتت چه شده ؟بهرام جان تصادف کردی ؟و بهرام که هر لحظه منتظر رفتن من بود با صدایی گرفته گفت :«حالا بعداً میگم .نه اتفاق مهمی نیفتاده . با بچه ها رفته بودیم دربند.»
بلند شدم که برم .جلوی در ایستاده بود .منتظر بود بگویم از جلوی دربرو کنار ولی هیچ حرفی نزدم و ساکت ایستادم. حتی نگاهش نکردم فرانک گفت :«بهرام جان خسته ای مادر برو دوش بگیر که ناگهان یک جا قلبم فرو ریخت .»..
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر کتلتهای مادربزرگ… ❤️
هنوز بوی سیبزمینی و پیاز داغش توی ذهنمه.
مادربزرگ که دست به کار میشد، از همون بوی سرخ شدن کتلتها میفهمیدیم قراره سفرهای پهن بشه که هیچکس ازش سیر نمیشه!
کتلتها رو داغداغ میذاشت توی دیس و ما هم دور آشپزخونه میچرخیدیم و یواشکی یکی برمیداشتیم.
کنارش هم گوجه و خیارشور و نون تازه… همین!
یادم میاد یه بار آنقدر زود سراغ کتلتها رفتم که هنوز داغ بودن و دستم سوخت، ولی بازم ولش نکردم! 😂
چه طعم عجیبی داشت اون کتلتها…
شاید راز خوشمزگیش فقط ادویه و دستپخت مادربزرگ نبود؛
یه ذره عشق هم قاطیشون میکرد. 🥹❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
تقریبا همه فهمیده بودن که من قراره دوباره زن خان بشم اما بلقیس خانم اصرار داشت مراسمی داشته باشیم، مخصوصا که من دفعه ی اولم بدون مراسم به خونه ی خان رفته بودم و بلقیس خانم خیال میکرد من آرزوی داشتن یک مراسم رو دارم
منم هرچند تو قید و بند این چیزا نبودم اما بدم نمیومد کمی خرج رو دست خان بذارم و ارج و قرب خودم رو بالا ببرم
خبر ازدواج مجددم با خان به گوش خانواده ام رسیده بود، نزدیک های سال نو بود و سرم گرم درس های خسرو بود که در خونه زده شد، عطیه از تو حیاط صدام کرد و خبر داد که خانواده ام برای دیدنم اومدن. هول زده بلند شدم و سریع لباس مناسبی تنم کردم و به سمت حیاط رفتم، ننه در حالی که فرنگیس و زینب زیر بغلش رو گرفته بودن به همراه آقاجون و علی و احد و افسانه تو حیاط بودن، پسر افسانه و دختر فرنگیس هم پشت سرشون بودن، تعارفشون کردم بیان داخل، هول کرده بودم چون تا اون روز هیچ وقت کسی جز ننه و هر از گاهی فرنگیس به دیدنم نیومده بود
عطیه رو برای حاضر کردن وسایل پذیرایی فرستادم و خودم همه رو به سمت نشیمن دعوت کردم، ننه با همون حال خرابش نگاهی به اطراف انداخت و با شوق گفت
+مبارکت باشه ننه،عجب خونه ای! الحق که دختر خودمی... خوب تونستی عین موم خان رو تو مشتت بگیری
لبخند محوی زدم و ازشون خواستم بشینن، خسرو و شهریار هم تو حیاط با پسر افسانه بازی میکردن و صدای بازیشون به گوش میرسید
عطیه که وسایل پذیرایی رو گذاشت تو سالن اشاره ای بهش کردم و ازش خواستم بره تو حیاط و حواسش به بچه ها باشه. عطیه که بیرون رفت و در رو بست افسانه چشم چرخوند دور سالن و گفت
+ماشالله بهت زرتاج، تو چقدر خوش شانسی دختر... هنوز زن خان نشدی و همچین خونه زندگی برات فراهم کرده!
ننه با شوق گفت
+بچه ام لیاقتش رو داشته، از اولم میدونستم این دختر جربزه داره! میدونستم بین همتون زرتاج یک چیزی میشه.
آقاجون کمی دست دست کرد و گفت
+این خونه رو به نامت زده؟
بله ی آرومی گفتم، دروغ چرا... دلگیر بودم از مردی که سال ها بود کلامی باهام حرف نزده بود و حالا که دیده بود دخترش دوباره داره زن خان میشه تلاش میکرد خودش رو بهم نزدیک کنه
+فقط همین خونه؟
سری تکون دادم، آقاجون پوزخندی زد و گفت
+وقتی دستش زیر سنگه و انقدر براش مهمی، تو به یک خونه بسنده کردی دختر کم عقل؟