eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
775 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
حرفم که تموم شد بهادر با حرص بازوم رو رها کرد و گفت : خوبه که این چیزها رو می فهمی . من خانوم بزرگ رو خیلی دوست دارم . اصلا خوشم نمیاد کسی در موردش بد بگه ! حتی اگر اون بدگویی درست باشه ، چه برسه به این که یه نفر مثل تو بخواد تصورات ذهن خودش رو به خانوم بزرگ نسبت بده ! بغض گلوم رو گرفته بود و از این که بهادر اون قدر خانوم بزرگ رو دوست داشت که نمی تونست متوجه ی نیت اصلیش بشه حرصم گرفت اما برای حفظ ظاهر و آروم کردن بهادر سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم . اون شب بهادر برای این که بهم نشون بده تا چه اندازه از حرفم ناراحت شده ، رختخوابش رو ازم جدا کرد و با این که چند باری رفتم سراغش اما محلم نداد و یک کلمه هم با من حرف نزد . یکی دو روزی گذشته بود و سکینه همچنان با من مهربون بود . هر بار که سکسنه بهم لطف یا محبتی می کرد بهادر بدبینی قبلم رو بهم گوشزد می کرد . متوجه ی دلخوری بهادر بودم و سعی می کردم تصور بدی که از من توی ذهنش داره رو از ذهنش پاک کنم اما بهادر اون قدر به سکینه وابسته بود و دوستش داشت که به این راحتی ها کینه ای که از من به دل گرفته بود از ذهنش پاک نمی شد . حدود یک هفته ای گذشته بود که وقتی وارد اتاقم شدم متوجه شدم اتاقم بهم ریخته ست . بهادر اصلا آدم بی نظمی نبود و بعید می دونستم کار بهادر باشه . با گیجی وسط اتاق ایستاده بودم و به اطرافم چشم می چرخوندم که یهو یاد گردنبند و گل سری که بهادر برام خریده بود افتادم . با عجله به سمت گنجه رفتم و درش رو باز کردم . لباس هام بهم ریخته بود و صندوق کوچکی که توش گردنبند و گل سر رو پنهون کرده بودم سرجاش نبود . با دیدن جای خالی صندوقچه ، تازه متوجه شدم سکینه چرا باهام مهربون شده و نیت اصلیش از این مهربونی چی بوده ، اما اون ها که خبر نداشتن بهادر برای من همچین هدیه ای خریده ! شاید هم بهادر به سکینه گفته بود که برام هدیه خریده چون هر بار که تنها می ‌شدیم ازم می خواست گردنبند رو بندازم تا بقیه ببین . اما از اون جایی که من هنوز به سکینه اعتماد نداشتم ، هر دفعه یک بهونه می آوردم . با گیجی مشغول گشتن اتاق بودم که زبیده همراه با یک لیوان شربت وارد اتاق شد . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 سلام وقتتون بخیر لطفا اگه جوابی برا این سوال من میدونین دریغ نکنین ممنون میشم از همتون لطفا جواب بدین... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقتتون بخیر لطفا اگه جوابی برا این سوال من میدونین دریغ نکنین ممنون میشم از همتون لطفا جواب بدین من مشکلم اینه که تو جمع خجالت میکشم بع شوهرم محبت کنم نمیدونم چطوری محبت ام رو نشونش بدم ، دوم اینکه یه جاری دارم خیلی میره تو چشم بی نهایت یه جوریه که اخلاقش با همه مرد ها میخاد حرف بزنه مخشونو بزنه من بی نهایت ازش متنفرم خیلی میره تو چشم شوهرم اون زیادی رو نمیده ولی پرو تر از این حرفا مثلا شوهرم به برادرش کوچیکش تو گوشی فیلم نشون میداد از اون ور خم شده بود هی نگا میکرد میخواست ببینه چیه می‌خندید خیلی رو داره .دیگه بعضی وقتا ازش آنقدر حرصم میگره میخام بهش بگم پاتو بکش بیرون دیگه فلانی ؛ این اخلاقشو میبینم حرصم میگیره به شوهرم هم هی گوش زد میکنم که اصلا رو نده بهش پروعه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بهرام با قد بلند جلوی در ایستاده و یک دستش را به چارچوب تکیه داده بود . بی آن که حرفی بزنم خم شدم و از زیر دستش رد شدم . به سمت اتاقم دویدم حتی جرات نکردم برق را روشن کنم . پاورچین پشت پنجره رفتم. وقتی آرام شدم از خودم و رفتارم خنده ام گرفت .کسی در اتاق نبود . از چه کسی وحشت داشتم و چرا پاورچین راه می رفتم شاید در آن لحظه از هر صدایی، حتی تیک تیک ساعت هم وحشت داشتم چه برسد به صدای پای خودم. بیرون را نگاه می کردم .آسمان و ستاره ها را ،پنجرۀ اتاق بهرام را ،حیاط و درخت بید را که ناگهان متوجه شدم اتومبیل در حیاط نیست .یعنی اتومبیلش را کجا گذاشته .پس حتماً تصادف کرده .برق سالن هنوز روشن بود و صدای فرانک از دور شنیده می شد. داشت با بهرام جر و بحث میکرد . گوش‌هایم را تیز کردم تا بهتر بشنوم . فرانک با صدای بلند میگفت :«کی دست از این عادت برمیداری ؟ چرا اینقدر تند میری میخوای جلوی کی فیگور بگیری؟ صدبار گفتم آرام رانندگی کن ، سرپیچ‌ها مراقب باش...» و بهرام در جواب می گفت :« ول کن بابا حوصله داری ، حالا مگه چی شده؟ گذاشتمش در صافکاری ، سپر جلو خورده .تازه مقصر که من نبودم .» فرانک این بار با صدای بلندتری میگفت :«پس حتماً من بودم .» و بهرام با پرروئی جواب داد :«البته شما هم بی تقصیر نبودی.حالا اجازه میدهی ما بریم حموم؟ دارم از خستگی میمیرم.» با شنیدن حرفاشون دوباره نگرانی به سراغم آمد .پیش خود گفتم این بار دیگه حتماً لو می روم .حتماً صدای بهرام در می آید .هم عصبانی است هم خسته .پس بهتر است زودتر بخوابم .هرلحظه ممکن است مادرم سراغم بیاد و باید سؤال جواب پس بدهم. رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم .هلال ماه زیبائی آسمان را صد چندان کرده بود .نور مهتاب تا وسط اتاق تابیده بود .هر لحظه به بهرام فکر میکردم .و گاهی بلند میشدم و پنجره اتاقش را نگاه می کردم .هنوز برق اتاقش خاموش بود. پس حتماً در حموم است. الان است که داد بزند وای خدایا به دادم برس. جواب فرانک را چه بدهم. یک دقیقه، دودقیقه، پنج دقیقه ، پس چرا صدایش در نیومد چرا مادرم نیومد ؟ بعد از نیم ساعت بالاخره برق اتاقش روشن شد ،یعنی چه؟ مگه میشه سرش را نشسته باشه؟ یعنی بانفت شسته صدایش در نیومده ؟امکان ندارد. کنجکاو شدم .باید سر در بیاورم .بلند شدم دوباره منزل خانم بزرگ رفتم..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دیروز میخواستیم بریم جایی که جور نشد خلاصه رفتیم با ماشین بیرون که یه دوری بزنیم و برگردیم ،بالاخره سر از یکی از فروشگاههای بزرگ در آوردیم ولی بسیار گران بوی ماه مهر حسابی پیچیده بود ‌ چه دفتر هایی ، چه مداد پاکن هایی وااایییی دلم حسابی ضعف رفت به دخترم گفتم کی بزرگ شدی ؟ چرا بزرگ شدی ؟😂 الان تازه باید از این دفتر و کیفا برات میخریدم دلم بدجور هوای مدرسه و کتاب و دفتر کرده بود ، ناگفته نماند که هر سال به بهانه مهر میرم یه دفتر و خودکار و یا کتابی میخرم براخودم☺️ ولی تو دلم گفتم خدایا شکرت ، با تمام فراز و نشیب ها به خیر گذشت واقعا شهر با وجود بچه مدرسه ای ها زیباست همه چیز دوباره نظم بیشتر میگیره همه شاد و خندانن روح بچه های دبستانی میناب و تمام شهدای دبستانی شاد و قرین رحمت الهی 🤲 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز هشتم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۲ روز یـکـشـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف سردار شهید عباس نیلفروشان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
سرداری که در کنار سیدالشهدای مقاومت پَر کشید🕊🧑🏻‍✈️ 🌷سردار شهید عباس نیلفروشان🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۶ / ۱۳۴۵ تاریخ شهادت: ۶ / ۷ / ۱۴۰۳ محل تولد: اصفهان محل شهادت: بیروت،لبنان فرزند شهید←الحمدالله پیکر پدرم پیدا شد؛ «پدرم از ۶ سالگی آرزو داشتند رژیم صهیونیستی را نابود کنند💥وقتی در جنگ داعش بودند، نگران ایشان بودیم🥺ایشان می‌گفتند، من در جنگ با داعش شهید نمی‌شوم و رژیم صهیونیستی مرا شهید میکند🕊آرزویش همین بود که در این مسیر به شهادت برسد و به آرزویش هم رسید. پیکر پدرم در گلستان شهدای اصفهان خاک‌سپاری شد زیرا خودشان خواسته بودند و از قدیم هم می‌گفتند کنار مزار شهید حاج احمد کاظمی دفن شوند🌱 (شهید) سردار سلامی← شهید نیلفروشان یک لحظه از میدان جهاد دور نماند💥ایشان یک متفکر و اندیشمندی بود و شخصیت رفیعی داشت اما خود را در ناشناختگی و شهرت گریزی و عمل مخلصانه مخفی کرده بود؛ در هر رفت‌ و آمدش به لبنان در هنگام خداحافظی میگفت: «احتمال بازگشت وجود ندارد» در آخرین وداعش گفت: «من این بار شهید می‌شوم»❗️من تصور میکردم او تمایلات درونی خود را بیان می‌کند و ما کمتر باور می‌کردیم که این فرمانده رشید، شجاع مؤمن و متفکر ما به این سرعت خداوند را ملاقات کند🥀اما آنچه مقدر او بود، زیباترین تقدیر الهی بود🌙ایشان پس از عمری مجاهدت که از ۱۵ سالگی در میدان جهاد حاضر شده بود (در سال‌های دفاع مقدس، مقابله با داعش و تلاش‌های مضاعف در محور مقاومت علیه رژیم غاصب صهیونیستی)💥تا ششم مهرماه ۱۴۰۳ که در کنار سیدالشهدا مقاومت شهید سید حسن نصرالله به آسمان پَر کشید🕊