eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
783 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خوبی عزیزم کمک میخام راهنمایی کنیدحالم بدشوهرم امروزتوگوشیش دیدم بایه زن بیوه پیام داده چندوقت بودشک داشتم میگفتم به گردن نمیگرفت امروزدیدم طرف میشناسم بنگاهی به نظرشمابرم بهش بگم ازپیاماش عکس گرفتم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای دختر خانمی که دوست نامزدش شکاکه 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام برای دختر خانمی که دوست نامزدش شکاکه عزیزم به دوستت بگو ولش کنه این آقا خیلی وضعش خرابه یعنی چی که همش آمار بده بگه چکار میکنم این دوست داشتن نیست اصلا ازقدیم بود هرکسی با دوست پسرش ازدواج می کرد همین مشکل و داشتند یکی از اقوام ما دخت. با پسر همدیگر رو خیلی دوست داشتند ولی پسره بعد ازدواج خیلی بددلی میکرد نمی گزاشت تنها جایی بره برای همین دخترا هیچ وقت با دوست پسراتون ازدواج نکنید 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من تو یه خانواده چهارنفره بزرگ شدم، 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ۱۳۷۲ من تو یه خانواده چهارنفره بزرگ شدم، فقط یه داداش دارم حسرت خواهر داشتن رو دارم و الان بچه خیلی دوست دارم. با داداشم هفت سال اختلاف سنی دارم ولی شوهرم تو یه خانواده ۸نفره بزرگ شده. یه مامان متولد اسفند ۷۷و همسرم متولد فروردین ۷۱. سال ۹۴ عقد کردیم با تمام فرازونشیب های زندگی و اختلاف نظرها حتی تا طلاق پیش رفتیم اما با واسطه بزرگترها برگشتیم. فروردین ۹۶ ازدواج کردیم. شوهرم نه کار داشت نه خونه نه بیمه. شوهرم همون اول بچه می‌خواست، عاشق بچه بود و زود باردار شدم. یادمه وقتی بی بی چک زدم، خرداد ماه بود. وقتی مثبت شد، همسرم گریه کرد و منو بغل کرد ولی امان از ویارهای سخت، که حتی آب می‌خوردم بالا میوردم وزنم اینقدر کم می‌کردم تا ماه ۶، یکم حالم بهتر میشه. مهرماه سال ۹۶ شوهرم بیمه شدیم از رزق بچه مون و تقریبا یه ماه جلوتر پسرم بدنیا آمد، اسفند۹۶ بخاطر اینکه خونه پدر شوهرم بودم و کار خیلی میکردم و پله خیلی داشتن زایمان زودرس داشتم ولی الحمدالله بچم شیشه نخواست. رفتم کنکور دادم، دانشگاه خوندم پسرمو با خودم می‌بردم سرکلاس همه استادها عاشقش بودن، تا لیسانسم گرفتم خونه پدر شوهرم، هیچکس کمک نکرد نه مادرشوهرم نه خواهرشوهرم و... هم کارهای خونه همه با من بود،هم بچم فقط مامانم میومد می‌بردش پیش خودش تا من کارها رو بکنم. واقعا از مادرم که کمک حالم بودن در تمام مراحل زندگیم، چه در خونه پدرشوهرم، چه با همسر و چه با بچه داری که ایشون پای منو سفت چسبوندن به زندگیم. از خدای منان آرزوی سلامتی برای مادرم دارم.🤲 الحمدالله هرچی بود گذشت. پنج سال خونه پدرشوهرم موندم تا خونه مون رو ساختیم. همون ماهی که رفتیم خونه مون، من باردار بودم ولی نمی دونستم. خدا دومین پسر عزیزم رو بهم داد. دیگه گفتم بچه نمی‌خوام تا وقتی که شوهرم کار پیدا کنه اما حکمت خدا یه چیز دیگه بود. من ناخواسته سال ۱۴۰۴ دوباره باردار بودم و خیلی ناراحت شدم، گریه کردم. شوهرم گفت گریه نکن، سقطش می‌کنیم ولی تا مامانم فهمید، گفت گناه کبیره اس این بچه تون به عهده من و الحمدالله این گناه رو نکردیم و الان نور چشم همه است. الان چند روزه پریودیم عقب افتاده و خیلی می‌ترسم. فقط به مامانم گفتم. می‌ترسم تست بدم، برام دعا کنید. من بچه خیلی دوست دارم اما ویارهای خیلی سختی می گذرونم، از حرف مادرشوهرم و جاری هام و مردم هم می‌ترسم. الان بچم ده ماهشه و شوهرم با پدرش هنوز کار می‌کنه. ازتون می‌خوام برای عاقبت بخیری بچه هام دعا کنید. سالم و سلامت باشن و راه امام زمان عج در پیش بگیرن. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 @dotakafinist . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من متولد ۶۱ هستم و همسرم متولد ۵۴، سال ۸۱ شب یلدا، روز تولد ۲۰ سالگیم من و پسرخاله جان که حالا همسرجان شده بودن، 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ۱۳۷۳ من متولد ۶۱ هستم و همسرم متولد ۵۴، سال ۸۱ شب یلدا، روز تولد ۲۰ سالگیم من و پسرخاله جان که حالا همسرجان شده بودن، ازدواج کردیم و رفتیم سر آشیونه ی خودمون من چون دوره های نامنظم داشتم، یکی دوماه بعد از ازدواج بود که پیگیری کردم و دکتر و سونو و این کارا رو انجام دادم که یه وقت مشکلی نباشه، جواب سونوگرافی رو که بردم به دکتر نشون دادم نه گذاشت و نه برداشت، گفت خانوم شما با این کیستی که داری محاله بچه دار بشی. منم که یه دختر ۲۰ ساله بودم همونجا خشکم زد و با یه حال خراب اومدم خونه... به هیچکس هم حرفی نزدم حتی به همسرم، گذشت و یکی دوماه بعد از دکتر رفتنم بود که دیدم دوره م خیلی عقب افتاده، رفتم آزمایش دادم و دیدم که خدا بهم یه هدیه ی ناممکن رو داده... با جواب آزمایشم رفتم پیش همون دکتری که بهم گفته بود من بچه دار نمیشم. می‌دونید در جواب من که گفتم شما که گفتین نشدنیه چی گفت؟؟! برگشت گفت چقدر دست من سبک بوده. به همین راحتی از اون همه استرسی که به من داده بود گذشت. ۹ماه پر از روزای خوب سپری شد، من و همسرم روزشماری می‌کردیم برای بغل کردن سارا کوچولویی که منتظرش بودیم. یادمه دکتر گفته بود ۲۵ خرداد بیا بیمارستان ولی جوجه جان عجله داشت و ۱۲ خرداد ۸۳ تشریف آوردن... یه جوجه ی کوچولوی دو کیلو و هشتصد گرمی با یه مامان که هنوز خودش رو بچه میدید. خداروشکر سختی و چالش زیادی نداشتیم، دخترک جان آروم و صبور بود و ما دوتایی با هم بزرگ می‌شدیم... گذشت و گذشت و من اصلا این حس و نداشتم که باید به بچه ی دیگه ای فکر کنم و اینکه همش پیش خودم میگفتم ما نسبت فامیلی داریم، یه بار خدا بهمون رحم کرده، شاید بار بعدی اینجوری نباشه تا اینکه بعد از ۱۳ سااااااال وقتی برای عیادت یکی از دوستام رفته بودم بیمارستان و اونجا نی‌نی ها رو دیدم دست و دلم لرزید. همون شب از خدا خواستم بهم یه کوچولو بده... و من ۳۴ ساله شده بودم و فرصت کم بود، لطف خدا شامل حالمون شد و ۱ ماه بعدش خدا یه کوچولو رو برامون فرستاد، تا وقتی که رفتم و صدای قلب پسرجان رو شنیدم. بعد از اون به خانواده اطلاع دادیم. این بار هم خدا بهم یه بارداری بی دردسر هدیه داد و من توی کل دوران بارداریم فقط یک بار حالم بد شد و تمااام... سه تایی خیلییی خیلییی ذوق اومدن نی نی رو داشتیم و این وسط یه اتفاق بامزه هم افتاد. توی غربالگری اول که رفتم بهم گفت بچه دختره، منم با کلی ذوق یه عالمه لباس صورتی خریده بودم ولی در کمال ناباوری سری بعد که رفتم برای سونو گفت که بچه جان پسره، من موندم و کلی لباس و کیف صورتی و گل گلی، دوباره از نو همه چی رو تهیه کردم ولی این دفعه همه رو سبز و قرمز گرفتیم، گفتم یهو این وسط تا بخواد بیاد تو بغلمون شاید نظرش عوض بشه😅 امیرحسین ما آخرین روز شهریور۹۶ به دنیا اومد. الان دختر کوچولوی خونه ی ما سال آخر رشته ی نقاشیه و پسرجان هم کلاس سوم دبستان... اینا رو گفتم که به اینجا برسم که خیلییییی خیلییی حسرت روزای از دست رفته ی خودم رو می‌کشم. با یه تفکر اشتباه این حسرت و به دل خودم گذاشتم. من اگه عقل و علم الان و داشتم توی این ۱۳ سال فاصله ای که بین بچه ها هست حداقل باید دوتا دیگه می‌آوردم. الان هم خداروشاکرم ولی این همه فاصله ی سنی که بچه ها دارن دیگه به درد همدیگه نمیخورن و دنیاشون با هم فرق میکنه. هر کدومشون انگار تک فرزندی بزرگ شدن و تنها هستن... خواهرای قشنگم شما اشتباه منو شماها نکنید. چشم به هم می‌زنیم زمان طلایی رو از دست میدیم و ما می مونیم و یه دنیا حسرت... "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 @dotakafinist . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهي تند ميرفتم، گاهي آهسته و با حركت دستهايم با خودم حرف ميزدم. گاهي مي ايستادم و به نقطه اي خيره ميشدم و گاهي بي خود ميزدم زير خنده. در آن لحظه حس ميكردم مثل جادوگرها شدم. از خودم وحشت كرده بودم. بالاخره به خانه رسيدم. هنوز همگي خواب بودند. به آشپزخانه رفتم و چاقوي تيزي را برداشتم. پاورچين از آشپزخانه خارج شدم. لحظه اي ايستادم تا مطمئن شوم كسي بيدار نشده. بعد سراغ ماشين بهرام رفتم. چرخ جلو سمت راننده، همانجا كه ميرزا نشانم داده بود، به همان صورت شيلنگ ترمز را شكاف دادم. لباسهايم گلي شده بودند. به سرعت از اتومبيل فاصله گرفتم و آهسته وارد ويلا شدم. در اولين فرصت چاقو را شستم و سرجايش گذاشتم. بعد بي آن كه به چيزي فكر كنم از پله ها بالا رفتم. وارد اتاق خوابم شدم و بي سر و صدا لباسهايم را عوض كردم. هنوز مادرم خواب بود. بيچاره درخواب ناله ميكرد. سی.نه اش خزخز مي كرد و گاهي هم سرفه ميكرد. خيلي آرام و بي سر و صدا روي تختم دراز كشيدم و خودم را به خواب زدم... مگر فکر بهرام لحظه ای آسوده ام می گذاشت. من چه کرده بودم؟ دشمنی تا چه حدی؟ تا حد کشتن بهرام. چه طور وارد این بازی بچگانه شدم و چه طور تمامش کردم. راستی اگر بهرام بمیرد چه؟ از کجا که بتواند اتومبیل را کنترل کند. آن هم در آن جاده های شلوغ ساحلی. امروز قرار است به رشت برود، تنها می رود. دیشب گفت میخواهد به دیدن یکی از دوستانش برود. چهرۀ بهرام مرتب جلوی چشمانم بود. دیوانه شدم. از خود بیخود شدم. بلند شدم نشستم. مادرم غلتی خورد و چشمهایش را باز کرد. نگاهی به پنجره انداخت و گفت:« خاک بر سرم. حتماً خانم از خواب بیدار شدند. هنوز صبحانه را آماده نکردم. اصلاً یادم نبود بهرام خان امروز قرار بود زودتر بیدار شوند و بروند رشت.» خمیازه ای تقلبی کشیدم و وانمود کردم که من هم تازه از خواب بیدارم شدم. مادرم غرغرکنان از اطاق خارج شد:« مثلاً از من خواست که امروز زود بیدارش کنم، چرا خواب ماندم و ...» پشت سر مادر پایین رفتم، کمک کردم تا میز صبحانه چیده شود. شهرزاد بیدار شده بود. باز رعد و برق و باران شروع شد. خانم بزرگ و بهرام همزمان روی صندلی نشستند و چای خواستند، بهرام کسل بود.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
وارد ماه ششم بارداری شده بودم که اتاق ها حاضر شد . وسایلم رو کنج اتاق جمع کرده بودم تا سر فرصت بدم کلفت ها به اتاق جدید ببرن و خودم کلافه از گرمای سر ظهر مرداد ماه کنار دیوار دراز کشیده بودم که سکینه وارد اتاق شد . به زحمت از جا بلند شدم و سلام کردم . نگاهش روی اسباب اثاثیه م ثابت بود و نگاهم نمی کرد . از این که بلاخره قهر رو کنار گذاشته بود و بعد از چند ماه به اتاق من اومده بود هم تعجب کرده بودم و هم دلشوره به جونم افتاده بود . سلام زیر لبی کردم که بی جواب موند و در عوض علیک گفت : این ها چیه جمع کردی ! نگاهی به وسایل هام انداختم و گفتم : وسایل خودم هستند . هر چیزی که مادرم بهم داده بود . گذاشتم تا کلفت ها ببرن تو اتاق های جدید . سکینه ابروهاش رو بالا داد و گفت : کلفت ها ببرن ! مگه خودت چلاقی که کلفت ها وسایلت رو ببرن ! یا فکر کردی چون عروس این خانواده ای می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی ؟! با گیجی نگاهی به خودم انداختم و گفتم من که نمی تونم با این وضعیتم این ها رو جا به جا کنم . اون هم با این همه پله ! سکینه همون طور که به سمت پنجره می رفت پوزخندی زد و گفت : نترس بچه تم عین خودت سگ جونه ! هیچیش نمی شه ! هر چند تا به حال با کارکردن هیچ کس نمرده ! من سر همین بهادر نمک نشناس هشت ماهه بودم که بنا به فرمایش عمه ملوک ، مادر شوهرم ، دو تا گونی آرد رو خمیر کردم و نون پختم ! چی شد ! هیچی ! نه خودم مردم ، نه بلایی سر این بهار نمک نشناس اومد ! الان هم که می بینی دو متر قدشه ، چهل و چهار گز زبونش ! اون قدر بزرگ شده که عقلش رو بده دست زن ناقصل العقلش و تو روی ننه ش وایسه ! با کلافگی نچی کردم و گفتم : این تصمیم خود بهادرهست . من حرفی بهش نزدم . سکینه ابروهاش رو بالا داد و گفت : مهم نیست گفته باشی یا نگفته باشی ! من هم نیومدم این جا بهت بگم چرا این قدر تو گوش پسرم وز وز کردی که آخر کاسه بشقاب و خونه زندگیش رو از ننه ش جدا کرد ! نه ! کاری باهات ندارم . چون هر کسی به وقتش چوب کاری که کرده رو می خوره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا