eitaa logo
کشکول ناظر
89 دنبال‌کننده
178 عکس
25 ویدیو
2 فایل
《اشعار و نوشته‌های گاه و بیگاه آرش محبوب زاده》 راهنمای مطالب کانال سنجاق شده است. در هر شبکه‌ی اجتماعی که حضور داشته باشم، می‌توانید مرا با این نام کاربری پیدا کنید: @virtual_pilgrim
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا نشستی دل رمیده؟ رسیده از یارمان پیامی عجب خطوط بلند قدی، عجب بیانی، عجب کلامی! ز کوی او نامه‌ای رسیده، بخوان و بگذار روی دیده به زخم دل‌های داغ‌دیده، چه مرهمی شد، چه التیامی! دوباره آیینه‌ای ز یار و دوباره آن قد استوار و دوباره هوهوی ذوالفقار و دوباره شمشیر بی نیامی کهن‌ترین آیه‌ی جدیدم که تازه‌تر شد از او امیدم ادامه‌ی رهبر شهیدم، ادامه‌ی مرد ناتمامی همان صلابت، همان درایت، همان شجاعت، همان هدایت همان اصالت، همان ولایت، همان امامت، عجب امامی! پیام او بازتاب حزم و نشانه‌ای از شکوه و عزم و به روی دوشش ردای رزم و به دست او پرچم قیامی قسم به خون‌خواهی شهیدان، به مردم سرفراز ایران دوباره مردی به قلب میدان رسیده با تیغ انتقامی خروش موجیم رو به ساحل، میانه‌ی جنگ حق و باطل بگو به اهریمن سیه دل: نشسته‌ای در خیال خامی پسر نمایانگر پدر شد، درخت اسلام پر ثمر شد که هرچه خون داد زنده تر شد، چه انقلابی عجب نظامی 🖋 🇮🇷 @virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از در آن نیامده ایام
📔 پناهگاهی که نجاتمان می‌دهد چندماه پیش یک‌بار به خودم آمدم دیدم بیشتر وقت‌هایی که می‌خواهم نماز بخوانم بدون اینکه دقت داشته باشم می‌آیم جلوی کتابخانهٔ دفترمان، دقیقا در تلاقی دو کتابخانه، به نحوی که روبرو و سمت راستم با کتاب پر شده (در دفتر کار ما هم قبله مایل به راست است) می‌ایستم. پیش خودم فکر کردم چرا؟ دیدم چون فقط آنجا خیلی تمرکز و آرامش دارم. بعد نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ دیدم کتابخانه برایم مثل یک معبد است. باز هم نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ به این نتیجه رسیدم اگر به فرض مطلقا محال، خدایی در عالم نبود، پیغمبران و امامانی نیامده بودند و حتی اولیای خدایی از آن جنس که شناختم نبودند؛ با این علم که انسان را ذاتا موجودی پرستنده می‌دانم، احتمالا در میان همهٔ بت‌های عالم (از جمله بت بزرگ و پرهوادار خود و نفس!) اگر آدم خوبی بودم، پرستندهٔ کتاب‌ها و کتابخانه‌ها می‌شدم. نمی‌گویم کتاب، چون کتاب زباله هم کم نداریم، می‌گویم کتاب‌ها و کتابخانه‌ها. از وقتی این جنگ شروع شد، چند حس جدید درمورد کتابخانه به سراغم آمد. اول اینکه دیدم خیلی دوست دارم اگر قرار است کشته شوم (که منطقا خیلی بعید است) دوست دارم در کنار کتاب‌هایم و کتابخانه‌ام باشم. بعد یادم آمد این را از یک استاد ظاهراً لائیک هم شنیده بودم، بعد از جنگ دوازده روزه بهش زنگ زدم و گفتم استاد شما زمان جنگ چه می‌کردید؟ استاد موسیقی‌دان گفت من هم تهران ماندم و به همسرم گفتم اگر قرار است بمیرم دوست دارم کنار کتاب‌هایم بمیرم. حس دومم اما درمورد خود کتاب‌ها بود و هست. این ایام از خیلی‌ها اضطراب فقدان و این حرف‌ها را شنیدم. من هم طبیعتاً تاحدی معمول دارمش درمورد عزیزانم. حتی درمورد گیاهان و گلدان‌ها. ولی در این جنگ که خودم را کاویدم دیدم خیلی بیشتر از گلدان‌ها درمورد کتاب‌ها این اضطراب را دارم. آن‌هم نه فقط فقدان شخصی، بلکه کلی. یعنی مشکلم این نیست که کتاب‌ها از دستم بروند، مشکلم این است که کلا کتاب‌ها (این کتاب‌ها که طی عمری با دقت انتخاب و نگهداری شده‌اند) از دست بروند و بعد از من برای دیگران نمانند. و چرا درمورد گیاهان (این دیگر موجودات زنده) این اضطراب را ندارم؟ چون حس می‌کنم اگر گیاهان را شهید کنند از همانجا دوباره روزی جوانه خواهند زد، ولی یک کتاب خوب اگر شهید شود معلوم نیست نسخهٔ دیگری از آن در دسترس باشد. اینجا این دو حس بسیار درونیم به تناقض رسیدند! هم دوست دارم وقت مردن کنار کتابخانه‌ام باشم هم دوست دارم کتاب‌ها آسیبی نبینند! می‌شود آیا؟ می‌شود موشک بیاید به من بخورد و کتاب‌ها همانجا سالم بمانند؟ به جز کتابخانهٔ شخصی، یکجورهایی متولی یا جزو متولیان دوتا کتابخانهٔ دیگر هم هستم. جنگ که شروع شد رفتم و شیشه‌های پنجره‌های هر سه تا کتابخانه را ضربدری چسب زدن. آنهاییشان که در داشت درشان را بستم و قفل کردم. جلوی بعضیشان که افتادنی بودند صندلی گذاشتم. ولی دیگر هرچه فکرکردم کار دیگری به ذهنم نرسید. قلبم فشرده شد و کمی احساس استیصال کردم. گفتم کاش پناهگاهی وجود داشت که می‌شد کتاب‌ها را به آنجا برد و... دریغ، اگر پناهگاهی هم باشد جا برای تمام کتاب‌های خوب ایران نخواهد بود و این هم از عدالت دور‌ است. قبلاً برایتان نوشته بودم که انقلاب ۵۷ انقلاب کتاب‌ها بود، انقلاب کتابخوان‌ها و کتاب‌نویس‌ها و متفکرها. انقلابی که یکی از بزرگ‌ترین جرم‌هایش این بود که ساواک بتواند کتابی را در میان وسائل یک نفر پیدا کند. مبارزان کتاب‌ها را هزار جا پنهان می‌کردند. جلال آل احمد نسخه‌های کتاب در خدمت و خیانت را بیرون از شهر در اتاقکی پنهان کرده بود که هرکس خواست برود آنجا بردارد و آخر هم به نظرم همان کتاب ترورش را قطعی کرد. در دی‌ماه هم که هواداران ساواک برای کشتار به خیابان‌ها آمدند یکی از اقداماتشان در چندین شهر کتابسوزی و کتابخانه‌سوزی بود. و رهبر ایران، رهبر شهید ایران، شهید عاشورای رمضان، بزرگ‌ترین کتابخوان و مبلغ کتاب در میان تمام حاکمان جهان در کل تاریخ بود. هیچ حاکمی را در هیچ صفحه‌ای از تاریخ پیدا نمی‌کنید که تا اینقدر به کتاب‌ها احاطه داشته باشد و تا اینقدر به کتابخوانی دعوت کرده باشد. بله انسان‌ها را می‌شود کشت، می‌شود ترور‌ کرد، ولی فکر و آرمان و اندیشه و تاریخ و روایت و حماسه و تجربه با کتاب‌ها برای ملت‌ها باقی می‌مانند و سوخت فراهواپیمای حرکت تمدن‌ها می‌شوند. امید که فرزندان ایران‌زمین، در عصر کودتای ماهواره‌ها و بمباران پلتفرم‌ها، میراث رهبر امین و شهیدشان، یعنی این پناهگاه فوق هسته‌ایِ کتاب و کتابخوانی را ساده و دستکم نگیرند و با ورود جانانه و با دل و جان به آن، خود را و سرزمین خود را از گزند اهرمنان در امان نگه دارند. @FihMaFih
هدایت شده از کشکول ناظر
📖 کِلسیِر بالا را نگاه کرد و به سقف خیره شد: 《می‌تونی... بازم درمورد "والا" بهم بگی؟》 سِیزِد گفت: 《البته》 و یک صندلی از کنار میز کلسیر بیرون کشید و روی آن نشست. 《چیز خاصی هست که دوست داشته باشید بدونید؟》 کلسیر سرش را تکان داد و گفت: 《مطمئن نیستم... ببخشید سیز! امشب حال عجیبی دارم.》 سیزد با لبخند مختصری گفت: 《به گمانم شما همیشه حال عجیبی دارید. با این حال، فرقه جالبی را برای کسب اطلاعات انتخاب کردید. "والا"ها بیشتر از هر مذهب دیگری در حکومت "ارباب فرمانروا" دوام آوردن.》 کلسیر گفت: 《به همین خاطر می‌پرسم. من... باید بدونم چی باعث شد اون همه مدت دووم بیارن، سیز. چی باعث شد به مبارزه ادامه بدن؟》 - به گمانم اراده قوی‌تری داشتن. کلسیر گفت: 《ولی اون‌ها هیچ رهبری نداشتن. ارباب فرمانروا همون اول فتوحاتش تمام شورای مذهب "والا" رو از دم تیغ گذروند.》 سیزد گفت: 《اون‌ها رهبر داشتن، ارباب کلسیر. رهبرانی مرده، درسته، ولی به هر حال رهبر بودن.》 کلسیر گفت: 《ممکنه بعضی‌ها بگن سرسپردگی اون‌ها با عقل جور در نمی‌اومد. مرگ رهبران "والا" باید باعث شکست مردمشون می‌شد، نه اینکه اراده‌شون رو واسه ادامه دادن قوی‌تر کنه.》 سیزد سرش را تکان داد. 《به گمانم انسان‌ها سرسخت‌تر از این حرف‌ها هستن. ایمان ما غالبا در زمانی که باید ضعیف‌تر باشه، از همیشه قوی‌تره. ماهیت امید همینه.》 کلسیر در تایید حرف او سر تکان داد. - اطلاعات بیشتری درمورد "والا" نیاز دارید؟ - نه. ممنون سیز. فقط لازم بود بهم یادآوری بشه مردمی وجود داشتن که حتی وقتی شرایط ناامیدانه به نظر می‌رسید، به مبارزه ادامه دادن. 📚 مجموعه "مِه‌زاد" 📕 جلد اول: امپراطوری نهایی، فصل ۲۹ 🖋 نویسنده: برندون سندرسون 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم میان برخی مطالب قدیمی‌تر می‌گشتم که به رسیدم؛ آخرین غزلی که از رهبر شهید منتشر شده بود.  📝 «شرح حال» گامی به راه و گامی در انتظار دارم سرگشته روزگاری پَرگارـ‌وار دارم دلبسته‌ی امیدی در سنگلاخ گیتی رَه بی‌شکیب پویم، دل بی‌قرار دارم یک عمر می‌زدم لاف از اختیار و اینک چون شمع، اشک و آهی بی‌اختیار دارم گو ابرِ غم ببارد تا همنشین عشقم از غم چه باک دارم کاین غمگسار دارم نبود روا که گیرم جا در حضیض پَستی سیلم که هستی خود از کوهسار دارم سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم چون سرو در خزان نیز رنگ بهار دارم از خاک پاک مشهد نقشی است بر جبینم شادم «امین» که از دوست، این یادگار دارم 🖋 🖤 @virtual_pilgrim_archive
🇮🇷✊️
توصیه حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای به ملت ایران در روز طبیعت 🌱 نهال امید را در پهنه ایران بکارید ▫️دیوصفتان کودک‌کش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، را در پهنه سرزمین خود غرس می‌کند تا هر یک از این نهال‌ها در سالهای آینده به شجره‌ای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، ان‌شاءالله. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب به مناسبت گرامیداشت روز جمهوری اسلامی ایران و در آستانه روز طبیعت | ۱۲/فروردین/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
هدایت شده از در آن نیامده ایام
✍🏼 یک صفحه نقد خودمانی و سرپایی برای آثار هنری این روزها انصافاً بیایید همت کنید جلوی انتشار آثار ضعیف را بگیرید. اگر می‌توانید جلوی تولیدش را هم. همانطور که پیشینیان شما در روزهای مهم تاریخ چنین کردند. بنده به عنوان یک دانش‌آموز نقد هنر و دیده‌بان هنر شهادت می‌دهم فرزندان ایران، فرزندان شما در شاخه‌های گوناگون هنر آنقدر توانمندند، آنقدر زیادند و آنقدر متکثر و متنوع‌اند که خدا می‌داند. نه شایستهٔ اینهمه استعداد و کار و تنوع است، نه شایستهٔ آن رهبر شهید عظیم‌الشأنِ ادیبِ شاعرِ هنرشناس و‌ هنرفهم است که ارگان‌های بی‌ذوق فرهنگی بردارند کل کشور را دستوری و‌ زوری پر کنند با «دست خدا عیان شد | خامنه‌ای جوان شد»! این شعار اگر یک مصرف کوتاه‌مدت سیاسی هم داشت دیگر زمانش منقضی شد. یک هفته بعد از انتخاب رهبر فایده داشت و دیگر زمان این متن گذشته و دارد ته‌نشین می‌شود و اگر ته‌نشین بشود این اثر در ژرف‌ساخت خودش بی‌ادب و بی‌اعتنا به سوگ عظیم ایرانیان و به معنا و مقام انسانی رهبر شهیدمان است. نمی‌خواهم زیاد بازش کنم. دیگر لطفاً جمع کنید این بنرها را از سطح شهر و شعارش نکنید در دهان مردم. همینطور آثار ضعیف و سخیف هوش مصنوعی گرافیکی با کم‌ترین مهارت طراح در موضوعات مختلف را. همینطور ترانه‌ها و نوحه‌های ضعیف یا نامتناسب شأن این ملت را. آنکه چارواداری حرف می‌زند قاتل ملت ایران است که یک حیوان فاقد شعور و فرهنگ و دانش است. اگر او اینگونه حرف می‌زند ما ایرانیان مسلمان و فرهیخته نباید هم قد او بشویم با این قد بلندی که در ادب و فرهنگ و تمدن داریم. جواب هم می‌خواهیم بدهیم، هجو هم می‌خواهیم بکنیم باید به شأن خودمان و با زبان خودمان هجو کنیم. مثلاً این هجوخوانی (نگوییم نوحه یا مداحی) «تو غلط می‌کنی» خیلی خیلی کار ضعیف و سخیفی است. خروجی و فایده‌اش برای ما چیست؟ بیشترین کسانی که این را می‌خوانند و تکرار می‌کنند به شوخی و به جدی، کودکان هستند. هرجا میکروفون دستشان می‌رسد شروع می‌کنند به تو غلط می‌کنی تو‌ غلط می‌کنی و بعد هم بین شوخی‌های خودشان و بعد هم در ذهنیت خودشان خدای ناکرده. خود همین مفهوم را می‌شود طوری گفت که ذهن و زبان کودک را هدف قرار ندهد. یعنی می‌شود هجو کرد و هجو از سستی و پستی دور باشد. به قول سنایی بزرگ «هجو‌ من هجو نیست، تعلیم است» و بی‌نهایت مثال داریم برایش. و اصلا چه فایده‌ای دارد یک‌ «تو غلط می‌کنی» به ادبیات منظوم مردم اضافه شود؟ خب اگر می‌خواهیم به ترامپ بگوییم به زبان انگلیسی به خودش بگوییم، چرا بچه‌های خودمان را بزنیم؟! ترانه انگلیسی بخوانید مثل خودش باهاش حرف بزنید. این «تو» فقط به مخاطب فارسی‌زبان برخورد می‌کند. کاش آقای ابوذر روحی این کار سطحی را نمی‌خواند. حالا که خوانده شما پخشش نکنید. هرچیز تازه‌ای می‌رسد را بی‌فکر پخش نکنید. این را هم بگویم در میان نوحه‌های استدیویی اخیر، باز شاید بهترینش را همین آقای ابوذر روحی با تنظیم استادانهٔ امیر جمالفرد و یک شعر خوب و ارزشمند خواند. آهنگ لبیک شاید بهترین و به‌هنگام‌ترین کار در سوگ رهبر شهید بود. از همه زودتر منتشر شد و در عین حال از همه بهتر هم بود. این هم از جهت «هنرش نیز بگوی». من واقعاً تعجب کردم که خوانندهٔ این هردو اثر یک نفر است. هموطنان عزیز و سربلند و پاک‌نیت! اگر نمی‌دانید بپرسید از اهلش که در گرافیک، در موسیقی، در شعر، در شعار، در تایپوگرافی، در نوحه، در شابلون، در تعبیر، در نماهنگ و... بهترین‌ها کجایند و کدامند: «فاسئلو اهل الذکر إن کنتم لا تعلمون». خلاصه کار را جدی بگیریم: این انقلاب دوم مردم ایران است. شوخی نگیریم و کم نگذاریم: این سوگ نائب امام عصر، پرچم بلند ایستادگی و رایت سرخ استقلال ایران است. «ره، چنان رو، که رهروان رفتند». @FihMaFih
بر لب خشکم ترانه بودی و رفتی گرمی این آشیانه بودی و رفتی... 🖋 ان‌شاءالله انتشار نسخه کامل غزل به زودی.. 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
برای ایران 🇮🇷✊️
یادداشت‌هایی کوتاه درباره قسمت اول مقدمهِ مقدمه خلاصه و مفید خدمتتان بخواهم عرض کنم، یکهویی و ناگهانی و الله‌بختکی نمی‌شود وارد کاری شد و اثرگذاری جدی گذاشت. فرقی هم ندارد آدم چقدر معتقد باشد. اعقتاد بدون ابزار در بهترین حالت به شعارزدگی می‌رسد و در بدترین حالت به ضدّ خودش تبدیل می‌شود. در طول این سال‌ها بارها و بارها دیدم، آدم‌ها وقتی بدون دانش و تجربه و ابزار کافی، قدم‌های بزرگ برداشتند، چطور هم به خودشان آسیب زدند و هم به دیگران و هم اثری که تولید کرده‌اند چیزی جز اتلاف منابع و توان نبوده است. حالا در نبرد فرهنگی، این وضعیت بدتر هم هست. به نظرم یکی از اولین چیزهایی که باید در نبرد فرهنگی آن را حلّ و فصل کنیم این است که بی‌گدار به آب نزنیم. کمترینش این است که بدانیم این نبرد دانشی لازم دارد و باید این دانش اولیه را به دست آورد. به دست آوردن این دانش هم لازم است هم زمان‌بر. البته فکر نکنید می‌خواهم کمال‌گرایی را به جانتان بندازم که همیشه خدا اضطراب داشته باشید که آیا برای شروع کار به اندازه کافی دانش دارید یا نه. می‌خواهم به این فکر کنیم که کار قوی کردن نیاز به یک حداقلی از آگاهی و دانش دارد و نمی‌شود در این زمینه متواضع نبود. نمونه‌اش همین نیروی دفاعی خودمان. ما هشت سال جنگ را پشت سر گذاشتیم. بعد بچه‌هایمان در لبنان و بوسنی و سوریه و عراق و افغانستان تجربه کسب کردند. توان موشکی و پدافندی ایران یکهو سر درنیاورد. حتی در همان ایام جنگ هم عملیات ایران یکهویی نبود. جدای از اینکه طرح و برنامه داشتند برای عملی کردن همان طرح و برنامه هم یک عالَم اطلاعات کسب می‌کردند و مفصل شناسایی انجام می‌دادند. اصلاً ویژگی اول عملیات‌های نظامی ایران در دوران جنگ، همین اشراف همه‌جانبه و خلاقیت در طرح و برنامه‌ریزی بود. نبرد نامتقارن خلاقیت می‌خواهد. اما قبل از خلاقیت ما باید بدانیم دیگران در این مسیر چه کرده‌اند و تا کجاها پیش رفته‌اند. خیلی اوقات با دوستان نویسنده اعم از باتجربه و نوقلم، درباره ایده‌ها و داستان‌هایشان حرف می‌زنم. اتفاقی که این وسط خیلی پربسامد این است که از آثاری که دیگران در آن زمینه نوشته‌اند تصویر روشنی ندارند. تا یک چیزی به ذهنمان می‌رسد فکر نکنیم این فقط به ذهن ما رسیده است. برویم بررسی کنیم ببینیم چند اثر شبیه ایده ما وجود دارد و آنها چه ویژگی‌هایی دارند. اینطوری اثرمان خطاهای تکراری نخواهد داشت و حرف جدیدی برای گفتن داریم. خرمن کلمات یادداشت‌های مسعود آذرباد @Azarbadir