او مرا دوست دارد ، و من میان تمام نداشته هایم ، همین را نگه داشته ام
مثل اخرین نخ نازکی که اگر پاره شود،
دیگر چیزی برای چنگ زدن باقی نمیماند .
و شاید،
همین که یکی در این جهان شلوغ دلم را میشناسد برای ادامه دادن بس باشد.
ترس اشتهای آدم را کور میکند، ولی موقعی سر میرسد که حتی سایه جلادها هم نمیتواند جلوی جزر و مد و شیره نباتات را بگیرد و مانع از جریان آنها بشود. آگنس، من میتوانم حتی در مقابل چوبه ی دار هم از تو لذت ببرم.
_عاشق مترسک ، فیلیس هیستینگز
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است.
فریاد سرسام آور تیک و تاک ساعت با تلاشی ستودنی سعی در برهم زدن افکاری داشت که دقیقه ها ، ساعت ها ، روز ها و حتی ماه ها بر قلمرو ذهنش، بی پروا میتاختند.
باد موهای خرمایی اش در خلاف جهت حرکتش پیچ و تاب میداد و به همان سو فرار میکرد.
و اما پرواز جالب به نظر میامد نه؟
پرستو ها بی پروا به گونه ای بر پهنای آسمان به هر سو خم میشدند که به نظر می امد هیچ صداو فریادی برای توقف آن ها کافی نیست.
روی پاهایش ایستاد و به پایین نگاه کرد؛
به اندازه کافی برای شروع از زمین فاصله داشت .
تیک و تاک های ساعت دیگر شنیده نمیشد و جایش را به هوار کشیدن های باد داده بود.
باکی نبود ، قدم برداشت . بدون اهمیت به خالی بودن زیر پاهایش.
همه مواقع به هرچیزی اهمیت زیادی میداد اما این بار ،اهمیتی نداشت مگر نه؟
با خشنودی ،لبخند زنان قدم برداشت و پلک هایش را به بدرقه ی سکوتی طولانی روی هم گذاشت .
به راستی که پرواز آرامشی تکرار نشدنی را به ذهن و تنش القا کرد.
سین.الف
4 فروردین 1405