Lair
لعنت به خودت و ماشینت درک .
قضیه از این قراره که تا خواستم بنویسم بعد اونهمه تنش و غم این آرامش حق درکه دیدم حتی این آرامش هم خودش تنش و غمه .
توانایی توصیفاتم از فضای بارونی و شب و تاریکی خورده به مشکل و حس میکنم یه لعنتیه مطلقم .
سال قبل با جلد دو کتاب مدرسه مردگان رو به رو شدم ، کتابی که جلد اولش رو سه سال پیش خونده بودم و تک تک لحظات اون دوران برام زنده شد ؛
دورانی که با خوندن این کتاب هیجان تک تک سلولام و پر میکرد و هر صفحه برق بیشتری به چشمام می نداخت .
در هر حال ؛
خواستم بگم خیلی وقت ها این کتاب ها هستن که باعث میشن یه دوره از زندگی و به خوبی به یاد بیاری ...
من یادمه چطور با این کتاب زندگی کردم ،
یادمه چطور با هربار دیدنش درونم زیر و رو میشد و چقدر تموم شدنش برام شکنجه بود .
همه اینا یادمه ؛
و دارم به این فکر میکنم که اگر اون موقع این کتاب نبود ، حالا چی من و یاد اون روز ها میانداخت ؟!...
اصلا اون روزای کوفتی بدون این کتاب ارزش به یاد آوردن داشت ؟!
نه ، معلومه که نه ...
کتاب ها همیشهْ بارقهٔ نوری بودن تو سیاهی مطلق زندگی من .
در آخر هم اینکه نجات دهنده هرگز تو آینه نبود ،
نجات دهنده همیشه کتاب بود و بس ...
Lair
قضیه از این قراره که تا خواستم بنویسم بعد اونهمه تنش و غم این آرامش حق درکه دیدم حتی این آرامش هم خو
مربی خفن تر از این مربی ندیدم من ، تک تک دیالوگا و رفتاراش باعث خندمه ...
موبایل سه در صد شارژ داره و من تا سر حد خاموش شدن ازش استفاده میکنم و نمی زنمش به شارژ ، در حالی که کل شب و کتاب خوندم و فیلم دیدم و تا ساعت پنج صبح بیدارم بودم و از این سمت ساعت ده یازده از خواب پاشدم ، بعد هم بی توجه به اینکه موبایل خاموشه بازم می خوام بخوابم و توجه نمی کنم که تو زندگی واقعی چی میگذره.
د خب ، روالش همینه دیگه ، مگه نه ؟!...
هدایت شده از HELLFIRE CLUB³