یه رول نوشتم برا رول پلی اما اینقدری خارج از بعد داستان هست که نشه گذاشت ،
به قدری هم حیفه که نشه هیچ جا نزارم.
پس میزارم اینجا ،
حتی اگر نفهمیدید هم مشکلی نیست .
صرفا میخوام گذاشته شه .
سیاهی چون جوهری غلیظ آسمان را دما دم فرا گرفته است .
ماه ، تنها سفیدی بین سیاهی مطلق آسمان ، درست در بالای سرم می درخشد .
تنهاست ، درست مانند منی که حال در تاریکی کوچه پس کوچه های خلوت شهر قدم میزنم بی آنکه مقصدی برای رسیدن داشته باشم .
چشم هایم روی پسرکان قد و نیم قدی که زیر سایه تیر های چراغ برق چمباتمه زده و سکه های ربوده شده را می شمردند می چرخد .
هیچکس مانند من نمی داند که تیر های چراغ برقی که در این منطقه از شهر اغلب شکسته و یا از کار افتاده اند ، مکان خوبی برای تکیه اند .
تیر های چراغ برق توانایی خالی کردن پشتت را ندارند .
زمانی پسرکی گرگرفته از خشم انتقام ، زیر همین چراغ برق ها ، با صورتی غرق اشک و دوده ، از سرمای بی رحم برف به خود می لرزید ؛
در حالی که حتی ساعتی از تماشای به قتل رسیدن پدرش و بلعیده شدن خانه اش در شعله آتش نگذشته بود .
حال ، آن پسرک ، یا همان من ، دستخوش بازی روزگار با برتایی پنهان در پشت کمر و تتویی با طرح شعله آتش در ساعد دست ، در همین کوچه ها قدم می زنم .
متوجه کم شدن سکه ها و اسکناس های در جیبم بعد از برخورد با هر پسر بچه میشوم و اما جوری از کنار آنها عبور میکنم که پنداری روزگاری خودم سر دسته اینها نبوده و متوجه دست هایی که سکه هارا از جیب ها میقاپند نیستم .
خاطرات با بی رحمی به ذهن به خرابی کشیده ام پا میگذراند و پاکت سیگار خالی و خالی تر میشود .
تا جایی که وقتی برای بار دیگر پاکت را برای گرفتن سیگاری دیگر خم میکنم تهیست .
با خشم پاکت خالی را به دیواری میکوبم و می دوم .
اهمیتی ندارد که دیگر کودکی با کفش های پاره و صورت زخمی نیستم ،
می دوم .
از کوچه ای به کوچهٔ دیگر.
از تاریکی ای به تاریکی ای دیگر .
تا شاید درونم هم چون پاکت سیگار خالی شود اما سالهاست خبری از خالی بودن نیست .
سالهاست پرم .
از هیچ و از همه چیز .
به یاد نمی آورم به کجا دویدم و چقدر دویدم ،
تنها وقتی به خودم می آیم که پاهایم از خستگی تیر میکشد ، با خس خس نفس ها و صورتی خیس کنج کوچه ای بمبست و تاریک کنار دیوار به زمین پناه میبرم .
صدایی نبود یا صدای ضربان قلبم مهلت شنیدن صداهای دیگر را نمی داد ؟!
پشت دستم را روی صورت خیسم میکشم .
نگاه به آسمان نیازی نبود تا بفهمم بارانی که چهره ام را خیس کرده از ابر ها نیست .
جنون بود ؟
نیکوتین فراوان ؟
خستگی ؟
بی خوابی ؟
چه بود دلیل قهقهه ای که صدایش ناگهان سکون فضارا در هم شکست ؟
پنج دقیقه ...
قهقهه پیاپی و اشکی که از گوشه چشم هایم سر میخورد و بر آسفالت خیابانی می چکید که دراز به دراز روی آن افتاده بودم .
سر بر نگرداندم تا خانه متروکه و سوخته ای را ببینم که روزی پسرکی از آن گریخت .
سر بر نگرداندم تا فریب دهم ذهن ویرانم را ،
که نفهمد پاهایم بی اطلاع خودم مرا به اینجا کشیده اند.
یکی بم ایده بده برا نوشتن ،
متن کوتاه ، بلند ، قصه ، دلنوشته ، هرچی ....
اصلا عکس .
توفیری نداره ، فقط یه چی که باعث شه بنویسم .
هدایت شده از HELLFIRE CLUB³
Lair
فصل چهار با چه وایب فوقالعاده ای شروع شد .
جمع کنید برگردید مکزیک ، داشتم باهاش حال میکردم .
Lair
نه فراک ! نه ! پیتر ماجرای بنیامین و نشنیده ! خب که چی ؟ چه ارتباطی به تو و پیتر و هر بیورن استادی د
بازتاب ها راجب حقیقت بنی جوری عصبیم کرده که گندش بزنن ،
د لعنتیا اینارو میدونست که پنهونش کرد دیگه ....
Lair
بازتاب ها راجب حقیقت بنی جوری عصبیم کرده که گندش بزنن ، د لعنتیا اینارو میدونست که پنهونش کرد دیگه .
ریچارد یه تنه داری چیکار میکنی ریچارد ....
هدایت شده از شماره "۱"
فردریک کاش میشد کاری کنم بفهمی باهام چیکار کردی
فردریک کاش میشد نشونت بدم شهر خرس برام چه جایگاهی داره