من از همه متنفر شدم؛ درست در زمانی که بیشتر از همیشه نیاز داشتم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم.
اسمشو نمیشه گذاشت مالیخولیا.. میشه گفت مرحلهی جنگ با ناخودآگاه ؛ یک جور دَوَرانِ سر . حقیقت این که وارد مرحلهی جدیدی شدم . توی این جنگ تازه با خودم ، ممکنه عصبیتر بشم ، لجبازتر ، ممکنه اشتهام یا عجیب زیاد بشه یا عجیب کم . یا عجیب وزن اضافه کنم یا عجیبتر کم . مودی بودنم ممکنه به لحظه برسه حتی !
اما خب ، باید عبور رو جدی بگیرم . پیچیده کردنش فقط بیشتر از همه به خودم صدمه میزنه .
واقعیتش، از اینکه همیشه یک جایگزین برای ادمای رفته از زندگیشون باشم خسته شدم.