eitaa logo
دست به قلم ✍️✨
206 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
دوستت دارم، تو دنیای منی و بدون تو،زندگی معنایی ندارد. قند روزهای تلخم عاشقانه میخواهمت . و او همه ی جان من است🤍🖇️ بفرمایید!؟✨ @Fgguepff
مشاهده در ایتا
دانلود
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۳ اخرش مثل اینکه کمی بهتر شده بودم از ماشین پیاده شدم درو با ریموت قفل کردم کلید انداختم در باز کردم وارد حیاط شدم چرا انقدر میترسیدم برم تو عینه ادم هایی بودم که میخواد بره ماجراجویی یا خونه های متروکه و داره زیر لب ایت الکرسی میخونه که از خودش محافظت کنه اروم اروم قدم برداشتم تا رسیدم در ورودی با دستایی که میلرزید باز کردم تا وارد شدم مادرم رو دیدم که داره از پله ها میاد پایین خیلی مغرورانه نگام کرد نیشخندی زد گفت: دیشب یه دفعه کجا جیم شدی ولی مطمئنم بودی دیدی اون صحنه ی فوق‌العاده بسیار زیبا رو نزدیک شد خیلی فاصله مون نبود ادامه داد: درست نبود من حلقه رو بندازم به عروسم ولی وقتی عقد کنید رسما تو این کارو میکنی به هوژان گفتم پسره من خجالتیه روش نمیشه خودش این انگشتر رو بندازه دستت دیگه من این کارو به نمایندگی خودت کردم رو سفیدم کن تو عقد عروسی جبران کن پفی از کلافگی کشیدم جواب دادم: من تن به همچنین کاری نمیدم شما خود رای این کارو کردین من دقیقا چیکاره ام ولی شما تو دیکتاتوری زور گویی دست مریزاد دارید واقعا احسنت بهتون من اومدم وسایل هامو جمع کنم برای همیشه از این خونه برم خداروشکر عمو خونه نبود وگرنه اصرار میکرد که بمونم اما جای من دیگه اینجا نیست رفتم اتاقم چمدونم رو برداشتم همه لباس ها وسایل هامو جمع کردم زیپش رو هم محکم کشیدم کمی سنگین بود ولی بلندش کردم قبل این که برم یه نگاه اخر به اتاق قشنگ پر خاطراتم کردم بغض بدی کرده بودم بالاخره درو بستم 🥹 از پله ها دو تا دوتا اومدم پایین اونم با همچنین چمدون بزرگی، رسیدم به در خروجی که صدای بلندش منو میخکوب کرد به زمین: پس میخوای کاره خودتو کنی حتما اون دختره تو گوشت خونده که خانواده تو ول کنی توام انقدر احمقی که عقلت رو دادی دست اون دختره ی بی خانواده بی سر پا 😏 درضمن کلید هارو تحویل میدی هر کجا رفتی برو به سلامت داشت خونم به جوش میمود داشت در مورده شیرین من این طور حرف میزد با همه ی توان داد زدم: در مورده شیرین من درست حرف بزنید الکی پرونده تون رو با این تهمت ها قضاوت ها سیاه نکنید من میرم چون میخام زندگی کنم چیزی که خیلی ساله انجامش ندادم هیچ ربطی هم به شیرین نداره بیخودی پای اونو نکشید وسط. کلیدها رو هم از جیبم در اوردم گذاشتم رو میز که یه دفعه در باز شد فرنام هم اومد هاج واج به ما نگاه میکرد قبل از اینکه برم دم گوش فرنام گفتم اگه میخوای عمرت اینجا تلف نشه جوونی کنی برو فقط برو نمون این جا. بدون حرف اضافه ای برای همیشه از اون خونه اومدم بیرون حالا از این پس این خودم هستم که واسه خودم تصمیم میگیرم. ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۴ چمدون گذاشتم رو صندوق عقب ماشین سوار شدم تا روشن کردم ضبط شروع به خوندن کردن حالم خوب بود چون اونجا به جای اینکه برای خودم باشم برای دیگرانم مادر من از پسرش یه ترسو بزدل ساخته که اجازه هیچ کاری نداره نمی خواد باور کنه من اون بچه ی سوسول نیستم بابا من نزدیک ۳۰ ساله خورده ای سالمه چرا واسه من میخواد تصمیم گیری کنه درک نمیشه واقعا! حالا دلم برای فرنام برادرم میسوزه اون چه گناهی کرده امیدوارم انقدر عاقل باشه زودتر خودشو از اونجا که به ظاهر خونه است اما در واقعه زندانه خلاص کنه راه افتادم به قراری که با شیرین داشتم فکر کردم حالا حتم داشتم مادرم دیگه واسه عروسی شیرین من نمیاد شونه ای بالا انداختم نیاد مهم نیس الان فقط به دست آوردن شیرین واسه من اولویته همین و بس. هوس پیتزا کردم چون عادت ندارم غذای بیرون بخورم رفتم وسایل شو گرفتم خودم تو خونه درست کردم یه ساعتی در حال درست کردن غذا بودم گذاشتم تو ماکروفر بپزه حدوداً ساعت ۳ بود که آماده شد کمی که خنک شد خوردم یه دلی از عزا در آوردم چون خیلی وقته هوس کرده بودم😋🍕 چشم خورد به ساعت وای نزدیک ۴ شد نباید به قرارم دیر برسم تندی رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون بهترین لباسام رو پوشیدم یه استایل خاص پسند دخترکش البته من به جز توجه شیرین به هیچ کس دیگه ای نیاز ندارم همراهش هم چند پیس ادکلن زدم ساعت مچی رو انداختم دستم قبل از رفتن رو به اینه قدی ایستادم گفتم: فرهاد چه کردی اخه تو، انقدر خوشتیپ نشو پسر چشم میخوری خندیدم سریع راه افتادم😎 رفتم یه کافه طرفه خیابون نیاوران، اخه اونجا اولین باری بود که بهش گفتم دوسش دارم، عاشقشم😍 چند تا شاخه گل رز قرمز گرفتم داخل کافه شدم یعنی عاشق دیزاین مدل این کافه ام نه خیلی روشن بود نه تاریک در کل وایب خوبی به ادم میده نشستم رو همون صندلی پر خاطره اخه بی دلیل نبود هروقت میایم اینجا همین جا باید بشنیم دقیقا رو همین صندلی دستاشو گرفتم ازش خواستگاری کردم بهش گفتم تنها دلیل زندگیمی ❤️ گل های زیبا رو هم گذاشتم کنار دستم که میز بغلی رو دیدم یه دختر پسر جوون داشتن باهم صحبت میکردن یاده خودمو شیرین افتادم دقیقاً همون لحظه در کافه باز شد چشم من به جمال شیرین جانم روشن شد مثل همیشه خانم با وقار رفتار میکرد قلبم بسیار تند میزد نمی دونم شاید یه نوع احترام بود ولی از جام بلند شدم اومد نزدیک با همون صدای اروم قشنگش سلام داد فقط دوست داشتم یه دل سیر نگاش کنم چقدر متانت وقار داره این خانم اصیل، من هم با صدایی که میلرزید جواب دادم!. ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۵ هر دو نشستیم که خودش شروع کرد لبخند کمرنگی به لب داشت: فکر نمی کردم انقدر خجالتی باشی اخه پشت گوشی پرو به نظر میومدی زبون بازی میکردی حالا الان ساکتی خب حالا بگذریم که چشمش رفت سمت شاخه گل ها لبخندش بیشتر شد واییی اینا واسه منه خیلی خوشگلن ممنونم واقعا🙏 💐 انقدر هول بودم یادم رفت گلها رو خودم بهش بدم به چشمای خوش رنگش چشم دوختم گفتم قابل تون رو نداره بله واسه شماست اما زیبای شون به پای خانم خوبی مثل شما نمی رسه ☺️ ببخشید این طوری میگم این دوری زیاد ما رو نسبت بهم غریبه کرده طرز حرف زدن مون عوض شده ، راستش بحث خجالت نیست دلم واسه چشمای نازت تنگ شده بود میخوام یه دل شیر بشینم نگات کنم هرشب با خیالت می‌خوابم صبح ها به عشق صدات از خواب بیدار میشم بیشتر شبا که دلتنگت میشم ماه رو میبنم یاده تو میوفتم نمی دونی اگه خدایی نکرده بهت نرسم چه بلایی سرم میاد🥲🥹 زودتر باید خدمت برسم کارها رو رسمی کنیم دیگه واقعا طاقت ندارم هر شب داره با فکرت سپری میشه باید این امروز فردا شدن تموم شه من هم به ارزویی که میخام برسم، موافقی نظرت چیه هرچی زودتر بهتر، میشه جواب این سکوت طولانی رو بدونم! تا خواست شیرین چیزی بگه گارسون اومد سفارش بگیره من فقط اب میخواستم از بس استرس داشتم شرشر غرق میریختم اما خودش چیزی نخواست نگاهش رو میتونستم بخونم یه غم عجیبی داشت یعنی چه اتفاقی افتاده مثل همیشه خوشحال نیست!!! بطری اب معدنی من رو اوردن اما تا ندونم چی شده از گلوم پایین نمیره شیرین بدون اینکه نگام کنه داشت با انگشتاش بازی میکرد معلوم بود نمی دونست بگه یا نه؟! که یه دفعه گفت: من میخام مهاجرت کنم از ایران برم!!!،. ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۶ نمی تونستم باور کنم چی میگه با شوک و تعجب زیاد گفتم: یعنی چی دروغه نه ببین من شوخی میکنم اما انقدر هام جنبه شو ندارم بگو الکی میگی؛ شیرین بدون اینکه جدی بودنش رو از دست بده خیلی قاطع محکم جواب داد: اصلا شوخی هم نیست واقعا میخوام برم همه ی کارامو کردم دوشنبه ی هفته ی بعد پرواز دارم در ضمن دلیل موجه دارم خانواده ام تقریبا چند روزی میشه رفتن فقط من موندم اونم به دلایلی در اصل رفتن مون به خاطر پدرمه از وقتی فهمیدیم سرطان داره دنیا رو سرمون خراب شده چون می خوایم زودتر نتیجه ببینیم واسه درمان داریم میریم اسپانیا خوبیش اینه بیماریش خوش خیمه قابل درمان! یه دفعه یه بشکنی جلوی صورتم زد به خودم اومدم گیج لب زدم: ببینم دوباره میایی دیگه اخه میگی مهاجرت یعنی برای زندگی هم اونجا میمونی ولی هر چی بشه من بازم منتظرت میمونم که فقط برگردی! شیرین: نمی دونم شاید اره شاید نه اما بعید میدونم بتونم دووم بیارم احتمالاً ۵۰ درصدی هست دوباره بیام چون من هر چی دارم از اینجاست اما بازم میگم نمی تونم قول بدم، ببینم فرهاد تو خوبی ؟! باید بهش چی میگفتم خوبم به دورغ با اینکه اصلا نبودم دیدم یه لیوان اب گرفت جلوم چند قلوپ خوردم اما حالم فقط گریه میخواست خودمو از این همه تلنبار بودن بریزم بیرون، اصلا حالمو نمیشد توصیف کرد حس می کردم فقط دارم صدای قلبم رو میشنوم بلند شدم با صدایی که میلرزید بغض الود بود گفتم: سفر بخیر. ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۷ با پاهایی که قدرت راه رفتن رو ازم گرفتن بودن به زور خودمو از کافه بیرون کشیدم حال زارم دیدن داشت تکیه دادم به ماشین از خود بی خود شدم زدم زیر گریه انقدر که چند نفر رهگذر داشتن نگام میکردن اما اهمیتی نداشت شیرین فقط تا یک هفته ایران میمونه بعدش دیگه نیست نمی دونم امید داشته باشم به برگشتنش یا نه ؟! با بی حوصلگی و کسل بودن سوار ماشین شدم فقط دوست داشتم یه راست برم جاده های پر پیچ خم شمال یکی از همون دره های عمیق چنان چپ کنم که هیچی ازم نمونه برای همیشه تموم شم اما یکی مانع این کار میشد انگار فرشته ی امید میگه صبر کن خبرهای خوب تو راهه! اصلا حوصله ی رانندگی نداشتم اما نمی تونم ماشینم رو اینجا بذارم برم روشن کردم تا غروب فقط خیابون ها میچرخیدم انگار باید وعده های مادرم به واقیعت تبدیل شه همیشه میگه هوژان بشه عروسم رو سرم حلوا حلواش میکنم من که بچه ی خودش میشم انقدر دوسم نداره قربون صدقه ام نمیره حسودی نمی کنم اما هر چی حد اندازه داره 😐 ساعت داشت ۸ میشد من سرکوچه بودم و خونه نرفته بودم عین ماتم زدها نشسته بودم تو ماشین به کوچه ی خلوت که به غیر من هیچ کس نبود نگاه میکردم‌. ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۸ شیرین از وقتی با فرهاد اشنا شدم همه ی لحظه های قشنگم شد خاطره بیشتر وقتا می اومد اموزشگاه دنبالم میرفتیم پارک سینما رستوران اما از وقتی فهمیدم پدرم به بیماری مبتلا شده هیچی جز سلامتیش واسم مهم نبود تازگیا پسر عموم ازم خواستگاری کرده به جز مادرم هیچ کس از رابطه ی منو فرهاد خبر نداشت از سامان اصلا خوشم نمی اومد مخصوصا مادرش که خیلی تکبر داره وقتی با دکتر معالجه پدرم صحبت کردیم گفت اگه میخواید زودتر نتیجه ی بهتری بگیرید بفرستینش خارج از کشور اول بابام مخالفت کرد چون همش میگفت عمر دست خداست ولی انقدر پاپیچ شدیم تا رضایت داد برای خواهرم مادرم و پدر برادرم بلیط گرفتم راهی شون کردم که برن زودتر درمان رو شروع کنن حالا فقط خودم مونده بودم سامان هم دست بردار نبود از حرفش، از فرهاد خیلی میترسیدم که نکنه متوجه بشه اهل دعوا نیست اما مطمئنم سامان بد پیله است یه جا زهر میریزه از چند روز قبل بلیطم رو رزور کردم و وسایل ها مو جمع کردم حالا موندم چطور به فرهاد بگم یعنی میخاد چه واکنشی نشون بده تماس گرفتم باهاش هر چه بادا باد. اول میخواستم پشت تلفن بگم بهش اما حضوری بهتر بود، اول کمی خبرای خوب دادم که تیچر نمونه ای شدم لوح تقدیر گرفتم این طوری شغلی که این همه دنبالش هستم رو هم می تونم دنبال کنم اخه از بچگی شغل مورد علاقه ام مترجمی زبان اسپانیایی بود چون مادرمم خودش دبیر زبان هست این طوری بود که علاقه ی من به این کار بیشتر شد. خلاصه به فرهاد که گفتم بیا یه قراری بزاریم همو ببینیم ولی در واقع نمی دونست شاید این اخرین دیدار ماست تهران نبود گفتم خودش رو زودتر برسونه کارم واجبه چند ساعت بعد پیام داد رسیده همین الان برم به ادرسی که میگه! ولی من گفتم نههه من باید برم آموزشگاه با اینکه اصلا آموزشگاهی در کار نبود قرارم با فرهاد همون کافه ای بود که بهم گفت دوسم داره♥️ با سامان هم قرار گذاشتیم که اونم منو میخواد ببینه رفتم دیدمش گفت عمو حالش خوب شد برگردین ایران من عاشقتم شیرین همه زندگیمو به پات میریزم برمیگردی دیگه خیالم راحت منتظرت بمونم؟! میدونستم سامان کینه ای هست نمی تونستم باهاش لج کنم چون یه جوری می خواست دنبال انتقام باشه زهر چشم بگیره به خاطر همون گفتم معلومه بر میگردم منم دوست دارم به خاطر توام شده میام فقط قول بده تا میام عاشقم بمونی از عشقت نسبت به من کم نکنی، همه این حرف هایی که بهش گفتم رو احساس گناه و خیانت به فرهاد میدونستم اما مجبور بودم بگم تا از خودم محافظت کنم چون اگه سامان میدونست من یکی رو دوست دارم هر جور شده فرهاد پیدا میکرد جونش هم در خطر بود. از هم جدا شدیم تا خونه فقط گریه کردم خدایا من به فرهاد خیانت نکردم تنها گناه من حفاظت از عشقمون بود عذاب وجدان گرفتم فقط صبر کردم ساعت ۴ بشه برم پیش فرهاد تا اروم شم در عرض یک چشم بهم زدن ساعت دیدار ما رسید. یه مانتو عبایی بلند به رنگ مشکی پوشیدم که بسیار جلوه نمایی میکرد روی آستین هاش نگین کاری شده بود که زیبایی شو دو چندان میکرد با روسری به رنگ مشکی ولی کمی از حاشیه های روسری به رنگ سفید به همراه داشت اماده بودم کیف دستی کوچیک رو هم گرفتم دستم راه افتادم، بالاخره رسیدم همون کافه ای که هزاران خاطره ی به یاد ماندنی با هم ساختیم. ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۱۹ شیرین وقتی وارد کافه شدم تا دیدمش بلند شد چند دقیقه فقط نگاش کردم مثل همیشه خوش استایل مرتب و از همه مهمتر اقا جنتلمن با احترام رفتار میکرد رفتم جلو تر به محض نزدیک شدن بوی عطر تلخ خنکش به مشامم خورد نشستم سلامی دادم هول بود انگار چون وقتی سلام داد صداش لرزش داشت خب نشستیم دیدم جو خیلی سکوته فرهاد هم جلسه سکوت برگزار کرده پس خودم شروع کردم تو پشت گوشی پرو بازی در اوردی حالا خجالتی شدی نمی خوای چیزی بگی ساکتی !؛ که چشمم رفت سمت گل های قشنگی که روی میز بود واقعا ذوق کرده بودم ازش تشکر کردم خیلی غافل‌گیر شدم چون عاشق گل رزم و فرهاد نقطه ضعفم رو خوب میدونست 🙂 چند دقیقه نگاه مون بهم دوخته شد نگاهش عمیق عاشقانه بود نمی دونم منم تا اندازه اون عاشقش هستم یا نه! تا حرفی زد که عرشه به بدنم افتاد که بیاد خواستگاری همه چی بتونه رسمی شه تو دلم گفتم خدایا چه طوری بهش بگم دوست داشت من چیزی بگم اما داشتم تو ذهنم رایزنی میکردم چه جوری بگم که برام راحت باشه تا خواستم حرفی بزنم گارسون اومد سفارش خواست منم چیزی نمی خواستم اما برای خودش اب معدنی اوردن دیدم نگاهی زیر زیرکی میکرد که اب دهنمو قورت دادم گفتم: من میخام از ایران برم‌‌. کمی تعجب کرد فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم اما کاملاً جدی بودم دیگه همه ی ماجرا رو گفتم دیدم مات مهبوت نگاه میکنه بشکنی جلو صورتش زدم ازم پرسید کی بر میگردم امیدی هست یانه منم اطمینان ندادم حتما میام اما چون عاشق ایران هستم خیلی احتمالش بود برگردم. وقتی به حرفایی که به سامان زده بودم فکر میکنم بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم تو دلم گفتم: امیدوارم منم مثل تو بامعرفت وفادار بمونم! دیدم رنگ روش پریده حال خوشی نداره کمی از بطری اب ریختم داخل لیوان گذاشتم جلوش وقتی پرسیدم حالش خوبه یانه جوابی نداد فقط اخرین حرفش بد جور منو سوزوند از روی صندلی بلند شد و با صدایی که لرزش داشت حتی نگامم نکرد گفت سفر بخیر یه جوری رفت که حس کردم دل کندن براش خیلی راحته انگار داشت باور میکرد شاید منو دیگه نمی خواد ببینه گل هایی که رو میز بود رو برداشتم قشنگ بو کردم یه بغضی ته گلوم بود که خیلی گریه دوست داشت 🥺 فرهاد واقعا رفت یعنی انقدر براش جدا شدن راحته نمی دونم شایدم برای اون هم به اندازه ی من دل کندن جدا شدن سخته باشه به صندلی خالیش چشم هام خیره موند دوست داشتم بیشتر پیشم باشه اما رفت❤️‍🩹 ای کاش زمان به عقب برمیگشت دوباره مثل قدیم منو فرهاد تو خیابون های بارونی قدم میزدیم میخندیدم دیوونه بازی در میوردیم در عرض چند دقیقه چشام پر اشک شد سریع پاک شون کردم این کافه همیشه پاتوق من فرهاد بود حتی اولین تولدم رو اینجا گرفت کلی سوپرایزم کرد یادش بخیر🥹🤍 ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۲۰ گل ها رو برداشتم پول کافه رو هم گذاشتم رو میز اومدم بیرون فقط دوست داشتم قدم بزنم تا اروم شم ساعت نزدیک ۸ بود رسیدم خونه کمی برام سخته اخه فقط یک هفته ایرانم ای کاش قبل پرواز فرهاد رو میدیدم شاید این اخرین دیدار مون میخاد بود چقدر دلم براش تنگ میشه فقط می تونم بگم من و فرهاد مکمل همیم الان یعنی داره چی کار می‌کنه هنوز نرفته چه بیقرار شدم من که صدای پیامک گوشیم اومد چه حلال زاده خودش بود نوشته: ساعت پروازت چنده؟ میخام قبل از رفتنت یه امانتی بدم که از این به بعد بمونه پیش صاحبش با دستایی که میلرزید اشک های دور چشمم حلقه زد نوشتم؛ دوشنبه شب ساعت ۱۲ دیگه چیزی نزدم گوشی رو گذاشتم کنار چقدر جدایی از کسی که واقعا عاشقشی سخته و طاقت فرساست💔🥺 ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۲۱ فرهاد هنوز داخل ماشین نشسته بودم ضبط هم روشن بود یه موزیک بسیار ملایم بی کلام میخوند تو اون خونه به جز اینکه دلم میگیره هیچی نداره شیطونی میگه برم خونه خودمون اما غرورم اجازه نمیده خودم با پای خودم وسایل هامو جمع کردم زدم بیرون حالا از پا دراز تر برگردم بگم چند منه اخه هنوز هیچی نشده دلم واسه غرغر های مامانم شوخی هایی که عمو شهرام میکنه تنگ شده مخصوصا مسخره بازی هایی که فرنام میکنه یعنی برگردم رام میدن مادرم با اون همه تکبر خود خواهیش تحقیرم نمی کنه خدایا راه درست خودت نشونم بده گوشیم رو روشن کردم رفتم تو پیام رسان ها اسم شیرین رو زدم اورد براش پیامک زدم چه ساعتی کی پرواز داره خیلی نگذشت که نوشت : دوشنبه شب ساعت ۱۲ حالا چرا ازش پرسیدم چون یه امانتی دست بود ولی حالا برمیگرده به دست صاحبش برام سخته دوریش اما همیشه جاش تو قلب من هست حتی اگه فرسنگ ها ازم دور باشه🥲 دستمو گذاشتم رو فرمون تخته گاز پیش به سوی خونه مون تا رسیدم پیام دادم : سلام بیااا پایین من جلوی درم فرنام: تو دیگه کی هستی؟! خندیدم خاک یعنی برادرت رو نمی شناسی خب منم خواستم کمی سر به سرش به زارم گفتم دوست دخترت بدو بیا پایین تا ابرو تو جلوی مامانت نبردم کلی خندیدم وقتی داشتم مینوشتم فرنام هم ترسو باور کرده بود سریع نوشت: هلن من شماره ی تو رو پاک کردم واقعا اگه پایینی بروو ،زنگ خونه رو بزنی منم زنگ میزنم به پلیس!! ادامه دارد...
او همه ی جان من است🤍🖇️ پارت ۲۲ وای قهقهه ام رفت بالا پس داداشی من ادم شده اگه به مامان نگفتم یه اشی برات نپختم پس از من قایم میکنی اهااا منم فرهاد بدو بیا پایین تا ابروتو جلوی مامان که نه بلکه جلوی در همسایه حتما میبرم 😅 دیدم زنگ زد جواب دادم ته صدام خنده بود اما سعی کردم متوجه نشه گفتم: ببینم تو خجالت نمی کشی بچه پرو چه غلطی داری میکنی من تا این سن انقدر روم باز نشده تو از کی تا حالا انقدر خیره سر یاغی شدی دلیل منطقی نیاری به روح بابا قسم ابرو نمی ذارم واست زود تند سریع جواب ! قشنگ معلومه میخاد التماس کنه گفت: داداش تو رو جون هرکی رو دوست داری حرفی به مامان نزن وگرنه پوست از سرم میکنه هر چی تو بگی همون اصلا الان میام پایین ، بازم سعی در کنترل خنده داشتم فقط سریع! فرنام: چشم؛ قطع که کردم بلند بلند میخندیدم وایییی چقدر خوب سرش کلاه رفت بالاخره مچش رو گرفتم اومد پایین سوار ماشین شد با ترس نگام کرد منم کمی جدی بودن در اخلاقم بود صدامو کلفت کردم : خب قضیه این دوشیزه خانم هلن چیه؟! فرنام: اول قول بده به مامان چیزی نگی منم راست شو میگم! به مامان نمیگم گل پسرش داره دقیقا چیکار میکنه فقط بگو چی شد رفتی سمت این کارا، تو هنوز شلوار بلد نیستی درست بپوشی یا دست چپ راستت رو تشخیص بدی حالا واسه من با وارد رابطه میشی جوجه 😐 فرنام: مسخره نکن دیگه هیچی نمیگم یعنی من دل ندارم تو مامان کاری کردین من بچه ننه بار بیام اصلأ از خودم اراده هیچ کاری رو ندارم در ضمن ما فقط تو دانشگاه جزوه رد بدل میکردیم که یه روز خودش اومد گفت از من خوشش اومده خواست باهاش اوکی شم اول بدم نمی اومد ولی خیلی طولی نکشید که باباش فهمید با منو تهدید کرد که یک باره دیگه با دخترش صحبت کنم ازم شکایت میکنه هرچی گفتم مقصر دختر خودته باور نکرد تو دانشگاه حتی دیگه نگاش هم نمی کنم ولی اون با شماره های مختلف تماس میگیره زنگ میزنه ولی محل نمیدم که اخرش من مقصر شناخته شم همه اش همین بود باور کن! دستی به شونه اش کشیدم ادامه دادم خب افرین به تو باورت کردم از داشتپورت یه ابنبات در اوردم گرفتم سمتش بیا اینم جایزت برای گفتن حقیقت 🍭 تو چشماش پشیمونی موج میزد سری تکون داد: فکر میکنی خیلی بامزه ای مسخره با بچه که حرف نمیزنی 😒 راستی چرا دیگه خونه نمیای منظورت از حرفی که زدی چی بود ؟! فعلا تا اطلاع ثانوی خونه نمیام در ضمن تو مثلاً رشته ی ریاضیات محض میخونی باید قشنگ متوجه شی من چی میگم حالا برو به حرفای منم خوب فکر کن به زودی متوجه میشی کاری نداری فعلا خداحافظ 👋 فقط داداشی به مامان نگو من اومدم خب فرنام: چرا مگه چی میشه تازه قبل از اینکه من بیام شهرام خان منو دید دارم میام بیرون پرسید کجا میری گفتم تو دم در منتظرمی بد کاری کردم گفتم مگه نه فقط برو تا بدترش نکردی شب بخیر پیاده شد رفت پایین منم روشن کردم کردم راه افتادم اخه هر چی من میخام گرگ باشم این برادر ساده لوح من پخمه و احمق می مونه هیچ تغییری نمیخواد داشته باشه تا کی جاهلیت اخه ؟! اونم تو این قرن که همه روباه مکارن اواسط راه بودم که چراغ قرمز شد همه ماشینا ایستادن‌ . ادامه دارد...
او همه ی جان من است 🤍🖇️ پارت ۲۳ فرهاد ۱۰ دقیقه ای پشت چراغ قرمز بودم سبز شد راه افتادم تو راه فقط به این فکر کردم که اگه شیرین بره دیگه برنگرده من چطور زندگی کنم من فقط به اومدنش فکر میکنم نه رفتنش همش احساسم میگه یه چیزی رو پنهون میکنه نمیگه نمی دونم شایدم فقط تصورات ذهن خودمه ،رسیدم خونه با همون لباسا ولو شدم رو کاناپه. نفسی از کلافگی دادم بیرون ساعده دست راستم رو گذاشتم رو پیشونیم چشامو بستم در عرض چند ثانیه خوابم برد. کم کم چشامو باز کردم ساعت رو دیدم ۶ صبح بود چون شب زود خوابیدم زودتر بیدار شدم تند از جام بلند شدم رفتم استخر خوب اب تنی کردم انقدر سبک شدم که کلی حس خوب گرفتم شدم اب روی اتیش سریع اومدم بیرون حولمو پوشیدم اول موهامو خشک کردم بعد رفتم اتاق کت شلوار مو تن زدم ادکلن رو از میز برداشتم چند پیس زدم ساعت مچی رو انداختم دستمو کیفم رو برداشتم راه افتادم. رسیدم سویئچ رو دادم نگهبان ببره پارکینگ خودمم رفتم داخل سوار اسانسور شدم بالاخره رسید طبقه ی اداری در باز شد اومدم بیرون به کارمندا سلامی دادم رفتم تو اتاقم کیفم رو گذاشتم رو میز کتمو اویزون کردم رخت اویز نشستم رو صندلی پشت مانیتور‌. کسل بودم اصلا حوصله نداشتم که تقه ای به در خورد ارمان وارد شد. ارمان: باز چی شده پنچر شدی میگم تو که پولداری دیگه چه مشکلی داری هر وقت میام دپرسی بابا به خودت بیا جوونی، عشق کن زندگی را در لحظه دریاب . دستی به موهام کشیدم گفتم: چه طرز فکریه تو داری چون ادم پول داره مشکل نداره خیلی چیزا با پول حل نمیشه مثل اینکه عشقت بره تو نتونی کاری براش کنی ارمان شیرین من هفته ی بعد داره از ایران میره دارم دق میکنم الان چطوری میتونم با پول نگهش دارم میتونم، نه نمی شه پس لعنت به اونی که میگه پول همه چیزه😐 ارمان: اروم باش داداش واقعا حالا دلیلش رو نگفت باهاش منطقی صبحت کن خب اگه این طوره توام باهاش برو شرکت رو هم بسپار به من خیالت تخت امانت دار خوبی میشم. نه بابا چه حرفیه میزنی من ادم خارج زندگی کردن نیستم بعدش فکر میکنی خیلی راحته اونجا هم سختی های خودشو داره من ادمش نیستم تحمل سختی رو طاقت بیارم مخصوصا حس غربت دارم 🥲 ارمان: چه تنهایی اخه ایران یه عقد ساده میکنید بعدش میرید خارج حالا اگه اونجا خواستی یه عروسی براش بگیر که همه انگشت به دهن بمونن در اخر هم زندگی مشترک تون رو شروع میکنید از من گفتن بود کاری نداری من برم کلی پرونده‌ ریخته سرم فعلآ‌. ارمان رفت این من بودم که رفتم تو فکر نه من نمی تونم خارج نشین بشم تا ساعت ۱ موندم شرکت بعد رفتم خونه. ادامه دارد...
هدایت شده از 𝑀𝑜𝓃𝑒𝓁𝓁𝒶
سلاااااام اومدم با خف‌ـن‌ـن‌ـن‌ ترین و پر جذـب‌‌ـب‌ـب ترین تقدیمی 💀❤️‍🔥 فقط کافیه تو ⁶چنل عضو بشید و این پیامو شوت کنی تو چنلتون👀 | پارادوکسی | محبان | پریشان | | مونلا | بغل | متروح | شات و تگ رو اینجا بفرست @monzavi2 ریپی بیا اینجا🥤🍫