eitaa logo
تقدیمی
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سامانیان - رودکی دورانی که ایران از زیرِ غبارِ فراموشی، دوباره قد کشید؛ دوره‌ای که زبان فارسی جان گرفت، دانش و ادب نفس کشیدند و بخارا شد یکی از روشن‌ترین نقطه‌های تاریخ. سامانیان شاید مثل بعضی حکومت‌ها پر سر و صدا نبودند، اما اثرشان از آن جنس ردهاست که آرام می‌آیند و ماندگار می‌شوند؛ یک فصلِ مهم، برای اینکه ایران دوباره خودش را در آینه‌ی فرهنگ ببیند. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -استاد رودکی... تو گفتی: «بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی» واقعاً منظورت فقط دلتنگی بود؟ یا چیز عمیق‌تری پشت این بیت قایم شده بود؟ +نه فقط دلتنگی، جوان... این بیت از یک خاطره‌ی ساده شروع شد، اما تهش به جایی رسید که انسان، وطن، یار و ریشه‌هایش را یک‌جا صدا می‌زند. گاهی بوی یک جوی آب، از هزار سخن بیشتر آدم را به گذشته‌اش برمی‌گرداند. -پس یعنی تو با یک تصویر کوچک، حس یک عالم را گفتی؟ +آری... شعر همین است؛ چیزهای کوچک را طوری بگویی که دلِ بزرگ را تکان بدهد. اگر بیت من هنوز زنده است، برای این است که بویِ دلتنگی، تاریخ انقضا ندارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
افشاریان - نادرشاه دورانی کوتاه، اما پر از صدا و ضربه؛ وقتی نادرشاه از دلِ آشوب برخاست و ایران را دوباره به صحنه‌ی قدرت برگرداند. افشاریه، فصلِ فتح، هیبت و بی‌قراری بود؛ دوره‌ای که ایران دوباره ترس را به مرزها فرستاد… اما خودش هم از آرامش دور نماند. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -شما که ایران را از نو ساختید، چرا گاهی این‌قدر بی‌رحمانه با یارانتان تا کردید؟ انگار کسی که روزی همراهتان بود، ناگهان دشمن می‌شد... +یار ؟کدام یار، وقتی همه‌شان نمک‌نشناس بودند؟ وقتی دل به مالِ دنیا، به مقام، به خودِ من بستند، نه به ایران؟ من اینجا ایستاده‌ام، با این همه زخم، با این همه سختی که به تن خریدم تا این خاک دوباره بایستد. در این راه، هرکسی که لغزید، هرکسی که خیانت کرد، هرکسی که در دلش نیتِ بدی داشت... دیگر یار نبود، دشمن بود. -اما همه که این‌طور نبودند... بعضی‌ها شاید فقط از قدرت شما می‌ترسیدند. +ترس؟ ترس را از کسانی می‌گیرند که در مقابلشان ایستاده‌اند. من از خودم می‌ترسیدم؛ از اینکه تمامِ این زحمت‌ها، این خون‌ها، این رنج‌ها، به باد برود. وقتی می‌دیدم کسانی که کنارم بودند، چشم به مالِ مفت، به طلا، به مقام دوخته‌اند، یا در دلشان هواهای دیگری می‌پرورانند... آن‌وقت دیگر نمی‌توانستم به هیچ‌کس اعتماد کنم. -پس این اعدام‌ها، این خون‌ها... +دفاع بود! دفاع از ایران، دفاع از راهی که در پیش گرفته بودم. اگر جلوی مفسدان را نمی‌گرفتم، اگر خیانت را مجازات نمی‌کردم، آن وقت چه کسی می‌ماند تا ایران را بسازد؟ من دیدم که چطور طمع، چطور خودخواهی، چطور ترس، حتی بهترین‌ها را هم می‌تواند فاسد کند. شاید لازم بود گاهی با شمشیر، تلنگری به وجدانِ فراموش‌شده بزنم. -ولی این‌همه خون... آیا ارزشش را داشت؟ +وقتی کشور در حالِ غرق شدن است، گاهی باید خودت را به آب بزنی. من کشورم را از غرق شدن نجات دادم. شاید این نجات، هزینه‌های سنگینی داشت، شاید زخم‌هایی به جا گذاشت که دیگر خوب نشوند... اما ایران دوباره روی پا ایستاد. و این، مهم‌ترین چیز بود. همه اذیتم کردند، همه خواستند از راهم منحرفم کنند، همه دنبالِ سهمِ خودشان بودند... من هم ایستادم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفویان - شاه عباس اول دورانی که ایران از نو یکپارچه شد؛ زمانی که قدرت، مذهب و هویت دست‌به‌دست هم دادند و از دلِ آشوب، یک امپراتوری جدی و پرصلابت ساختند. صفویان فقط یک سلسله نبودند؛ یک نقطه‌ی عطف بودند… جایی که ایران دوباره خودش را به یاد آورد، با شکوهی که هم می‌درخشید، هم سایه می‌انداخت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -می‌گویند تو ایران را از دلِ آشوب بیرون کشیدی... اما چطور؟ وقتی همه‌چیز انگار از هم پاشیده بود؟ +قدرت، از جایی شروع می‌شود که آدم به‌جای غر زدن به ویرانی، تصمیم بگیرد دوباره بسازد. من میراثِ آرامی تحویل نگرفتم؛ کشورم زخمی بود، پراکنده بود، و از هر سو طمعی به آن دوخته بودند. اما حکومت، اگر فقط اسم باشد، می‌میرد... باید در جانِ سرزمین ریشه بدواند. -یعنی فقط با شمشیر، همه‌چیز را برگرداندی؟ +نه. شمشیر برای بازپس‌گیری است، نه برای ماندن. آنچه یک کشور را بالا می‌کشد، فقط جنگ نیست؛ نظم است، تصمیم است، و این که بدانی کجا باید سخت بگیری و کجا باید بسازی. من فهمیدم اگر راه‌ها امن نشوند، اگر مردم نفس راحت نکشند، اگر دولت از سایه بیرون نیاید... پیروزی هم فقط یک نام بزرگ می‌شود. -پس تو بیشتر از یک پادشاهِ جنگجو بودی؟ +اگر تنها جنگجو بودم، نامم شاید می‌ماند، اما اثرم نه. من می‌خواستم ایران دوباره وزن پیدا کند؛ در سیاست، در مرز، در بازار، در شهر، در نگاهِ دشمن. کشور وقتی قدرت می‌گیرد که دیگر مجبور نباشد از جایگاهش عذر بخواهد. -و آن همه آشوب... واقعاً تمام شد؟ +آشوب هیچ‌وقت کاملاً تمام نمی‌شود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. هنرِ فرمانروایی این نیست که خیال کنی تاریکی را برای همیشه شکست داده‌ای؛ هنر این است که نگذاری تاریکی، خانه‌ی مردم شود. -پس رازِ قدرتت همین بود؟ +راز خاصی نبود... فقط فهمیدم گاهی یک سرزمین، بیش از شمشیر، به اراده نیاز دارد. و بیش از اراده، به کسی که جرئت کند مسئولِ دوباره ساختنِ آن باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندیه - کریم خان زند فصلِ کوتاه اما آرامِ تاریخ ایران بود؛ میانِ آشوب و فراموشی، مثل نفسِ عمیقی که قبل از طوفان کشیده شود... نه خیلی پرزرق‌وبرق، نه بی‌اثر؛ اما با طعمی از ثبات، سادگی و شکوهِ خاموش . زمانی که ایران، برای مدتی کوتاه، روی لبه‌ی آرامش راه می‌رفت... و هنوز خبر نداشت که تاریخ، دوباره در راه است. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -تو از آن آدم‌هایی نیستی که تاریخ را با صدا می‌شناسند... بیشتر شبیه کسی هستی که اگر چراغی روشن کند، خودش می‌رود کنارِ تاریکی می‌ایستد و تماشا می‌کند. +چراغ اگر برای دیده‌شدن روشن شود، زود خاموش می‌شود. اما اگر برای راه‌دادن باشد، حتی بعد از رفتنِ صاحبش هم می‌سوزد. -عجیب است... اسم بعضی‌ها را با ترس به یاد می‌آورند، بعضی‌ها را با زرق‌وبرق، اما تو را با یک جور سکوتِ مطمئن. انگار تو حکومت نکردی، بیشتر نگذاشتی مردم از نفس بیفتند. +همه‌ی قدرت‌ها برای ساختن نیستند؛ بعضی فقط برای این‌اند که خراب نکنند. من اگر در یاد مانده‌ام، شاید چون میانِ دعواهای بزرگ، جایی برای نفس‌کشیدن گذاشتم. -پس تو به جای فکر کردن به سیاست، بیشتر به مکث فکر می‌کردی؟ +بله. مکث، گاهی از فرمان مهم‌تر است. آدمی که زود حکم می‌دهد، ممکن است کشور را هم زود به هم بریزد. اما کسی که بلد باشد لحظه‌ای دست نگه دارد، شاید فرصتِ زندگی را برگرداند. +انگار تو از آن پادشاه‌هایی بودی که به جای اینکه مردم را زیرِ اسم خودشان دفن کنند، اجازه می‌دادند مردم زندگی کنند. -پادشاهی اگر راهِ نفس مردم را ببندد، دیگر نامش حکومت نیست؛ فقط سنگینیِ یک تاج است. من تاج را برای سنگین‌کردنِ سر نخواستم، برای سبک‌ترشدنِ بارِ زمانه خواستم. -و شاید برای همین، در تاریخ مثل خیلی‌ها پرهیاهو نیستی... اما عجیب‌تر و واقعی‌تری. +حقیقت همیشه پرهیاهو نیست، دختر. بعضی حقیقت‌ها آهسته راه می‌روند؛ ولی وقتی رسیدند، دیگر از یاد نمی‌روند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قاجار ـ امیر کبیر دورانی که ایران، میانِ سنت و تجدد، آرام و ناآرام قدم می‌زد. تهران قد می‌کشید، دربار می‌درخشید، و نخستین نشانه‌های تغییر، آرام‌آرام از پشتِ پرده‌ها سرک می‌کشیدند. فرنگ، با همه‌ی زرق‌وبرقش، راهی به ذهن شاه و دربار باز کرده بود… اما زیرِ این ظاهرِ پرزرق‌وبرق، سایه‌ی استبداد، بی‌اعتمادی، و فاصله با مردم، مثل مهی سنگین، روی شهر و زمانه افتاده بود… «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -کاش می‌شد فقط یک‌بار می‌دیدمت... نه برای اینکه ازت سؤال کنم، فقط برای اینکه بفهمم آدمی که این‌همه ازش گفته‌اند، چطور می‌توانست هم این‌قدر بزرگ باشد، هم این‌قدر تنها؟ +بزرگی، همیشه با تنهایی راه می‌رود. و کسی که برای اصلاح برخیزد، زودتر از همه طعمِ غربت را می‌چشد. -اما هنوز هم اسم تو که می‌آید، انگار تاریخ یک لحظه ساکت می‌شود... انگار حتی زمان هم برایت احترام قائل است. +اگر نامی مانده، از میان هیاهوی روزگار، از همان جایی مانده که نیت، پاک‌تر از مصلحت بود. -تو رفتی، ولی انگار هنوز هم هستی... در هر فکری که به عدالت نزدیک می‌شود، در هر دلی که از خیانت خسته است، در هر آرزویی که برای ایران، پاک و روشن مانده. +من اگر چیزی برای ماندن داشتم، نه در قدرت بود، نه در تخت و نه در فرمان. در همان امیدی بود که می‌خواستم در دلِ مردم زنده بماند. آدم‌ها می‌روند، اما اگر صداقتشان بماند، در تاریخ نمرده‌اند. -کاش می‌شد زمان عقب برگردد... فقط برای اینکه این‌بار،حق به جای خودش برسد . +زمان برنمی‌گردد،اما فهمِ آدم‌ها اگر برگردد،بعضی زخم‌ها دیگر تکرار نمی‌شوند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پهلوی - محمد رضا شاه زمانی که ایران، هم‌رنگِ نوسازی شد. دانشگاه‌ها شکوفا، شهرها دگرگون، و زنان، حضوری پررنگ‌تر یافتند. فرهنگ و هنر، جانی تازه گرفت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -دوره‌ی شما که خیلی خوب بود... همه‌چی داشت: پیشرفت، نظم، مدرنیته... انگار تاریخ فقط همون چند قابِ براقه، نه؟ -آه... چه حافظه‌ی درخشانی. انگار فقط ورق‌های رنگیِ آلبوم را دیده‌ای. اما تاریخ، برخلاف یک آلبوم عکسِ سرراست، فقط قاب‌های خوب ندارد. ما هم در آن دوران، نوسازی را تجربه کردیم، هم در دامِ خطا افتادیم؛ هم روشناییِ پیشرفت را دیدیم، هم سنگینیِ سایه‌های وابستگی و اشتباه را حس کردیم. اگر کسی تمامِ نگاهش به برقِ ظاهر باشد، و از تاریکیِ پشتِ پرده، از هزینه‌ها، از تصمیم‌های دشوار، از دست دادن‌ها، چیزی نفهمد... خب، آن وقت تاریخ برایش فقط چند تصویرِ زیبا می‌شود. -پس اون همه تعریف و تمجید... اون همه شکوهی که تعریف می‌کنند... همه‌ش واقعیت نبود؟ +واقعیت بود؛ اما نه تمامِ واقعیت. تاریخ مثل یک رودخانه است، گاهی سیلابی و خروشان، گاهی آرام و کم‌عمق. بعضی‌ها تاریخ را دوست دارند، فقط تا جایی که با باورهایشان بخواند، تا جایی که به نفعشان بدرخشد و توجیه کند. بقیه‌اش را، آن بخش‌های تلخ، آن تصمیم‌های سخت، آن اشتباهاتِ ناخواسته یا حتی خواسته را... ترجیح می‌دهند توی سکوتِ فراموشی دفن کنند، یا اصلاً نبینند. مگر تاریخ جز این است؟ مجموعه‌ای از نور و سایه، امید و ناامیدی، پیروزی و شکست... که هر کس به اندازه‌ی عمقِ نگاهش، یا به اندازه‌ی نیازِ دلش، از آن برمی‌دارد.