eitaa logo
تقدیمی
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفویان - شاه عباس اول دورانی که ایران از نو یکپارچه شد؛ زمانی که قدرت، مذهب و هویت دست‌به‌دست هم دادند و از دلِ آشوب، یک امپراتوری جدی و پرصلابت ساختند. صفویان فقط یک سلسله نبودند؛ یک نقطه‌ی عطف بودند… جایی که ایران دوباره خودش را به یاد آورد، با شکوهی که هم می‌درخشید، هم سایه می‌انداخت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -می‌گویند تو ایران را از دلِ آشوب بیرون کشیدی... اما چطور؟ وقتی همه‌چیز انگار از هم پاشیده بود؟ +قدرت، از جایی شروع می‌شود که آدم به‌جای غر زدن به ویرانی، تصمیم بگیرد دوباره بسازد. من میراثِ آرامی تحویل نگرفتم؛ کشورم زخمی بود، پراکنده بود، و از هر سو طمعی به آن دوخته بودند. اما حکومت، اگر فقط اسم باشد، می‌میرد... باید در جانِ سرزمین ریشه بدواند. -یعنی فقط با شمشیر، همه‌چیز را برگرداندی؟ +نه. شمشیر برای بازپس‌گیری است، نه برای ماندن. آنچه یک کشور را بالا می‌کشد، فقط جنگ نیست؛ نظم است، تصمیم است، و این که بدانی کجا باید سخت بگیری و کجا باید بسازی. من فهمیدم اگر راه‌ها امن نشوند، اگر مردم نفس راحت نکشند، اگر دولت از سایه بیرون نیاید... پیروزی هم فقط یک نام بزرگ می‌شود. -پس تو بیشتر از یک پادشاهِ جنگجو بودی؟ +اگر تنها جنگجو بودم، نامم شاید می‌ماند، اما اثرم نه. من می‌خواستم ایران دوباره وزن پیدا کند؛ در سیاست، در مرز، در بازار، در شهر، در نگاهِ دشمن. کشور وقتی قدرت می‌گیرد که دیگر مجبور نباشد از جایگاهش عذر بخواهد. -و آن همه آشوب... واقعاً تمام شد؟ +آشوب هیچ‌وقت کاملاً تمام نمی‌شود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. هنرِ فرمانروایی این نیست که خیال کنی تاریکی را برای همیشه شکست داده‌ای؛ هنر این است که نگذاری تاریکی، خانه‌ی مردم شود. -پس رازِ قدرتت همین بود؟ +راز خاصی نبود... فقط فهمیدم گاهی یک سرزمین، بیش از شمشیر، به اراده نیاز دارد. و بیش از اراده، به کسی که جرئت کند مسئولِ دوباره ساختنِ آن باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندیه - کریم خان زند فصلِ کوتاه اما آرامِ تاریخ ایران بود؛ میانِ آشوب و فراموشی، مثل نفسِ عمیقی که قبل از طوفان کشیده شود... نه خیلی پرزرق‌وبرق، نه بی‌اثر؛ اما با طعمی از ثبات، سادگی و شکوهِ خاموش . زمانی که ایران، برای مدتی کوتاه، روی لبه‌ی آرامش راه می‌رفت... و هنوز خبر نداشت که تاریخ، دوباره در راه است. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -تو از آن آدم‌هایی نیستی که تاریخ را با صدا می‌شناسند... بیشتر شبیه کسی هستی که اگر چراغی روشن کند، خودش می‌رود کنارِ تاریکی می‌ایستد و تماشا می‌کند. +چراغ اگر برای دیده‌شدن روشن شود، زود خاموش می‌شود. اما اگر برای راه‌دادن باشد، حتی بعد از رفتنِ صاحبش هم می‌سوزد. -عجیب است... اسم بعضی‌ها را با ترس به یاد می‌آورند، بعضی‌ها را با زرق‌وبرق، اما تو را با یک جور سکوتِ مطمئن. انگار تو حکومت نکردی، بیشتر نگذاشتی مردم از نفس بیفتند. +همه‌ی قدرت‌ها برای ساختن نیستند؛ بعضی فقط برای این‌اند که خراب نکنند. من اگر در یاد مانده‌ام، شاید چون میانِ دعواهای بزرگ، جایی برای نفس‌کشیدن گذاشتم. -پس تو به جای فکر کردن به سیاست، بیشتر به مکث فکر می‌کردی؟ +بله. مکث، گاهی از فرمان مهم‌تر است. آدمی که زود حکم می‌دهد، ممکن است کشور را هم زود به هم بریزد. اما کسی که بلد باشد لحظه‌ای دست نگه دارد، شاید فرصتِ زندگی را برگرداند. +انگار تو از آن پادشاه‌هایی بودی که به جای اینکه مردم را زیرِ اسم خودشان دفن کنند، اجازه می‌دادند مردم زندگی کنند. -پادشاهی اگر راهِ نفس مردم را ببندد، دیگر نامش حکومت نیست؛ فقط سنگینیِ یک تاج است. من تاج را برای سنگین‌کردنِ سر نخواستم، برای سبک‌ترشدنِ بارِ زمانه خواستم. -و شاید برای همین، در تاریخ مثل خیلی‌ها پرهیاهو نیستی... اما عجیب‌تر و واقعی‌تری. +حقیقت همیشه پرهیاهو نیست، دختر. بعضی حقیقت‌ها آهسته راه می‌روند؛ ولی وقتی رسیدند، دیگر از یاد نمی‌روند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قاجار ـ امیر کبیر دورانی که ایران، میانِ سنت و تجدد، آرام و ناآرام قدم می‌زد. تهران قد می‌کشید، دربار می‌درخشید، و نخستین نشانه‌های تغییر، آرام‌آرام از پشتِ پرده‌ها سرک می‌کشیدند. فرنگ، با همه‌ی زرق‌وبرقش، راهی به ذهن شاه و دربار باز کرده بود… اما زیرِ این ظاهرِ پرزرق‌وبرق، سایه‌ی استبداد، بی‌اعتمادی، و فاصله با مردم، مثل مهی سنگین، روی شهر و زمانه افتاده بود… «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -کاش می‌شد فقط یک‌بار می‌دیدمت... نه برای اینکه ازت سؤال کنم، فقط برای اینکه بفهمم آدمی که این‌همه ازش گفته‌اند، چطور می‌توانست هم این‌قدر بزرگ باشد، هم این‌قدر تنها؟ +بزرگی، همیشه با تنهایی راه می‌رود. و کسی که برای اصلاح برخیزد، زودتر از همه طعمِ غربت را می‌چشد. -اما هنوز هم اسم تو که می‌آید، انگار تاریخ یک لحظه ساکت می‌شود... انگار حتی زمان هم برایت احترام قائل است. +اگر نامی مانده، از میان هیاهوی روزگار، از همان جایی مانده که نیت، پاک‌تر از مصلحت بود. -تو رفتی، ولی انگار هنوز هم هستی... در هر فکری که به عدالت نزدیک می‌شود، در هر دلی که از خیانت خسته است، در هر آرزویی که برای ایران، پاک و روشن مانده. +من اگر چیزی برای ماندن داشتم، نه در قدرت بود، نه در تخت و نه در فرمان. در همان امیدی بود که می‌خواستم در دلِ مردم زنده بماند. آدم‌ها می‌روند، اما اگر صداقتشان بماند، در تاریخ نمرده‌اند. -کاش می‌شد زمان عقب برگردد... فقط برای اینکه این‌بار،حق به جای خودش برسد . +زمان برنمی‌گردد،اما فهمِ آدم‌ها اگر برگردد،بعضی زخم‌ها دیگر تکرار نمی‌شوند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پهلوی - محمد رضا شاه زمانی که ایران، هم‌رنگِ نوسازی شد. دانشگاه‌ها شکوفا، شهرها دگرگون، و زنان، حضوری پررنگ‌تر یافتند. فرهنگ و هنر، جانی تازه گرفت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -دوره‌ی شما که خیلی خوب بود... همه‌چی داشت: پیشرفت، نظم، مدرنیته... انگار تاریخ فقط همون چند قابِ براقه، نه؟ -آه... چه حافظه‌ی درخشانی. انگار فقط ورق‌های رنگیِ آلبوم را دیده‌ای. اما تاریخ، برخلاف یک آلبوم عکسِ سرراست، فقط قاب‌های خوب ندارد. ما هم در آن دوران، نوسازی را تجربه کردیم، هم در دامِ خطا افتادیم؛ هم روشناییِ پیشرفت را دیدیم، هم سنگینیِ سایه‌های وابستگی و اشتباه را حس کردیم. اگر کسی تمامِ نگاهش به برقِ ظاهر باشد، و از تاریکیِ پشتِ پرده، از هزینه‌ها، از تصمیم‌های دشوار، از دست دادن‌ها، چیزی نفهمد... خب، آن وقت تاریخ برایش فقط چند تصویرِ زیبا می‌شود. -پس اون همه تعریف و تمجید... اون همه شکوهی که تعریف می‌کنند... همه‌ش واقعیت نبود؟ +واقعیت بود؛ اما نه تمامِ واقعیت. تاریخ مثل یک رودخانه است، گاهی سیلابی و خروشان، گاهی آرام و کم‌عمق. بعضی‌ها تاریخ را دوست دارند، فقط تا جایی که با باورهایشان بخواند، تا جایی که به نفعشان بدرخشد و توجیه کند. بقیه‌اش را، آن بخش‌های تلخ، آن تصمیم‌های سخت، آن اشتباهاتِ ناخواسته یا حتی خواسته را... ترجیح می‌دهند توی سکوتِ فراموشی دفن کنند، یا اصلاً نبینند. مگر تاریخ جز این است؟ مجموعه‌ای از نور و سایه، امید و ناامیدی، پیروزی و شکست... که هر کس به اندازه‌ی عمقِ نگاهش، یا به اندازه‌ی نیازِ دلش، از آن برمی‌دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سامانیان - فردوسی این دوره رو میشه عصرِ نوزاییِ زبانِ پارسی نامید. قبل از سامانیان، زبانِ عربی خیلی غالب بود، اما سامانیان با حمایت از شاعران و نویسندگانی مثل رودکی (که اولین شاعرِ بزرگِ پارسی‌گو شناخته میشه)، باعث شدن زبانِ شیرینِ فارسی دوباره جون بگیره و جایگاهِ عالیش رو پیدا کنه. بخارا و سمرقند تبدیل به مراکزِ بزرگِ علمی و فرهنگی شدن. در واقع، سامانیان، پایه‌گذارانِ هویتِ زبانیِ ایرانِ امروز بودن. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -استاد... استادِ بزرگ! اجازه هست؟ حق دارم مزاحمتان شوم؟ +بفرمایید جوان. مزاحمت چیه؟ بنشین. معلوم است که دلی با من داری. -استاد، چه بگویم؟ از وقتی شاهنامه‌ام را خواندم، زندگی‌ام زیر و رو شد. هر بار که می‌خوانم، انگار تازه به دنیا آمده‌ام. شما... شما چگونه توانستید این اقیانوسِ سخن را در این کالبدِ پارسی بریزید؟ چگونه توانستید روحِ پهلوانانِ ایران را دوباره زنده کنید؟ +جوان، این اقیانوسِ سخن، همیشه در سینه‌ی این آب و خاک بوده. من فقط... فقط کوشیدم تا گرد و غبارِ فراموشی را از رویش پاک کنم. این زبانِ پارسی، این میراثِ نیاکان، داشت زیرِ بارِ زبانِ بیگانه، رنگ می‌باخت. دلم طاقت نیاورد. دلم خواست تا فرزندانِ این آب و خاک، نامِ پهلوانانشان، داستانِ افتخاراتشان، و شکوهِ تاریخشان را به زبانِ خودشان بشنوند. -و شما این کار را کردید، استاد! شما به ما هویت دادید. وقتی سیاوش را می‌خوانم، حس می‌کنم خودم در آن روزگارم. وقتی رستم را می‌بینم، حس می‌کنم قدرتی در درونم بیدار می‌شود. شما فقط یک شاعر نیستید، شما... شما خودِ ایران هستید! +این لطفِ توست، جوان. من فقط بنده‌ای بودم که خداوند توفیق داد تا این امانتِ بزرگ را به سرانجام برسانم. شاهنامه، فقط داستانِ رستم و سهراب نیست؛ شاهنامه، آیینه‌ی تمام‌نمایِ تاریخِ این سرزمین است.در آن، هم شکوهِ پیروزی هست، هم دردِ شکست؛ هم عشق هست، هم خیانت؛ هم داد هست، هم بیداد. شاید درسی در آن باشد برای کسانی که می‌خواهند راهِ درست را پیدا کنند. -درسِ آن روزگار، درسِ همه دوران‌هاست، استاد. به خصوص درسِ ماندن. شما با این شاهنامه، ایران را جاودانه کردید. من هر کلمه از شاهنامه را مثلِ گوهری گرانبها در قلبم نگه می‌دارم. ممنونم که هستید، استاد. ممنونم که زبانِ ما را زنده نگه داشتید. +بماند که این زبان زنده است، جوان. تا زمانی که مردانی چون تو، با عشق به این آب و خاک و این زبان سخن بگویند، شاهنامه زنده است و ایران نیز. برو و این عشق را در دلِ دیگران هم زنده کن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پهلوی - فروغ فرخزاد عصری پر فراز و نشیب در تاریخ معاصر ایران بود. رضا شاه با هدفِ مدرن‌سازی و قدرت‌بخشی به ایران شروع کرد: ارتشِ منظم، راه‌آهن سراسری، دانشگاه تهران، و تغییراتِ فرهنگی و اجتماعیِ بزرگ . بعد از او، محمدرضا شاه با انقلابِ سفید (اصلاحات ارضی، حق رای زنان، و…) تلاش کرد کشور رو بیشتر به سمتِ مدرنیته ببره. این دوره شاهدِ رشدِ اقتصادی، گسترشِ شهرنشینی، و ورودِ فرهنگِ غربی بود . «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -بانویِ شعرِ ایران؟ شما اینجا... در این باران؟ +و تو؟ تویی که شعر را مثلِ نفس کشیدن دوست داری، در این کوچه چه می‌کنی؟ دنبالِ کدام فصلِ گمشده می‌گردی؟ -دنبالِ واژه‌هایی که در بارانِ نگاهِ شما جان می‌گیرند. دنبالِ حسی که وقتی شعرتان را می‌خوانم، در سینه‌ام می‌پیچد. شما... شما مثلِ پرنده‌ای هستید که از قفسِ آداب و رسومِ کهنه پرواز کرده. +قفس؟ شاید. اما هر پروازی، بهایِ خودش را دارد. من فقط خواستم زندگی کنم. همانطور که دلم می‌خواست. بدونِ ترس از قضاوت، بدونِ نقاب. همانطور که عشق را در آغوش گرفتم، همانطور که مرگ را در شعرم دیدم. -و همین جسارتِ شما، همین فریادِ بی‌پرده‌ی عشقتان، باعث شد که قلبِ خیلی‌ها، مثلِ قلبِ من، با شعرتان همراه شود. شما به زنانی که در سکوت زندگی می‌کردند، آموختید که چگونه فریاد بزنند. چگونه خودشان باشند. +شاید. شاید من فقط از پنجره‌یِ اتاقم به دنیا نگاه کردم و آنچه را دیدم، نوشتم. اما دیدنِ من، دیدنِ حقیقت بود. حقیقتی تلخ، گاهی دردناک، اما زنده. زندگی، این رقصِ جنون‌آمیزِ میانِ بودن و نبودن است. و من... من رقصیدم. -و ما با هر کلمه‌ی شما، با هر تصویری که ساختید، با هر ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد، همراه با شما رقصیدیم. شما به ما یاد دادید که حتی در تاریک‌ترین لحظات، می‌توان به نورِ عشق و انسانیت ایمان داشت. +پس بگذار این باران، اشک‌هایِ ناگفته‌یِ ما را بشوید. بگذار این کوچه، شاهدِ عشقی باشد که در شعرِ من، جاودانه می‌ماند. زندگی کوتاه است، اما شعر... شعر می‌تواند تا ابدیت پرواز کند.