eitaa logo
تقدیمی
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قاجار ـ امیر کبیر دورانی که ایران، میانِ سنت و تجدد، آرام و ناآرام قدم می‌زد. تهران قد می‌کشید، دربار می‌درخشید، و نخستین نشانه‌های تغییر، آرام‌آرام از پشتِ پرده‌ها سرک می‌کشیدند. فرنگ، با همه‌ی زرق‌وبرقش، راهی به ذهن شاه و دربار باز کرده بود… اما زیرِ این ظاهرِ پرزرق‌وبرق، سایه‌ی استبداد، بی‌اعتمادی، و فاصله با مردم، مثل مهی سنگین، روی شهر و زمانه افتاده بود… «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -کاش می‌شد فقط یک‌بار می‌دیدمت... نه برای اینکه ازت سؤال کنم، فقط برای اینکه بفهمم آدمی که این‌همه ازش گفته‌اند، چطور می‌توانست هم این‌قدر بزرگ باشد، هم این‌قدر تنها؟ +بزرگی، همیشه با تنهایی راه می‌رود. و کسی که برای اصلاح برخیزد، زودتر از همه طعمِ غربت را می‌چشد. -اما هنوز هم اسم تو که می‌آید، انگار تاریخ یک لحظه ساکت می‌شود... انگار حتی زمان هم برایت احترام قائل است. +اگر نامی مانده، از میان هیاهوی روزگار، از همان جایی مانده که نیت، پاک‌تر از مصلحت بود. -تو رفتی، ولی انگار هنوز هم هستی... در هر فکری که به عدالت نزدیک می‌شود، در هر دلی که از خیانت خسته است، در هر آرزویی که برای ایران، پاک و روشن مانده. +من اگر چیزی برای ماندن داشتم، نه در قدرت بود، نه در تخت و نه در فرمان. در همان امیدی بود که می‌خواستم در دلِ مردم زنده بماند. آدم‌ها می‌روند، اما اگر صداقتشان بماند، در تاریخ نمرده‌اند. -کاش می‌شد زمان عقب برگردد... فقط برای اینکه این‌بار،حق به جای خودش برسد . +زمان برنمی‌گردد،اما فهمِ آدم‌ها اگر برگردد،بعضی زخم‌ها دیگر تکرار نمی‌شوند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پهلوی - محمد رضا شاه زمانی که ایران، هم‌رنگِ نوسازی شد. دانشگاه‌ها شکوفا، شهرها دگرگون، و زنان، حضوری پررنگ‌تر یافتند. فرهنگ و هنر، جانی تازه گرفت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -دوره‌ی شما که خیلی خوب بود... همه‌چی داشت: پیشرفت، نظم، مدرنیته... انگار تاریخ فقط همون چند قابِ براقه، نه؟ -آه... چه حافظه‌ی درخشانی. انگار فقط ورق‌های رنگیِ آلبوم را دیده‌ای. اما تاریخ، برخلاف یک آلبوم عکسِ سرراست، فقط قاب‌های خوب ندارد. ما هم در آن دوران، نوسازی را تجربه کردیم، هم در دامِ خطا افتادیم؛ هم روشناییِ پیشرفت را دیدیم، هم سنگینیِ سایه‌های وابستگی و اشتباه را حس کردیم. اگر کسی تمامِ نگاهش به برقِ ظاهر باشد، و از تاریکیِ پشتِ پرده، از هزینه‌ها، از تصمیم‌های دشوار، از دست دادن‌ها، چیزی نفهمد... خب، آن وقت تاریخ برایش فقط چند تصویرِ زیبا می‌شود. -پس اون همه تعریف و تمجید... اون همه شکوهی که تعریف می‌کنند... همه‌ش واقعیت نبود؟ +واقعیت بود؛ اما نه تمامِ واقعیت. تاریخ مثل یک رودخانه است، گاهی سیلابی و خروشان، گاهی آرام و کم‌عمق. بعضی‌ها تاریخ را دوست دارند، فقط تا جایی که با باورهایشان بخواند، تا جایی که به نفعشان بدرخشد و توجیه کند. بقیه‌اش را، آن بخش‌های تلخ، آن تصمیم‌های سخت، آن اشتباهاتِ ناخواسته یا حتی خواسته را... ترجیح می‌دهند توی سکوتِ فراموشی دفن کنند، یا اصلاً نبینند. مگر تاریخ جز این است؟ مجموعه‌ای از نور و سایه، امید و ناامیدی، پیروزی و شکست... که هر کس به اندازه‌ی عمقِ نگاهش، یا به اندازه‌ی نیازِ دلش، از آن برمی‌دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سامانیان - فردوسی این دوره رو میشه عصرِ نوزاییِ زبانِ پارسی نامید. قبل از سامانیان، زبانِ عربی خیلی غالب بود، اما سامانیان با حمایت از شاعران و نویسندگانی مثل رودکی (که اولین شاعرِ بزرگِ پارسی‌گو شناخته میشه)، باعث شدن زبانِ شیرینِ فارسی دوباره جون بگیره و جایگاهِ عالیش رو پیدا کنه. بخارا و سمرقند تبدیل به مراکزِ بزرگِ علمی و فرهنگی شدن. در واقع، سامانیان، پایه‌گذارانِ هویتِ زبانیِ ایرانِ امروز بودن. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -استاد... استادِ بزرگ! اجازه هست؟ حق دارم مزاحمتان شوم؟ +بفرمایید جوان. مزاحمت چیه؟ بنشین. معلوم است که دلی با من داری. -استاد، چه بگویم؟ از وقتی شاهنامه‌ام را خواندم، زندگی‌ام زیر و رو شد. هر بار که می‌خوانم، انگار تازه به دنیا آمده‌ام. شما... شما چگونه توانستید این اقیانوسِ سخن را در این کالبدِ پارسی بریزید؟ چگونه توانستید روحِ پهلوانانِ ایران را دوباره زنده کنید؟ +جوان، این اقیانوسِ سخن، همیشه در سینه‌ی این آب و خاک بوده. من فقط... فقط کوشیدم تا گرد و غبارِ فراموشی را از رویش پاک کنم. این زبانِ پارسی، این میراثِ نیاکان، داشت زیرِ بارِ زبانِ بیگانه، رنگ می‌باخت. دلم طاقت نیاورد. دلم خواست تا فرزندانِ این آب و خاک، نامِ پهلوانانشان، داستانِ افتخاراتشان، و شکوهِ تاریخشان را به زبانِ خودشان بشنوند. -و شما این کار را کردید، استاد! شما به ما هویت دادید. وقتی سیاوش را می‌خوانم، حس می‌کنم خودم در آن روزگارم. وقتی رستم را می‌بینم، حس می‌کنم قدرتی در درونم بیدار می‌شود. شما فقط یک شاعر نیستید، شما... شما خودِ ایران هستید! +این لطفِ توست، جوان. من فقط بنده‌ای بودم که خداوند توفیق داد تا این امانتِ بزرگ را به سرانجام برسانم. شاهنامه، فقط داستانِ رستم و سهراب نیست؛ شاهنامه، آیینه‌ی تمام‌نمایِ تاریخِ این سرزمین است.در آن، هم شکوهِ پیروزی هست، هم دردِ شکست؛ هم عشق هست، هم خیانت؛ هم داد هست، هم بیداد. شاید درسی در آن باشد برای کسانی که می‌خواهند راهِ درست را پیدا کنند. -درسِ آن روزگار، درسِ همه دوران‌هاست، استاد. به خصوص درسِ ماندن. شما با این شاهنامه، ایران را جاودانه کردید. من هر کلمه از شاهنامه را مثلِ گوهری گرانبها در قلبم نگه می‌دارم. ممنونم که هستید، استاد. ممنونم که زبانِ ما را زنده نگه داشتید. +بماند که این زبان زنده است، جوان. تا زمانی که مردانی چون تو، با عشق به این آب و خاک و این زبان سخن بگویند، شاهنامه زنده است و ایران نیز. برو و این عشق را در دلِ دیگران هم زنده کن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پهلوی - فروغ فرخزاد عصری پر فراز و نشیب در تاریخ معاصر ایران بود. رضا شاه با هدفِ مدرن‌سازی و قدرت‌بخشی به ایران شروع کرد: ارتشِ منظم، راه‌آهن سراسری، دانشگاه تهران، و تغییراتِ فرهنگی و اجتماعیِ بزرگ . بعد از او، محمدرضا شاه با انقلابِ سفید (اصلاحات ارضی، حق رای زنان، و…) تلاش کرد کشور رو بیشتر به سمتِ مدرنیته ببره. این دوره شاهدِ رشدِ اقتصادی، گسترشِ شهرنشینی، و ورودِ فرهنگِ غربی بود . «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -بانویِ شعرِ ایران؟ شما اینجا... در این باران؟ +و تو؟ تویی که شعر را مثلِ نفس کشیدن دوست داری، در این کوچه چه می‌کنی؟ دنبالِ کدام فصلِ گمشده می‌گردی؟ -دنبالِ واژه‌هایی که در بارانِ نگاهِ شما جان می‌گیرند. دنبالِ حسی که وقتی شعرتان را می‌خوانم، در سینه‌ام می‌پیچد. شما... شما مثلِ پرنده‌ای هستید که از قفسِ آداب و رسومِ کهنه پرواز کرده. +قفس؟ شاید. اما هر پروازی، بهایِ خودش را دارد. من فقط خواستم زندگی کنم. همانطور که دلم می‌خواست. بدونِ ترس از قضاوت، بدونِ نقاب. همانطور که عشق را در آغوش گرفتم، همانطور که مرگ را در شعرم دیدم. -و همین جسارتِ شما، همین فریادِ بی‌پرده‌ی عشقتان، باعث شد که قلبِ خیلی‌ها، مثلِ قلبِ من، با شعرتان همراه شود. شما به زنانی که در سکوت زندگی می‌کردند، آموختید که چگونه فریاد بزنند. چگونه خودشان باشند. +شاید. شاید من فقط از پنجره‌یِ اتاقم به دنیا نگاه کردم و آنچه را دیدم، نوشتم. اما دیدنِ من، دیدنِ حقیقت بود. حقیقتی تلخ، گاهی دردناک، اما زنده. زندگی، این رقصِ جنون‌آمیزِ میانِ بودن و نبودن است. و من... من رقصیدم. -و ما با هر کلمه‌ی شما، با هر تصویری که ساختید، با هر ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد، همراه با شما رقصیدیم. شما به ما یاد دادید که حتی در تاریک‌ترین لحظات، می‌توان به نورِ عشق و انسانیت ایمان داشت. +پس بگذار این باران، اشک‌هایِ ناگفته‌یِ ما را بشوید. بگذار این کوچه، شاهدِ عشقی باشد که در شعرِ من، جاودانه می‌ماند. زندگی کوتاه است، اما شعر... شعر می‌تواند تا ابدیت پرواز کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سربداران - حسن جوری سربداران در قرن هشتم هجری، توی خراسان (سبزوار) شکل گرفتن. اسمشون از یه شعار میاد: «سر به دار می‌دهیم، تن به ذلت نمی‌دهیم.» در دوره‌ای که مغول‌ها هنوز سایه سنگینشون روی ایران بود، این گروه مردمی ـ مذهبی قیام کردن و یه حکومت مستقل ساختن. حکومتشون خیلی طولانی نبود، ولی مهم بود چون نشون داد روح مقاومت ایرانی هنوز زنده‌ست. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -دیگر طاقت ندارم. هر روز تحقیر، هر روز باج، هر روز نگاهِ بالا به پایین. مگر ما خاک نداریم؟ مگر ما ریشه نداریم؟ +طاقت نداشتنت، خودش نشانه زنده بودنت است. مرده‌ها درد نمی‌کشند. -اما شما چه می‌کنید؟ فقط شعار می‌دهید؟ من شمشیر می‌خواهم، نه کلمه. +شمشیر بدون ایمان، فقط آهن است. ما اول باید دل‌ها را تیز کنیم، بعد تیغه‌ها را. -من حاضرم جان بدهم… اما دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم و هر روز تحقیر شوم. +پس بدان راه ما ساده نیست. ما گفته‌ایم: سر بر دار، نه زیر بار. یعنی ممکن است فردا خورشید را نبینی… اما اگر بایستی، شاید فرزندت آسمان را آزادتر ببیند. -اگر شکست بخوریم چه؟ +گاهی شکستِ با عزت، از زندگیِ با ننگ بزرگ‌تر است. تاریخ، فقط فاتحان را نمی‌نویسد… دلیران را هم به یاد می‌سپارد. -پس من با شما هستم. نه برای پیروزی… برای اینکه دیگر خودم را خجالت‌زده نبینم. +خوش آمدی به جمعِ کسانی که مرگ را سبک‌تر از ذلت می‌دانند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طاهریان - طاهر ذوالیمینین طاهریان، اولین حکومتِ ایرانی بودن که بعد از حمله اعراب، تونستن در شرق ایران (خراسان بزرگ) یک حکومتِ نسبتاً خودمختار تشکیل بدن. مؤسسش طاهر ذوالیمینین بود که به خاطرِ دست راست و چپش به این لقب معروف شد. با اینکه تابعِ خلفای عباسی بودن، ولی خیلی از سنت‌های ایرانی رو حفظ کردن و به زبان فارسی بها دادن. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -خدا قوت، امیرِ خراسان. سایه‌ات بر سرِ این دیار مستدام. +خدا قوتِ تو . بنشین تا کمی از این نسیمِ خنک را با هم شریک شویم. چه خبر از کشت و زرعت؟ گندم‌ها چطورند؟ -الحمدلله، امیر. آسمان امسال مهربان بوده. گندم‌ها سر به آسمان کشیده‌اند. اما… +اما چه؟ حرف دلت را بزن. من اینجا نشسته‌ام تا صدایِ مردمِ خراسان باشم. -امیر، روزگارِ سختی داشتیم. سال‌ها گذشت تا زمین، دوباره طعمِ باران را چشید، نه شمشیر. سال‌ها گذشت تا صدایِ چکاچکِ شمشیرِ بیگانه، کمتر به گوشمان رسید. حالا شما آمده‌اید، نظم آورده‌اید، امنیت… اما… +اما چه، پیرِ دانا؟ -اما دلم شور می‌زند. این امنیتی که شما آورده‌اید، چقدر ماندگار است؟ این وابستگی به آن سویِ بیابان (اشاره به بغداد)، این رسمِ باج دادن… آیا فردا که شما نباشید، دوباره غریبه‌ها بر ما مسلط نخواهند شد؟ ما طعمِ آزادی را چشیده‌ایم، امیر. حتی طعمِ تلخش را. +می‌فهمم. ترسِ تو، ترسِ دلِ هر کسی است که این خاک را دوست دارد. ما هرگز نگفتیم که کاملاً آزادیم. هنوز زیرِ سایه‌ی خلافت هستیم. اما… -اما چی؟ +اما ما داریم ریشه می‌دوانیم. ما داریم به این سرزمین، هویت می‌دهیم. این زبانِ شیرینِ پارسی که سال‌ها در خفا زمزمه می‌شد، حالا در دیوانِ ما جاری است. این سنت‌هایِ نیکِ نیاکانمان که داشت به فراموشی سپرده می‌شد، دوباره زنده شده. ما داریم خودمان می‌شویم، حتی اگر در ظاهر، هنوز ادایِ اطاعت بگوییم. -یعنی… یعنی ما دوباره ایرانی می‌شویم؟ +ما همیشه ایرانی بوده‌ایم. ما فقط داریم یادمان می‌آوریم که چه کسانی بودیم و چه توانایی‌هایی داریم. این نظم و امنیت، این رونقِ دوباره‌یِ کشاورزی و تجارت، این بها دادن به فرهنگِ خودمان… این‌ها همه نشانه‌هایِ بیداری است، پیرمرد. نشانه‌یِ این است که خراسان، دوباره رویِ پایِ خودش ایستاده. -وای… امیر… چه زیبا گفتی. حرف‌هایت مثلِ آبِ چشمه، جان تازه به جانِ خسته‌ام داد. انگار سال‌ها بود تشنه‌یِ همین حرف‌ها بودیم. +پس برو و این امید را در دلِ دیگران هم زنده کن. برو و بگو که طاهر، دل به عشقِ همین خاک و همین مردم بسته است. ما داریم خانه را از نو می‌سازیم. -می‌روم، امیر. می‌روم و به همه می‌گویم که خانه‌یِ ما، دوباره ساخته می‌شود. به امیدِ روزی که این خانه، کاملاً از آنِ خودمان باشد. +آن روز دور نیست، آن روز دور نیست.