eitaa logo
حفظ آثار شهدای دستجرد
589 دنبال‌کننده
19.9هزار عکس
4.5هزار ویدیو
40 فایل
این کانال برای حفظ آثار و روایات و اطلاع رسانی از مراسمات و برنامه های فرهنگی شهدای دستجرد جرقویه اصفهان ایجاد گردید خادم کانال شهدا @Aalmas_shohada لینک پیج حفظ آثارشهدای دستجرد در روبینو https://rubika.ir/almas1397f
مشاهده در ایتا
دانلود
حفظ آثار شهدای دستجرد
علی سال ۱۳۴۳ در یک شب سرد زمستانی به دنیا آمد. قدیم زمستان‌ها به خاطر نبود امکانات مردم روستا روی تنور کرسی می‌گذاشتند و همه زیر همان کرسی جمع می‌شدند. شبی که علی متولد شد را تا سحر بیدار بودیم. بعد از تولدش بزرگ‌تر‌ها به ما گفتند از اتاق بیرون بروید تا نوزاد را لباس بپوشانند. ما رفتیم و خوابیدیم و صبح که شد برای اولین بار او را دیدیم. مادرم تعریف می‌کرد و می‌گفت من سر بارداری علی همیشه با وضو بودم. مادر حتی موقع شیر دادنش وضو می‌گرفت، ولی سر بقیه بچه‌ها این طور نبود. ما برادر دیگری داشتیم که دو سال از علی بزرگ‌تر بود، اما به رحمت خدا رفت. بعد علی که به دنیا آمد پدرم شناسنامه آن برادرمان را برای علی گذاشت. علی متولد ۱۳۴۳ بود ولی آن برادرمان متولد ۱۳۴۱ بود. علی وقتی کلاس اول دبستان ثبت نام کرد، در واقع پنج ساله بود. مدیر مدرسه به او گفته بود تو با شناسنامه سن و سالت به مدرسه می‌آیی، اما قد و قیافه‌ات به سن مدرسه نمی‌خورد! علی هم گفته بود بروید از پدرم سؤال کنید. با اصرار مدیر مدرسه پدرم رفت یک شناسنامه برای خود علی گرفت. کلاس اول را که تمام کرد، درس خواندن را رها کرد تا اینکه وقتی به جبهه رفت ادامه داد و با سواد شد. آنجا نامه‌هایش را دوستانش برایش می‌نوشتند. یک روز که به مرخصی آمده بود خواهر کوچکمان از او پرسید چرا به مدرسه نرفتی که باسواد شوی و خودت نامه بنویسی؟ علی گفت من دوست داشتم به مدرسه بروم، اما چون دوران شاه بود مدرسه را رها کردم. وقتی به جبهه برگشت در نامه‌ای که از جبهه فرستاد نوشته بود دارد در جبهه ادامه تحصیل می‌دهد. علی گفته بود از این به بعد برایتان با دستخط خودم نامه می‌نویسم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
علی بچه بازیگوش و کنجکاوی بود. از همان کودکی با محبت و فامیل دوست بود. وقتی به سن مدرسه رسید من ازدواج کرده بودم. زمانی که به خانه ما می‌آمد با اینکه سن و سالی نداشت ولی سر راه خرید می‌کرد که دست خالی به منزل ما نیاید. وقتی بچه اولم به دنیا آمد، چون قالی می‌بافتم، بچه‌ام را به مادرم می‌سپردم تا مراقبش باشد. علی می‌آمد و بچه را بغل می‌کرد و دور خانه می‌گرداند. بچه دومم که به دنیا آمد او را هم خیلی دوست داشت، اما یک علاقه خاصی به بچه اولم داشت. اسم بچه اول را محمد گذاشته بودیم ولی، چون در خانواده و اطرافیان محمد زیاد داشتیم همسرم می‌گفت محمد را علی صدا بزنیم. تا شهادت برادرم، پسرم را محمدعلی صدا می‌زدیم، برادرم که شهید شد فقط علی صدایش می‌زنیم. برادرم با بچه‌های کوچک خیلی انس داشت و به بچه‌ها بسیار محبت می‌کرد. بچه‌های کوچک را زیر بازارچه منزل پدرم جمع می‌کرد و می‌رفت برایشان خوراکی می‌خرید. علی مهربان و دلرحم بود. قدیم مردم با کوزه یا دبه از چشمه آب شیرین می‌آوردند. یک روز علی که حدوداً هشت سالش بود آمد و گفت به یک پیرزن کمک کرده و با کوزه برایش آب آورده است. ما گفتیم چرا این کار را کردی؟ هنوز توان این کار‌ها را نداری؟ نگفتی یک وقت بیفتی و کوزه پیرزن را هم بشکنی؟ گفت ناراحت نباشید، مراقب هستم و با همین مراقبت به اهالی محله کمک می‌رساند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
برادر شهیدم علی به مرخصی آمده بود. چند روزی که گذشت دقت که کردم دیدم علی مثل دفعه های قبل حرفی از رفتن نمی نزد و گاهی دور از چشم همه می رفت توی یک اتاق و درب اتاق را می بست و طول می کشید تا بیرون بیاید. یک روز پشت سرش وارد اتاقی که رفته بود شدم با تعجب دیدم دارد پانسمان پایش را عوض می کند. گفتم: علی چی شده؟ چرا به ما چیزی نگفتی؟. علی که دید من متوجه مجروحیتش شدم؛ گفت: دوست ندارم مادر بفهمد و ناراحت بشود. شما هم مراقب باش حرفی نزنی. زخم پایش عمیق بود و درد هم داشت اما طوری رفتار می کرد که کسی متوجه مجروحیتش نشود. حتی   اگر وسیله ای سنگین بود جابجا می کرد و کمک می کرد. ترکش درست به قسمتی که جیب شلوارش بود خورده بود و از همان قسمت پایش مجروح شده بود. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
علی به احکام الهی اهمیت می‌داد و به دستورات الهی عمل می‌کرد. از سنین کم شروع به نماز خواندن کرد و به حلال و حرام مقید بود. با غیرت بود و همیشه به ما خواهر‌ها سفارش می‌کرد حجابتان را رعایت کنید و بعد از نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را فراموش نکنید. خیلی هم کمک حالمان بود. یادم است قدیم، چون آب لوله‌کشی نبود باید از چاه آب می‌کشیدیم و ظرف و لباس می‌شستیم که این کار خیلی سختی بود. برادرم علی، یک بشکه تهیه کرد و یک شیر آب پایین بشکه جوش داد. آن بشکه را کنار باغمان گذاشته بود و می‌گفت از این به بعد از چاه آب نکشید. خودم هر روز بشکه را پر آب می‌کنم تا شما بتوانید ظرف و لباس‌ها را بشویید. تا وقتی به جبهه نرفته بود، دیگر نمی‌گذاشت ما از چاه آب بکشیم. علی به‌خاطر اینکه اخلاق خوبی داشت دوستان زیادی هم داشت. یادم است بین دوستانش پسر بچه یتیمی بود که مشکل تکلم هم داشت. گاهی درِ خانه ما می‌آمد و دستش را بالا می‌برد و با اشاره حرف می‌زد. سری اول که او را دیدم متوجه نشدم چه می‌گوید. رفتم ماجرا را به مادرم گفتم. مادرم گفت این بچه با علی کار دارد. چون علی قدش بلند است اشاره به قد علی می‌کند که ما متوجه منظورش شویم. گفتم یعنی با علی چه‌کار دارد! مادرم گفت این پسر بچه یتیم است برای اینکه علی خوشحالش کند گاهی یک کبوتر و کمی خوراکی یا پول همراهش می‌کند. برای همین حالا هم آمده و علی را می‌خواهد. برو و با اشاره بگو کنار حیاط بنشیند تا علی برگردد. علی به دلیل اینکه می‌دانست این بچه یتیم است خیلی به او محبت می‌کرد. @Yad_shohada1398
آن دوران علی همراه دوستانش در کار‌های انقلابی شرکت می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب وارد بسیج شد و در سن ۱۶ سالگی رفت تا جبهه ثبت نام کند. اما چون هنوز سنش کم بود به خانه برگشت و در شناسنامه‌اش دست برد و تاریخ تولدش را دوسال بزرگ‌تر کرد. بعد با شهیدان مجید رستمی، علی فصیحی، عبدالمجید حیدری و محمد کامران به جبهه اعزام شدند. اولین عملیاتی که برادرم حضور داشت، الی بیت المقدس بود. بعد در عملیات رمضان، محرم یک تا ۵، کربلای یک و۲، والفجر یک تا ۸ و عملیات‌های نفوذی حضور داشت و در آخرین عملیات که والفجر۸ بود ساعت ۱۴:۱۵ روز جمعه ۲۹ بهمن ۶۴ در شهرک دارخوین در بمباران هوایی دشمن به شهادت رسید. پیکر پاکش هم ۲ اسفند ۶۴ در گلزار شهدای بهشت محمد (ص) دستجرد تشییع و به خاک سپرده شد. این را هم بگویم که در یکی از عملیات‌ها مجروح شده و ماجرا را از ما پنهان کرده بود. یادم است برادرم به مرخصی آمده بود. چند روزی که گذشت دیدم مثل مرخصی‌های قبلی حرفی از رفتن نمی‌زند و گاهی دور از چشم همه وارد یکی از اتاق‌ها می‌شود و مدتی بعد خارج می‌گردد. یک روز پشت سرش وارد شدم و با تعجب دیدم دارد پانسمان پایش را عوض می‌کند. با تعجب و دلشوره علت را که سؤال کردم گفت مجروح شده و دوست ندارد مادرمان را ناراحت کند. او از من خواست ماجرا را بین خودمان نگه دارم و باعث ناراحتی پدر و مادرمان نشود که قبول کردم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
یادم است بعد از شهادت علی یک نفر از روستای همجوار نزد من آمد و گفت علی خیلی انسان خوب و شریفی بود. او خاطره‌ای نقل کرد و گفت یک روز به خانه شما آمدم و یکی از کبوتر‌های علی را دزدیدم. هنگام فرار یکی از بچه‌های محل من را دید و دست مرا گرفت و نزد علی برد و ماجرا را شرح داد. من منتظر بودم که علی من را کتک بزند یا سرزنش کند، اما در جواب گفت خودم به این پسر گفتم بیاید هر کدام از کبوتر‌ها را که می‌خواهد بردارد. آن لحظه علی آبروی مرا حفظ کرد و من هیچ وقت علی را به خاطر این لطفی که در حقم کرده است فراموش نمی‌کنم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
عملیات والفجر ۸ در تاریخ ۲۰ بهمن۶۴ شروع شد و اینجانب(محمد هاشم پور برادر شهید علی هاشم پور) بعد از چند روز که عملیات انجام شده بود جهت آوردن تجهیزات مربوط به گردان سیدالشهدا یا تعاون لشکر۱۴ به مقر لشکر در شهرک دارخوئین برگشتم(روز جمعه ۲اسفند۶۴) کارهایم را که انجام دادم ظهر شد با برادرم شهید علی ناهار را در محل استقرار گردان سیدالشهدا یا همان تعاون لشکر۱۴ با هم خوردیم و ایشان ساعت۲ بعدازظهر نوبت شیفت نگهبانی با توپ ۷۵ ضد هوایی بود که این توپ تشکیل بر ۳ نفر انجام میشد. شانه گذاری توپ، کمک پدال و شلیک کننده که مسول توپ و شلیک کننده شهید بزرگوار بودند که همان روز تعدادی از خانواده های رزمندگان آمده بودند برای دیدار و اطلاع از احوال آنها که ساعت ۱۴:۱۵ دقیقه هواپیماهای دشمن به منطقه آمده بودند و با تجمع نیروهای مردمی و نظامی مواجه می شوند و شهرک را بمباران می کنند که پدافند شماره یک دم دژبانی لشکر پدافندی بود که شهید علی هاشم پور مسئول آن بودند و در برابر حمله دشمن مقاومت کرده و یکی از هواپیماهای دشمن را سرنگون کرده و یکی دیگر را هم زده که در فاو سقوط کرد و بقیه هواپیماها همه ی بمبها را سر مردم و همان توپ خالی کرده و باعث شهادت مردم عادی و نظامی گشته؛ هر سه خدمه توپ مجروح شدند و برادرم شهید علی هاشم پور به درجه شهادت نائل گشتند. پاهای خدمه ی دوم قطع شده و خدمه ی سوم نیز مجروح گشته؛ ترکشی به ران راست شهید علی هاشم پور اصابت کرده و یکی دیگر به کلیه های ایشان و همچنین تیر کالیبر به قلب ایشان و یک ترکش به سمت چپ سر ایشان اصابت کرده و ایشان به شهادت رسیدند. برادر شهید که مسول معراج تعاون بودند بعد از ناهار به فاو برگشته بودند که به ایشان اطلاع میدهند که بمباران شده وقتی به شهرک برمیگردند و شروع به جمع آوری پیکر مطهر شهدا میکنند به برادر خود میرسند بخاطر اینکه مسولیت این کار با ایشان بوده وقتی با پیکر مطهر برادر خود برخورد میکنند عادی برخورد کرده و فرقی بین ایشان و بقیه ی شهدا نمیگذارند بعد از جمع آوری همه ی شهدا بخاطر حجم زیاد آتش دشمن دوباره به فاو برگشته تا به جمع آوری شهدا و مجروحین آن منطقه مشغول شوند بعد به ایشان اطلاع میدهند که میخواهند پیکر مطهر شهدا را با هواپیما به اصفهان انتقال دهند و از ایشان میخواهند که آنها را همراهی کنند ابتدا مقاومت کرده برای رفتن ولی بخاطر وجود پیکر مطهر برادر ایشان، ایشان را قانع میکنند که بروند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
زمانی که انقلاب به پیروزی رسید ما دستجرد بودیم. آن روزها هنوز روستای دستجرد برق نداشت. یک موتور برق داشت که سر شب دو ساعت روشن می کردند تا مردم بتوانند از روشنایی لامپ استفاده کنند بعد از دوساعت هم موتور برق را خاموش می کردند. برای همین هیچ کس تلویزیون نداشت. فقط خانواده شهید مجید رستمی یک تلویزیون داشتند که از آن استفاده می کردند. روزی که امام می خواستند تشریف بیاورند بیشتر اهالی دستجرد در خانه حاج حسینعلی رستمی جمع شده بودند تا لحظه ورود امام را ببینند و در جشن پیروزی انقلاب کنار هم باشند. من و شهید علی هاشمپور با بقیه بچه ها هم به آنجا رفتیم تا این پیروزی بزرگ الهی را همراه مردم جشن بگیریم. وقتی داشت تصویر ورود امام پخش می شد یک لحظه تصویر محو شد و همه فکر کردند اتفاقی برای امام افتاده است. که بعد از چند لحظه مجدد تصویر برگشت و همه خوشحال شدند. در آن لحظات به یاد ماندی چند نفر از بچه های خوارسگان اصفهان که گاهی به دستجرد می آمدند شیرینی آورده بودند و حاج رضا فصیحی و شیخ رضا مبینی نژاد بین مردم شیرینی ها پخش می کردند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
یک سری علی وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود از کردستان دو تا پیراهن قرمز رنگ که خوش رنگ بود برلی خودش خریده بود. یک روز یکی از آن پیراهن ها را پوشیده بود و از خانه بیرون رفت. بعد خیلی زود برگشت و دیدیم پیراهنش را در آورد. مادر سوال کرد: چرا پیراهنت را در آوردی تازه پوشیده بودی؟ گفت: رفتم بیرون یکی از دوستانم دید خیلی خوشش آمد و گفت: چقدر پیراهنت قشنگ است. دیدم از این پیراهن خوشش آمده است می خواهم ببرم به آن بنده خدا هدیه بدهم بپوشد. او خوشحال شود من بیشتر راضی هستم تا اینکه خودم بپوشم و او از داشتن یک همچین پیراهنی محروم باشد. مادر گفت: خوب این پیراهن را که تازه از کردستان برای خودت خریدی !! علی گفت: اشکال ندارد دوباره که به کردستان رفتم برای خودم می خرم. بعد پیراهن را برداشت برد برای رضای خدا به آن دوستش بخشید تا اورا خوشحال کند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
شهیدبزرگوار ابتدا به عنوان بسیجی در جبهه حق علیه باطل حضور داشتند بعد از یک مدت دو سال خدمت مقدس سربازی ایشان شروع شد و پس از پایان خدمت مقدس سربازی ۸ روز به عنوان بسیجی در جبهه حضور داشتند. ایشان مهندس رزمی بودند و روی بردیزل کار میکردند همچنین نفر اول پدافند بودند. اولین عملیاتی که ایشان حضور داشتند عملیات بیت المقدس بود، در عملیاتهای رمضان، محرم ۱ تا ۵ ،کربلای ۱و۲ ، والفجر ۱ تا ۸ ، و عملیاتهای نفوذی حضورداشتند و در عملیات آخر (والفجر۸) در شهرک دارخوئین به عنوان پدافند هوایی روز جمعه مصادف با ۲۹ بهمن ۶۴ در ساعت ۱۴:۱۵ دقیقه توسط بمباران هوایی دشمن به درجه رفیع شهادت نائل گشتند. و در تاریخ ۲ اسفند ۶۴ در گلزارشهدا بهشت محمد صل الله علیه وآله و سلم  دستجرد تشییع و به خاک سپرده شدند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
اولین اعلامیه امام را رضا فصیحی فرزند حاج عبدالحسین به دستجرد آورد. اعلامیه ها را به مسجد آیت الله حائری می آورد و بین بچه های محل تقسیم می کرد و می گفت ببرید در خانه های مردم پخش کنید تا مطالعه کنند. تعدادی از این اعلامیه ها را به من و شهید علی هاشمپور می داد. من و علی هم باهم اعلامیه ها را پخش می کردیم. زمانی که انقلاب دیگر به اوج خود رسید می گفتند تظاهرات است من و علی همراه بچه های محل در تظاهرات ها هم شرکت می کردیم. اوایل انقلاب خیلی کم در روستاها تظاهرات انجام می شد. اگر هم بود خیلی جزعی برگزار می شد. تا اینکه یک روز گفتند بیائید به یکی از روستاهای نزدیک اصفهان برویم و آنجا برعلیه شاه تظاهرات کنیم و برگردیم. دایی من یک ماشین داشت که من و علی حاج رضا و شهید علی هاشمپور و شهید علی فصیحی و عبدالمجید حیدری با ماشین دائی ام به آن روستا رفتیم تا به جمع تظاهرات کنندگان بپیوندیم. آنجا که رسیدیم دائی ام ماشینش را کنار جاده پارک کرد؛ حسین غلام محمد علی که در اوج جوانی بود آمد و گفت: شما بروید در تظاهرات شرکت کنید وبیائید امامزداه چهارمیان تا سوار ماشین شوید باهم برگردیم. آن روز قرار بود فقط مردم انقلابی بر علیه شاه دوستا و سلطنت طلبها که در آن روستا زندگی می کردند شعار بدهند تا یک چشم ترسی از آنها بگیرند. اما وقتی همه جمع شدند چند تا نیسان از خود همان روستا آمدند که پر از چوب و چماغ بود؛ چوب و چماغ ها را بین تظاهر کنندگان تقسیم کردند و گفتند اینها را داشته باشید تا بتوانید از خودتان دفاع کنید. گفتیم: چرا چی شده ؟ گفتند: این سلطنت طلبها تو مدرسه جمع شدند تا شما را دوره کنند و در مقابل شما بایستند و درگیری به راه بیاندازند. درگیری زودتر از آنچه که فکر می کردیم بین انقلابیون و سلطنت طلبها شروع شد. بخاطر همین ما مسیری که قرار بود تظاهرات کنیم تا به امامزاده برسیم را نتوانستیم برویم و چون بچه سال بودیم نمی توانستیم از خودمان دفاع کنیم برگشتیم سمت جاده تا سوار ماشین ها شویم اما همه ی ماشین ها به سمت امامزاده رفته بودند. در آن هیاهو و شلوغی اصغر قاسمی حاج میرزا که اهل دستجرد بود و کامیون داشت آمد و آنقدر مسافر داشت که جا برای سوار شدن داخل ماشین نبود که من و شهید علی هاشمپور بیرون کامیون دستمان را به میله هایش گرفتیم و سوار شدیم. ماشین حرکت کرد تا نزدیک محمد آباد که رسیدیم اول گفتند اینجا پاسگاه جلوی شما را می گیرد بعد هم گفتند نه خبری نیست می توانید بسلامت بروید ماهم بدون توقف تا دستجرد آمدیم. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
علی به احکام الهی اهمیت می‌داد و به دستورات الهی عمل می‌کرد. از سنین کم شروع به نماز خواندن کرد و به حلال و حرام مقید بود. با غیرت بود و همیشه به ما خواهر‌ها سفارش می‌کرد حجابتان را رعایت کنید و بعد از نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را فراموش نکنید. خیلی هم کمک حالمان بود. یادم است قدیم، چون آب لوله‌کشی نبود باید از چاه آب می‌کشیدیم و ظرف و لباس می‌شستیم که این کار خیلی سختی بود. برادرم علی، یک بشکه تهیه کرد و یک شیر آب پایین بشکه جوش داد. آن بشکه را کنار باغمان گذاشته بود و می‌گفت از این به بعد از چاه آب نکشید. خودم هر روز بشکه را پر آب می‌کنم تا شما بتوانید ظرف و لباس‌ها را بشویید. تا وقتی به جبهه نرفته بود، دیگر نمی‌گذاشت ما از چاه آب بکشیم. علی به‌خاطر اینکه اخلاق خوبی داشت دوستان زیادی هم داشت. یادم است بین دوستانش پسر بچه یتیمی بود که مشکل تکلم هم داشت. گاهی درِ خانه ما می‌آمد و دستش را بالا می‌برد و با اشاره حرف می‌زد. سری اول که او را دیدم متوجه نشدم چه می‌گوید. رفتم ماجرا را به مادرم گفتم. مادرم گفت این بچه با علی کار دارد. چون علی قدش بلند است اشاره به قد علی می‌کند که ما متوجه منظورش شویم. گفتم یعنی با علی چه‌کار دارد! مادرم گفت این پسر بچه یتیم است برای اینکه علی خوشحالش کند گاهی یک کبوتر و کمی خوراکی یا پول همراهش می‌کند. برای همین حالا هم آمده و علی را می‌خواهد. برو و با اشاره بگو کنار حیاط بنشیند تا علی برگردد. علی به دلیل اینکه می‌دانست این بچه یتیم است خیلی به او محبت می‌کرد. @Yad_shohada1398