هدایت شده از باشگاه کتاب نقطه
▪️ ششمین کتاب باشگاه نقطه مشخص شد
🔸اعضای باشگاه، «روحالله» را برای همخوانی انتخاب کردند. در این کتاب هادی حکیمیان با زبانی داستانی، به بازخوانی بخشهای مهمی از زندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران میپردازد.
📍برای همخوانی «روحالله» با باشگاه کتاب نقطه و دریافت تخفیف ۱۵ درصدی خرید این کتاب پیام بدین:
@aznoghte
▫️شروع همخوانی: ۲۲ آذر
☑️بفرمایید نقطه:
▪️ @noghte_club
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
▪️ ششمین کتاب باشگاه نقطه مشخص شد 🔸اعضای باشگاه، «روحالله» را برای همخوانی انتخاب کردند. در این کت
﷽
مهر ۱۴۰۲ بود. تازه استخدام آ.پ شده بودم و از بابت کار خیالم راحت شده بود. ساعت کاریام کمتر بود و وقت بیشتری برای خودم داشتم. بیشتر به علایقم میرسیدم و حس میکردم دوباره دارم خودم را پیدا میکنم.
نمیدانم از کدام کانال بود، فقط یادم هست روی لینکی کلیک کردم و پا گذاشتم در کانال مامادو.
آن موقع هنوز مبنا را نمیشناختم و هنوز چیزی از نویسندگی نمیدانستم. نمیدانستم چرا بعضی متنها میمانند و بعضی بیصدا رد میشوند.
اما متنهای خانم کاشانیپور عجیب به دلم مینشست. بیتلاش و بیادعا میآمد و جایی در من مینشست که تا حالا نشناختهبودمش.
اصلاً آشنایی من با مبنا از همانجا شروع شد؛ از کانال خانم کاشانیپور، بیآنکه خودشان بدانند.
بهمن ۱۴۰۳، در اوج استیصال من درباره بچه، خانم کاشانیپور پست کوتاهی گذاشته بود. در پست، چیز خاص ناراحتکنندهای نبود.
مدام عکس را با انگشت شست و اشارهام زوم میکردم و از گوشهی چشم، نگاهم میافتاد به جای خالی اسباببازی روی فرش خانهمان.
مرداد امسال بود که دیگر نتوانستم تاب بیاورم. از تمام کانالهایی که درباره مادری کردن بودند بیرون آمدم.
دلم نمیآمد مامادو را ترک کنم، برای همین گذاشتمش بایگانی.
بعد از یک ماه، در همان بایگانی بازش کردم. آخرین متنی که خواندم این بود:
«مامان و همسرم اینجا نیستند. واقعاً ممنون آنها هستم. اینکه به منِ اهلِ نوشتن فرصت رهایی میدهند. اینکه ذهنم درگیر خودسانسوری نشود. خودش را بکاود و چیزی آن میان پیدا کند تا به درد امروزش بخورد و خودش را ببیند. شاید آدمِ دیگری هم لای این کلمات حس مشترکی پیدا کرد و همراه شد و با هم به تحول جدیدی رسیدیم.»
تا همینجا که خواندم، یک حس غبطهی شدید، یا شاید حسادت زنانه، نگذاشت ادامه بدهم.
کلمه به کلمهی متن، یادآور تمام جوابهایی بود که به همسر و مادر و بقیه درباره خیلی از پستهای کانالم باید میدادم.
صداها در ذهنم اکو میشد:
«چرا اینو نوشتی؟ مگه چی شده؟ من چیزی گفتم ناراحت شدی؟ چرا این عکسو گذاشتی پروفایلت؟ چرا چرا چرا»
معطل نکردم. از کانال لفت دادم.
خیالم راحت بود که در باشگاه مبنا، اتاق تجربهگردیای هست و از قلم و فکر و هنر خانم کاشانیپور بیبهره نمیمانم.
اما دلم، یک گوشهی کانال مامادو مانده بود.
گذشت تا خودم را هُل دادم در چالش سی روز نوشتن. قرار بود هر گروه یک راهبر داشته باشد. اسم سه چهار نفر از راهبرها را شنیده بودم و دلم پیششان بود.
تا گروهمان تشکیل شود، هزار بار بله را چک کردم.
همین که گروه تشکیل شد و خانم کاشانیپور اولین پیام را گذاشت، از خوشحالی جیغ کشیدم.
نمیشد در گروه جیغ کشید، پس نوشتم:
«سلام
وای وای وای
من چقدررررر خوشحال شدم خانم کاشانیپور اسمتون رو دیدم 😍😍😍😍😍»
خواستم پشتبندش چیز دیگری هم بنویسم. نوشتم، اما پاک کردم.
نوشته بودم:
«و لا یمکنُ الفرارُ من قلمکِ أیتها الکاشانیپور؛ من از مامادو لفت میدم، میای اینجا خفتم میکنی و مجبورم میکنی سیروز افشاهات رو بخونم و حرص بخورم.»
ترسیدم بد برداشت کند و فکر کند ناراحتم و گروهم را عوض کند.
چند بار خواستم این متن را در یکی از روزهای چالش بنویسم، اما هر بار ترسیدم.
ترسیدم برداشت اشتباهی از منظورم شود. ترسیدم خودم مانعی برای خودافشاییهای خانم کاشانیپور شوم.
حتی همین ترس، ترس از مانع شدن، باعث شد خیلی از درونیاتم درباره مادر شدن را ننویسم.
امشب، دو روز است که چالش تمام شده و من دیگر جایی برای خودافشایی ندارم.
دو روز است مثل معتادها مینویسم و پاک میکنم.
دو روز است هزار تا موضوع برای نوشتن دارم و جایی ندارم خودم را بیرون بریزم.
دو روز است دلم برای شنیدن صوتهایی که اولش میگفت: «آفرین خانم زعفرانی، من واقعاً لذت بردم از متنتون» تنگ شده است.
دو روز است دارم فکر میکنم چقدر نوشتن برای من تراپی بود.
چقدر آن صوتهای سه چهار دقیقهای خانم کاشانیپور تراپی بود.
چقدر حتی بازخوردهای سادهی بچهها، حتی فقط با ایموجی، تراپی بود.
و چقدر اینکه من همت کردم سی روز مداوم بنویسم، مرا سرپا نگه داشت.
دو روز است فکر میکنم باید زودتر یک وقت از مشاورم بگیرم.
امشب بیاختیار بله را باز کردم.
نه برای نوشتن.
نه برای خواندن.
فقط برای شنیدن.
چند لحظه دنبال یک صوت گشتم.
همانهایی که سه چهار دقیقه طول میکشید.
صدایی که اولش بگوید: «آفرین خانم زعفرانی، من واقعاً لذت بردم از متنتون.»
نبود.
چند ثانیه گوشی توی دستم ماند.
بعد گذاشتمش کنار. این دو روز، طولانیتر از آن سی روز گذشته است.
#روز_سیودوم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از مامادو♡
وسط آشپزخانه نشستهام. سینی صبحانه هنوز پهن است. پویا دارد بابابام پخش میکند. بچهها را نمیبینم. جیغ و داد میکنند و احتمالا بالا و پایین میپرند. فکر میکنم چرا بلند شوم؟ خسته و درهم و کلافهام. مثل پالت نقاشی بعد سیروز کار. تمام رنگها کف پالت مانده و قاطی شده. خودش حالا رنگ جدیدی دارد. اما به درد نقاشی نمیخورد. باید شسته شود. مدتی خشک شود و دوباره رنگ جدید رویش بیاید. سی روز مواجه بودم با شش نفر. با حال و احوال متفاوت. احساسات و رنگهای جدید. مینوشتند و باید نظر میدادم. وقتی مینوشتم شروع نقد فکر میکردم چرا من. من در حد نقد کردن نیستم. خودم را از فشار کلمهی نقد رها کردم. مینوشتم ولی نگاهش نمیکردم. سیروز تلاش کردم این شش نفر را بشناسم. هم در محتوا هم در فرم. یعنی هم زندگی و حال و احوالشان را درک کنم. هم قلمشان را کمی هل دهم. رفیق شدن با آدمها همیشه حالم را خوب میکند. اما استمرار نه. سی روز باید این کار را تکرار میکردم. وسط این زندگی که قابل پیشبینی نیست. نیمهی کار خواستم رها کنم. اما نکردم. دلم پیش این شش نفر گیر کرده بود. میخواستم عمیق شوند. زندگیشان را درک کنند. نقطهی خاص روایت خودشان را پیدا کنند. رنگی که برای آنهاست و با نشاندادنش به جهان معنای جدیدی میبخشند. وسط یک ویسها انگار چیزی از بالا آمد توی ذهنم و گفتم: « ما همیشه از خدا میخواهیم که ما رو تو راهی قرار بده که براش آفریده. پیدا کردن آن نقطهی درونمون که باید روایت بشه مصداق استجابت همین دعاست».
گفتم که پیدا کردنش راحت نیست و شاید سیسال بعد بشود ولی همین روزمرهنویسیها ما را به آنجا میرساند. عمیق شدن درد داشت. مثل غواصی بودم که داشتم زیر آب به کس دیگر غواصی یاد میدادم. لباس تنگ غواصی را تنش کردم. کپسول هوا را پشتش گذاشتم. لولهی اتصال را توی دهانش گذاشتم و گفتم اصلا نباید دربیاد. با اشاره دست با هم حرف میزنیم. خودم هم کسی باشم که بار دوم و سوم است که میروم غواصی. تمام فشارهایی که او میکشد را دارم بهعلاوهی استرس غرق نشدن او. رفتیم وسط دریای زندگی. نقطهی خاص را پیدا کردیم. لبهی قایق نشستیم. میدانستم آن زیر پر از ماهیهای رنگیست. خودم اول پریدم تو آب. خواستم از پشت بیاید توی آب. آمد و گرفتمش. باهم رفتیم پایین. از پشت کمرش را گرفتم. رنگها زیر آب مثل روی آب نیستند. شفاف نیستند. همه زمینهای از کبودی دارند. وقتی بیایند بالای آب و نور خورشید به آنها بتابد واضح میشوند. مثل تجربهزیستههای ما از زندگی. زهرا زعفرانی حالا فکر میکنم آن نقطه را پیدا کرده. قلمش، زندگیاش از همان اول میدرخشید. حتی وقتی باهم زیر آب بودیم. آن زیر خیلی خوش گذشت. حالا سی روز تمام شده. با بغض میآیم بالای دریای زندگی زهرا زعفرانی و پپجنفر بقیه. آنها آنجا هستند و از این به بعد من فقط ناظر ماهیهای زیبایی که صید خواهند کرد خواهم بود.
#چالشسیروز
#روزمره_نویسی
____
@Mamaa_do
﷽
من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم.
.... ادامه 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم. .... ادامه 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 ┄
من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم.
مثلا از وسط سفره شام، بلند نشدم نگهبانی دهم که کسی ظرف نشوید. گذاشتم هرکسی هرکاری دلش میخواهد بکند. حتی قبل از مهمانی، راحت گفتم هر کسی دوست دارد برای پذیرایی چیزی بیاورد. منی که رویم نمیشد از نزدیکترین افراد درخواست کنم یک دوغ اضافهتر بخرند، امروز به مهمانهایم گفتم شام و چای با من، شیرینی و شکلات و الباقی تنقلات با شما.
امشب وقتی همه با من شوخی کردند که:
- هفته دیگه شب یلداستا، چرا این هفته گفتی خوراکی بیاریم؟
ناراحت نشدم. به جایش من هم لبهایم را به سمت بالا پرانتز کردم و گفتم:
ـ گفتم بیارید تست و دستگرمی بشه برای هفته دیگه.
حتی گذاشتم ظرفهای تمیزی که یک هفته بود در ماشینظرفشویی مانده بود را خودشان در بیاورند و هرجا دوست دارند بگذارند. گاهی اشارهای میکردم ولی آنجور که جابهجا گذاشتن ظرفها قبلا اعصابم را به هم میریخت، این دفعه مسألهای نبود.
گذاشتم ظرفها را دربیاورند و جایش ظرفهای کثیف را هرطور دلشان میخواهد بچینند. منی که در ذهنم چیدمان ماشین ظرفشویی یکجور تعیین شده بود.
امشب دست به چند خودافشایی هم زدم، چند خاطره از خودم تعریف کردم که بقیه بخندند. انگار که بقیه هم در دلشان غصه است و نیاز مبرم به این خنده دارند.
بچهها در اتاق به هرچیزی دوست داشتند دست زدند. حتی چند وسیله را هم خراب کردند. ولی با اعتقاد کامل در دلم گفتم:
ـ بچهان دیگه، بذار خوش باشن.
حس میکنم غمهایی که این چند روز کشیده و میکشم، آنقدر بارش سنگین است که دیگر خیلی از چیزها که قبلاً برایم سؤال انتگرال بوده، الان دو دو تا چهارتاست.
پاهایم درد میکند، از ساعت ۱ که رسیدم خانه تا همین یک ساعت پیش سرپا بودم و کار میکردم. بینش با گروهی از دوستانم دردودل کردم و حین پیاز خورد کردن، یک روضه گذاشتم و یک دل سیر گریه کردم. گریه کردم تا سبک شوم و نخواهم امشب برای مهمانهایم هم از نامردی بعضی افراد بگویم، از غمی که میگذارند روی دل آدم، از خنجری که میزنند به قلب آدم و همه اینها مانع میشود برای اینکه در راهی که حق است قدم برداری. مانع میشود و تو را میخکوب غصه میکند و اعتمادبهنفست را میگیرند. حالا هرچقدر هم بقیه بگویند حق با اوست.
امشب، بیشتر از هر شب دیگری دلم خواست مثل بقیه خانمهای جمع خانهدار بودم و سرکار نمیرفتم تا کسی به شخصیتم اینجور توهین نمیکرد که بخواهد فکرم هر ثانیه مشغولش باشد.
هرچند غمی که روی دوشم گذاشتند، وسیلهای شد که من بفهمم میشود از خیلی چیزهای کوچک ناراحت نشد، مثل جابهجا گذاشتن چند تکه ظرف در کابینت توسط مهمانی که قصدش کمک کردن است.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم. مثلا از وسط سفره شام،
شاید یک روز از همین روزها، بیپرده درمورد غمی که روی قلبم است نوشتم. شاید ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم.
من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کردم.
بگذارید راحت بنویسم.
وسط مدح امام حسن مجتبی بود که یادم اومد تولد ایشون امروز بود. یادم اومد اگه بودن امسال ۶۵ ساله بودن.
تو دلم بهشون گفتم:
ـ آقای رئیس، ما خیلی دلتنگتونیم، خیلی. جای خالیتون توی قلبمون، توی مردمک چشممون، توی زندگیمون بشدت حس میشه. شاید اگه شما بودی، الان یه نامه مینوشتم دفترتون نه از سر شکایت، که از سر دردودل یکم خودمو سبک میکردم.
بعدش با خودم گفتم، احتمالا اگه اون اتفاق هم براشون نیفتاده بود، یکی از اهداف دفاع ۱۲ روزه بودن و بازم الان نداشتیمشون.
بعدش باز ذهنم رو خالی کردم و گفتم:
ـ شما الان دستت بازتره، دستت بازتره که کمکمون کنی، بیا، ثواب خستگی امشبم مال شما، به جاش یکم هوای دل منو داشته باش.
بعدش هم گریه کردم. مثل الان ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم. من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کرد
خوشبهحالت دو ساله تو بغل امامرضایی، خوشبهحالت.
ما خیلی دلمون برا آقا تنگ شده، کاش آدم خوبی بودیم آقا هم دلش زود به زود برامون تنگ میشد 😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
نویسندهها داستان نمینویسند که کتاب چاپ کنند. داستان مینویسند که با زندگی راحتتر کنار بیایند. و ه
گل گفته آقای جواهری
حق تا ابد
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان حرصم را از آدمها مشخص کند. پینترست را جوریدم و کلی پروفایل این شکلی ذخیره کردم.
وقتی آمدم از بینشان یکی را انتخاب کنم، همینطور اسکرولکنان پایین رفتم تا عکسهایی که قبلا ذخیره کرده بودم را یکدور ببینم. خیلی اتفاقی دستم روی عکسی خورد و بزرگ شد. متن را خواندم. چشمانم دوباره گرم شد. زدم عکس بعدی، چشمانم اینبار تر شد. قلبم تند تند میزد. حس میکردم کائنات دست به دست هم دادند که حرفی را بزنند و من چوب پنبه گذاشتم توی گوشم و اصرار دارم به غصه خوردنم ادامه دهم.
امروز کمی آرامتر بودم. آرامتر از این نظر که کمی از بار غصهام کم شده بود. ماجراهایی مجدد پیش آمد که عصبانی شدم. سعی کردم عصبانیت، باعث نشود آن حسی که خیلی شبیه کینه است، ولی کینه نیست و نمیدانم اسمش چیست، بیاید و جولان بدهد.
امشب کمی آرامترم. شاید همان عکسها کمکم کرد، شاید برونریزی که پیش هزار نفر داشتم، شاید هم چرخ خوردن بین مغازهها (خریدتراپی). اما هرچه هست، الان دلم آرامتر است و خیلی دوست داشتم هنوز ساعت ۸ شب بود و مینشستم هزارکار نکردهام را میکردم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book