💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم. .... ادامه 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 ┄
من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم.
مثلا از وسط سفره شام، بلند نشدم نگهبانی دهم که کسی ظرف نشوید. گذاشتم هرکسی هرکاری دلش میخواهد بکند. حتی قبل از مهمانی، راحت گفتم هر کسی دوست دارد برای پذیرایی چیزی بیاورد. منی که رویم نمیشد از نزدیکترین افراد درخواست کنم یک دوغ اضافهتر بخرند، امروز به مهمانهایم گفتم شام و چای با من، شیرینی و شکلات و الباقی تنقلات با شما.
امشب وقتی همه با من شوخی کردند که:
- هفته دیگه شب یلداستا، چرا این هفته گفتی خوراکی بیاریم؟
ناراحت نشدم. به جایش من هم لبهایم را به سمت بالا پرانتز کردم و گفتم:
ـ گفتم بیارید تست و دستگرمی بشه برای هفته دیگه.
حتی گذاشتم ظرفهای تمیزی که یک هفته بود در ماشینظرفشویی مانده بود را خودشان در بیاورند و هرجا دوست دارند بگذارند. گاهی اشارهای میکردم ولی آنجور که جابهجا گذاشتن ظرفها قبلا اعصابم را به هم میریخت، این دفعه مسألهای نبود.
گذاشتم ظرفها را دربیاورند و جایش ظرفهای کثیف را هرطور دلشان میخواهد بچینند. منی که در ذهنم چیدمان ماشین ظرفشویی یکجور تعیین شده بود.
امشب دست به چند خودافشایی هم زدم، چند خاطره از خودم تعریف کردم که بقیه بخندند. انگار که بقیه هم در دلشان غصه است و نیاز مبرم به این خنده دارند.
بچهها در اتاق به هرچیزی دوست داشتند دست زدند. حتی چند وسیله را هم خراب کردند. ولی با اعتقاد کامل در دلم گفتم:
ـ بچهان دیگه، بذار خوش باشن.
حس میکنم غمهایی که این چند روز کشیده و میکشم، آنقدر بارش سنگین است که دیگر خیلی از چیزها که قبلاً برایم سؤال انتگرال بوده، الان دو دو تا چهارتاست.
پاهایم درد میکند، از ساعت ۱ که رسیدم خانه تا همین یک ساعت پیش سرپا بودم و کار میکردم. بینش با گروهی از دوستانم دردودل کردم و حین پیاز خورد کردن، یک روضه گذاشتم و یک دل سیر گریه کردم. گریه کردم تا سبک شوم و نخواهم امشب برای مهمانهایم هم از نامردی بعضی افراد بگویم، از غمی که میگذارند روی دل آدم، از خنجری که میزنند به قلب آدم و همه اینها مانع میشود برای اینکه در راهی که حق است قدم برداری. مانع میشود و تو را میخکوب غصه میکند و اعتمادبهنفست را میگیرند. حالا هرچقدر هم بقیه بگویند حق با اوست.
امشب، بیشتر از هر شب دیگری دلم خواست مثل بقیه خانمهای جمع خانهدار بودم و سرکار نمیرفتم تا کسی به شخصیتم اینجور توهین نمیکرد که بخواهد فکرم هر ثانیه مشغولش باشد.
هرچند غمی که روی دوشم گذاشتند، وسیلهای شد که من بفهمم میشود از خیلی چیزهای کوچک ناراحت نشد، مثل جابهجا گذاشتن چند تکه ظرف در کابینت توسط مهمانی که قصدش کمک کردن است.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
من امشب خیلی تغییر کردم. کارهایی کردم که همیشه برعکسشان را انجام میدادم. مثلا از وسط سفره شام،
شاید یک روز از همین روزها، بیپرده درمورد غمی که روی قلبم است نوشتم. شاید ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم.
من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کردم.
بگذارید راحت بنویسم.
وسط مدح امام حسن مجتبی بود که یادم اومد تولد ایشون امروز بود. یادم اومد اگه بودن امسال ۶۵ ساله بودن.
تو دلم بهشون گفتم:
ـ آقای رئیس، ما خیلی دلتنگتونیم، خیلی. جای خالیتون توی قلبمون، توی مردمک چشممون، توی زندگیمون بشدت حس میشه. شاید اگه شما بودی، الان یه نامه مینوشتم دفترتون نه از سر شکایت، که از سر دردودل یکم خودمو سبک میکردم.
بعدش با خودم گفتم، احتمالا اگه اون اتفاق هم براشون نیفتاده بود، یکی از اهداف دفاع ۱۲ روزه بودن و بازم الان نداشتیمشون.
بعدش باز ذهنم رو خالی کردم و گفتم:
ـ شما الان دستت بازتره، دستت بازتره که کمکمون کنی، بیا، ثواب خستگی امشبم مال شما، به جاش یکم هوای دل منو داشته باش.
بعدش هم گریه کردم. مثل الان ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم. من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کرد
خوشبهحالت دو ساله تو بغل امامرضایی، خوشبهحالت.
ما خیلی دلمون برا آقا تنگ شده، کاش آدم خوبی بودیم آقا هم دلش زود به زود برامون تنگ میشد 😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
نویسندهها داستان نمینویسند که کتاب چاپ کنند. داستان مینویسند که با زندگی راحتتر کنار بیایند. و ه
گل گفته آقای جواهری
حق تا ابد
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان حرصم را از آدمها مشخص کند. پینترست را جوریدم و کلی پروفایل این شکلی ذخیره کردم.
وقتی آمدم از بینشان یکی را انتخاب کنم، همینطور اسکرولکنان پایین رفتم تا عکسهایی که قبلا ذخیره کرده بودم را یکدور ببینم. خیلی اتفاقی دستم روی عکسی خورد و بزرگ شد. متن را خواندم. چشمانم دوباره گرم شد. زدم عکس بعدی، چشمانم اینبار تر شد. قلبم تند تند میزد. حس میکردم کائنات دست به دست هم دادند که حرفی را بزنند و من چوب پنبه گذاشتم توی گوشم و اصرار دارم به غصه خوردنم ادامه دهم.
امروز کمی آرامتر بودم. آرامتر از این نظر که کمی از بار غصهام کم شده بود. ماجراهایی مجدد پیش آمد که عصبانی شدم. سعی کردم عصبانیت، باعث نشود آن حسی که خیلی شبیه کینه است، ولی کینه نیست و نمیدانم اسمش چیست، بیاید و جولان بدهد.
امشب کمی آرامترم. شاید همان عکسها کمکم کرد، شاید برونریزی که پیش هزار نفر داشتم، شاید هم چرخ خوردن بین مغازهها (خریدتراپی). اما هرچه هست، الان دلم آرامتر است و خیلی دوست داشتم هنوز ساعت ۸ شب بود و مینشستم هزارکار نکردهام را میکردم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان
این عکس اولی بود که دیدم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
دارم با دوستان حلقه، یکنفس، این کتاب عجیب و غریب رو سر میکشم ...
میام میگم براتون ازش ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
دارم با دوستان حلقه، یکنفس، این کتاب عجیب و غریب رو سر میکشم ... میام میگم براتون ازش ... ┄═❁๑🍃
آنقدر محو کتاب شدم نفهمیدم چایی کی تموم شد ...
کتاب در عین سادگی خیلی خیلی خاصه ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book