تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم.
من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کردم.
بگذارید راحت بنویسم.
وسط مدح امام حسن مجتبی بود که یادم اومد تولد ایشون امروز بود. یادم اومد اگه بودن امسال ۶۵ ساله بودن.
تو دلم بهشون گفتم:
ـ آقای رئیس، ما خیلی دلتنگتونیم، خیلی. جای خالیتون توی قلبمون، توی مردمک چشممون، توی زندگیمون بشدت حس میشه. شاید اگه شما بودی، الان یه نامه مینوشتم دفترتون نه از سر شکایت، که از سر دردودل یکم خودمو سبک میکردم.
بعدش با خودم گفتم، احتمالا اگه اون اتفاق هم براشون نیفتاده بود، یکی از اهداف دفاع ۱۲ روزه بودن و بازم الان نداشتیمشون.
بعدش باز ذهنم رو خالی کردم و گفتم:
ـ شما الان دستت بازتره، دستت بازتره که کمکمون کنی، بیا، ثواب خستگی امشبم مال شما، به جاش یکم هوای دل منو داشته باش.
بعدش هم گریه کردم. مثل الان ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم. من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کرد
خوشبهحالت دو ساله تو بغل امامرضایی، خوشبهحالت.
ما خیلی دلمون برا آقا تنگ شده، کاش آدم خوبی بودیم آقا هم دلش زود به زود برامون تنگ میشد 😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
نویسندهها داستان نمینویسند که کتاب چاپ کنند. داستان مینویسند که با زندگی راحتتر کنار بیایند. و ه
گل گفته آقای جواهری
حق تا ابد
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان حرصم را از آدمها مشخص کند. پینترست را جوریدم و کلی پروفایل این شکلی ذخیره کردم.
وقتی آمدم از بینشان یکی را انتخاب کنم، همینطور اسکرولکنان پایین رفتم تا عکسهایی که قبلا ذخیره کرده بودم را یکدور ببینم. خیلی اتفاقی دستم روی عکسی خورد و بزرگ شد. متن را خواندم. چشمانم دوباره گرم شد. زدم عکس بعدی، چشمانم اینبار تر شد. قلبم تند تند میزد. حس میکردم کائنات دست به دست هم دادند که حرفی را بزنند و من چوب پنبه گذاشتم توی گوشم و اصرار دارم به غصه خوردنم ادامه دهم.
امروز کمی آرامتر بودم. آرامتر از این نظر که کمی از بار غصهام کم شده بود. ماجراهایی مجدد پیش آمد که عصبانی شدم. سعی کردم عصبانیت، باعث نشود آن حسی که خیلی شبیه کینه است، ولی کینه نیست و نمیدانم اسمش چیست، بیاید و جولان بدهد.
امشب کمی آرامترم. شاید همان عکسها کمکم کرد، شاید برونریزی که پیش هزار نفر داشتم، شاید هم چرخ خوردن بین مغازهها (خریدتراپی). اما هرچه هست، الان دلم آرامتر است و خیلی دوست داشتم هنوز ساعت ۸ شب بود و مینشستم هزارکار نکردهام را میکردم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان
این عکس اولی بود که دیدم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
دارم با دوستان حلقه، یکنفس، این کتاب عجیب و غریب رو سر میکشم ...
میام میگم براتون ازش ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
دارم با دوستان حلقه، یکنفس، این کتاب عجیب و غریب رو سر میکشم ... میام میگم براتون ازش ... ┄═❁๑🍃
آنقدر محو کتاب شدم نفهمیدم چایی کی تموم شد ...
کتاب در عین سادگی خیلی خیلی خاصه ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book