💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
تا ۲۳ آذر تمام نشده این را هم بگویم. من امشب ثوابی که از جلسه میبردم را به این بزرگمرد هدیه کرد
خوشبهحالت دو ساله تو بغل امامرضایی، خوشبهحالت.
ما خیلی دلمون برا آقا تنگ شده، کاش آدم خوبی بودیم آقا هم دلش زود به زود برامون تنگ میشد 😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
نویسندهها داستان نمینویسند که کتاب چاپ کنند. داستان مینویسند که با زندگی راحتتر کنار بیایند. و ه
گل گفته آقای جواهری
حق تا ابد
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان حرصم را از آدمها مشخص کند. پینترست را جوریدم و کلی پروفایل این شکلی ذخیره کردم.
وقتی آمدم از بینشان یکی را انتخاب کنم، همینطور اسکرولکنان پایین رفتم تا عکسهایی که قبلا ذخیره کرده بودم را یکدور ببینم. خیلی اتفاقی دستم روی عکسی خورد و بزرگ شد. متن را خواندم. چشمانم دوباره گرم شد. زدم عکس بعدی، چشمانم اینبار تر شد. قلبم تند تند میزد. حس میکردم کائنات دست به دست هم دادند که حرفی را بزنند و من چوب پنبه گذاشتم توی گوشم و اصرار دارم به غصه خوردنم ادامه دهم.
امروز کمی آرامتر بودم. آرامتر از این نظر که کمی از بار غصهام کم شده بود. ماجراهایی مجدد پیش آمد که عصبانی شدم. سعی کردم عصبانیت، باعث نشود آن حسی که خیلی شبیه کینه است، ولی کینه نیست و نمیدانم اسمش چیست، بیاید و جولان بدهد.
امشب کمی آرامترم. شاید همان عکسها کمکم کرد، شاید برونریزی که پیش هزار نفر داشتم، شاید هم چرخ خوردن بین مغازهها (خریدتراپی). اما هرچه هست، الان دلم آرامتر است و خیلی دوست داشتم هنوز ساعت ۸ شب بود و مینشستم هزارکار نکردهام را میکردم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ دیشب آمدم پروفایلم را عوض کنم و یک چیزی بگذارم که غم درونم را نشان دهد. یکچیزی بگذارم که میزان
این عکس اولی بود که دیدم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
دارم با دوستان حلقه، یکنفس، این کتاب عجیب و غریب رو سر میکشم ...
میام میگم براتون ازش ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
دارم با دوستان حلقه، یکنفس، این کتاب عجیب و غریب رو سر میکشم ... میام میگم براتون ازش ... ┄═❁๑🍃
آنقدر محو کتاب شدم نفهمیدم چایی کی تموم شد ...
کتاب در عین سادگی خیلی خیلی خاصه ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
کل پاییز سراغ این دفتر نیومدم 🍂
یه حس سردرگمی بدی داشتم 😵💫
یه حسی که شاید نتونم خوب توصیفش کنم 😔
اما احتمال میدم تغییر بعضی چیزا تو اطرافم باعثش بود ☹️
تازه تونستم به پذیرش خیلی از چیزا برسم✅
تازه تونستم یکم خودمو جمع و جور کنم🧹
این سه ماه آخر سال نه به خاطر اینکه سه ماه آخر ساله ✖️
فقط و فقط به خاطر اینکه سه ماه طلایی کل ساله 🎖️
فقط و فقط به خاطر اینکه رجب و شعبان و رمضانه برام خیلی مهمه 😍
امروز گفتم با دفترم آشتی کنم 😇
دستمو گذاشتم روش بسم الله گفتم🤲🏼
انشاالله که همراه خوبی برام توی این سه ماه باشه 🩷
یه سری فایلها هم هست که میخوام برم پرینت بگیرم و روزانه در حد توانم انجام بدم و پر کنم 📝
براتون فایلشو اینجا میذارم🗃️
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book