چه حرفها که تلنبار شدن و الان نجویده میخوان بپرن بیرون ... ولی باید فکر کرد و بعد گفت ... خیلی حرفها هست ... خیلی ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
الان فعلا دارم غصه تموم شدن ماه رجب رو میخورم 😭
هرچند شدیدا مشتاقم به شعبان و رمضان عزیز
ولی ماه رجب یه چیز دیگست برام همیشه
🌙 رجب عزیز! من مهمان خوبی نبودم ... کاش بشه سال بعد هم روی ماهت رو ببینم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از گاه گدار
امشب
ساعت ۲۲
شبکه افق رو تماشا کنید
دعوای مفصلی رو میخوام ببرم روی آنتن
انشاالله
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
امشب ساعت ۲۲ شبکه افق رو تماشا کنید دعوای مفصلی رو میخوام ببرم روی آنتن انشاالله . «محمدرضا جوا
ساعت ۱۰ با یه کاسه تخمه بشینید پای تلویزیون
به منم زنگ بزنید یادم نره😬
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
بعد از صحبتای استاد
با بغض چک لیست ماه رجب رو از دیوار برداشتم و با شوق برای ماه شعبان رو جایگزین کردم ...
امیدوارم شیطون دست از سرم برداره بذاره یه عالم روزه بگیرم این ماه عزیز رو 🥲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
Shaban 1447.pdf
حجم:
343.5K
🌀 جدول مراقبهی شعبانیه
📝 اعمال و اذکار ماه شعبان
🖨 نسخه چاپ در ابعاد A4
📿 با انجام اعمال و اذکار هر روز، خانهی مربوط را علامت بزنید.
♨️ مطابق توان و ظرفیت خود اذکار را انتخاب کنید و لازم نیست همهی اعمال را انجام دهید.
📚 منابع:
1️⃣ اقبال الاعمال
2️⃣ مفاتیح الجنان
#نشر_حداکثری
#مراقبه_شعبان
#شعبان
@Manahejj_Radio
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
🌀 جدول مراقبهی شعبانیه 📝 اعمال و اذکار ماه شعبان 🖨 نسخه چاپ در ابعاد A4 📿 با انجام اعمال و اذکا
اینم جدول ماه شعبان ...
تو کانال یه نسخهی دفترچهای هم دارن ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
بدم میاد از وقتایی که آدم رو به مرحلهای میرسونن که برای پیشبرد کارش بخواد دنبال پیدا کردن یه آشنا تو یه اداره بیفته.
#بند_پ_فقط_خدا
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از باشگاه کتاب نقطه
▫️▫️چراغ سبز ▫️▫️
#نقطه_خاطرات
شیشهی ماشین را پایین دادم. سرمای کرج مثل تیغ، از روسریام داخل خزید و نشست لای استخوانهایم. نفسم را آهسته فرو دادم؛ هوا بوی دودِ کهنه میداد. چشمهایم را ریز کردم تا ثانیهشمار چراغ قرمز را ببینم. عددها کند پایین میآمدند. حس کردم به سیاهی بزرگی نزدیک میشویم. سر چهارراه پر از نیروهای سیاهپوش یگان ویژه بود. دلیلی برای حضورشان در ذهنم جفتوجور نمیشد.
ـ بنظرت امشب چخبره اینهمه یگان اینجا وایساده؟
همسرم شانه بالا انداخت و تقتق تخمهای دیگر شکست. مامان دوباره زنگ زد:
ـ خیابونا خیلی شلوغه که هنوز نرسیدین؟
اینبار خودم فِسفِس کرده بودم و دیر راه افتادیم.
ـ نه مامان، دو تا چهارراه مونده تا خونه، خیابونا خوبه ترافیک نیست.
در خانه صدای حرف زدن میآمد.
ـ باشه، محمدامین اینجاست میگه امشب خیابونا شلوغه.
ربط اینکه چرا پسرخالهی دانشجوام باید از شلوغی یا خلوتی خیابانها خبر داشته باشد را پیدا نکردم. وقتی رسیدیم، نگاهها زودتر از کلمات به استقبالمان آمدند. رسیدنمان آبی بود روی آتشی که وقتی فهمیدند تازه مهمانیای دعوتیم که برایش باید به آن سر شهر برویم، باز از زیر خاکستر شعلهور شد.
خبر داشتم که در بازار برخی شهرها هرجومرجهایی ایجاد شده است ولی باورم نمیشد که فراخوان داده باشند آن هم درست ساعتی که ما قرار بود به سمت خانه میزبان حرکت کنیم.
دلم آرام بود که ناخواسته خوابی که چند شب پیش دیده بودم خودش را پهن کرد وسط فکروخیالم، خواب دیدهبودم جایی هستم که پر بود از زن و کودک، مهمانی طوری بود، ناگهان یک عده آدم سیاهپوش مسلح آمدند تو و شروع کردند به رگبار بستن رویمان. من مدام حواسم بود که تیر نخورم و زنده بمانم.
یادآوری خواب دلشوره ریخت به جانم. به مهمانهای دیگر زنگ زدم که اگر ماشینشان جا دارد با آنها برویم. از اینکه با پلاک قم در سطح شهر تردد کنیم میترسیدم. جواب مثبتی از هیچکدامشان نگرفتم.
بحث سیاسی مردهای خانواده بالا گرفته بود. کلمهها تند و تیز به هم میخوردند. یک ربع از ۸ گذشته بود. پابرهنه دویدم وسط بحثشان که حرفهایشان را تمام کنم. با چشمهایم به همسرم ساعت را نشان دادم. صدای رگباری که توی خواب شنیده بودم توی سرم پیچیده بود.
از در خانه که بیرون رفتیم لرز نشست بر جانم. چادرم را محکم دور خودم پیچیدم و سوار ماشین شدم. چهارراه اول را که رد کردیم باز گوشه راست دایره دیدم سیاهی دیدم. خیلی دور نبود. شیشه را پایین کشیدم تا صدایشان را بشنوم. صداها واضح بودند، خشن، بریدهبریده:
ـ مرگ بر دیکتاتور
ـ این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده
- مرگ بر ...
اسم را که شنیدم دندانهایم را محکم روی هم فشار دادم. شیشه را دادم بالا. به جمعیت سیاهپوش نزدیک شدیم. خبری از یگان ویژه نبود. صدای تیر و انفجار میآمد. باید از بین صندوق صدقات و نردههایی که کنده و وسط خیابان انداخته بودند رد میشدیم. چهارراه بعدی، دو سطل زباله میسوخت. آتش زرد و نارنجی روی آسفالت میرقصید. هر صدایی که میآمد، چیزی در سینهی من هم میلرزید. سمت راست و چپمان پر بود از آدمهای سیاهپوش که با چوب و سنگ به جان اموال عمومی افتاده بودند. همسرم ناگهان فرمان را به سمت جمعیت سمت راست چرخاند. فکر بد جرقه زد، نکند میخواهد با این حرکت جمعیت را بترساند. با بلندترین تُن صدایی که داشتم داد زدم:
ـ تروخدا، من تو ماشینم، اینا رحم ندارن میکشوننمون از ماشین بیرون.
برگشت توی صورتم نگاه کرد. نگذاشت حرفم تمام شود.
ـ کبرا ۱۱ نیست که از رو سطلهای آتیش گرفته رد شم، میخوام دورشون بزنم که پشتش گیر نیفتیم. نترس، چارتا بچه دبیرستانین.
چشمهایم داغ شده بود. دنیا پشت پردهای لرزان میجنبید. دستهایم میلرزید و چادرم را محکم گرفتهبودم. آدمها، فریادها، صورتها، همه شبیه همان خواب لعنتی بودند. از مرگ نه ولی از تعرض کوملهمانند و بیحیاییشان میترسیدم.
جمعیت را که رد کردیم همسرم پایش را گذاشت روی گاز و زد دنده چهار. ماشین از جایش کندهشد.
نفسم را که تازه آنوقت فهمیدم نگه داشتهبودم رها کردم.
سرم را به شیشه تکیه دادم. بخار نفسم روی شیشه نشست و آرام محو شد. چراغ بعدی سبز شد و بیهیچ مکثی ردش کردیم.
دستم را از روی چادر برداشتم. هنوز میلرزید. چند خیابان جلوتر در صف پمپبنزین ایستادیم. بوی تند بنزین میآمد.
گوشی زنگ خورد. مامان بود.
گوشی را گرفتم کنار گوشم و چشم دوختم به عددهایی که روی دستگاه بالا میرفت.
ـ رسیدین؟ خیابونا شلوغ نبود؟
سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم:
ـ نه مامان. خبری نبود. ما هم نزدیکیم دیگه، وایسادیم بنزین بزنیم.
صدای «خداروشکر»ش آمد. تماس که قطع شد، گوشی را آهسته پایین آوردم. صفحه هنوز روشن بود. دکمه کنارش را فشار دادم و گذاشتمش توی کیف.
نفسم را آرام بیرون دادم و چادر را روی سرم صاف کردم.
🗣زهرا زعفرانی
☑️ بفرمایید باشگاه نقطه:
▪️ @noghte_club ➖کانال
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
مثل الان که بعد از ترشح مقدار زیادی آدرنالین از جهت مواجهه نزدیک با اغتشاشگران ناعزیز داشتم، در ا
این آخرین پیامی بود که قبل از قطعی اینترنت گذاشتم.
پست قبلی، روایت من از همان لحظات پر التهابه
وقتی از وسط نامردمها رد شدیم و به چشم دیدم اینها غصهی مردم را نمیخورند و فقط عروسک خیمه شببازی کسانِ دیگرند ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book