هدایت شده از گاه گدار
امشب
ساعت ۲۲
شبکه افق رو تماشا کنید
دعوای مفصلی رو میخوام ببرم روی آنتن
انشاالله
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
امشب ساعت ۲۲ شبکه افق رو تماشا کنید دعوای مفصلی رو میخوام ببرم روی آنتن انشاالله . «محمدرضا جوا
ساعت ۱۰ با یه کاسه تخمه بشینید پای تلویزیون
به منم زنگ بزنید یادم نره😬
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
بعد از صحبتای استاد
با بغض چک لیست ماه رجب رو از دیوار برداشتم و با شوق برای ماه شعبان رو جایگزین کردم ...
امیدوارم شیطون دست از سرم برداره بذاره یه عالم روزه بگیرم این ماه عزیز رو 🥲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
Shaban 1447.pdf
حجم:
343.5K
🌀 جدول مراقبهی شعبانیه
📝 اعمال و اذکار ماه شعبان
🖨 نسخه چاپ در ابعاد A4
📿 با انجام اعمال و اذکار هر روز، خانهی مربوط را علامت بزنید.
♨️ مطابق توان و ظرفیت خود اذکار را انتخاب کنید و لازم نیست همهی اعمال را انجام دهید.
📚 منابع:
1️⃣ اقبال الاعمال
2️⃣ مفاتیح الجنان
#نشر_حداکثری
#مراقبه_شعبان
#شعبان
@Manahejj_Radio
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
🌀 جدول مراقبهی شعبانیه 📝 اعمال و اذکار ماه شعبان 🖨 نسخه چاپ در ابعاد A4 📿 با انجام اعمال و اذکا
اینم جدول ماه شعبان ...
تو کانال یه نسخهی دفترچهای هم دارن ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
بدم میاد از وقتایی که آدم رو به مرحلهای میرسونن که برای پیشبرد کارش بخواد دنبال پیدا کردن یه آشنا تو یه اداره بیفته.
#بند_پ_فقط_خدا
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از باشگاه کتاب نقطه
▫️▫️چراغ سبز ▫️▫️
#نقطه_خاطرات
شیشهی ماشین را پایین دادم. سرمای کرج مثل تیغ، از روسریام داخل خزید و نشست لای استخوانهایم. نفسم را آهسته فرو دادم؛ هوا بوی دودِ کهنه میداد. چشمهایم را ریز کردم تا ثانیهشمار چراغ قرمز را ببینم. عددها کند پایین میآمدند. حس کردم به سیاهی بزرگی نزدیک میشویم. سر چهارراه پر از نیروهای سیاهپوش یگان ویژه بود. دلیلی برای حضورشان در ذهنم جفتوجور نمیشد.
ـ بنظرت امشب چخبره اینهمه یگان اینجا وایساده؟
همسرم شانه بالا انداخت و تقتق تخمهای دیگر شکست. مامان دوباره زنگ زد:
ـ خیابونا خیلی شلوغه که هنوز نرسیدین؟
اینبار خودم فِسفِس کرده بودم و دیر راه افتادیم.
ـ نه مامان، دو تا چهارراه مونده تا خونه، خیابونا خوبه ترافیک نیست.
در خانه صدای حرف زدن میآمد.
ـ باشه، محمدامین اینجاست میگه امشب خیابونا شلوغه.
ربط اینکه چرا پسرخالهی دانشجوام باید از شلوغی یا خلوتی خیابانها خبر داشته باشد را پیدا نکردم. وقتی رسیدیم، نگاهها زودتر از کلمات به استقبالمان آمدند. رسیدنمان آبی بود روی آتشی که وقتی فهمیدند تازه مهمانیای دعوتیم که برایش باید به آن سر شهر برویم، باز از زیر خاکستر شعلهور شد.
خبر داشتم که در بازار برخی شهرها هرجومرجهایی ایجاد شده است ولی باورم نمیشد که فراخوان داده باشند آن هم درست ساعتی که ما قرار بود به سمت خانه میزبان حرکت کنیم.
دلم آرام بود که ناخواسته خوابی که چند شب پیش دیده بودم خودش را پهن کرد وسط فکروخیالم، خواب دیدهبودم جایی هستم که پر بود از زن و کودک، مهمانی طوری بود، ناگهان یک عده آدم سیاهپوش مسلح آمدند تو و شروع کردند به رگبار بستن رویمان. من مدام حواسم بود که تیر نخورم و زنده بمانم.
یادآوری خواب دلشوره ریخت به جانم. به مهمانهای دیگر زنگ زدم که اگر ماشینشان جا دارد با آنها برویم. از اینکه با پلاک قم در سطح شهر تردد کنیم میترسیدم. جواب مثبتی از هیچکدامشان نگرفتم.
بحث سیاسی مردهای خانواده بالا گرفته بود. کلمهها تند و تیز به هم میخوردند. یک ربع از ۸ گذشته بود. پابرهنه دویدم وسط بحثشان که حرفهایشان را تمام کنم. با چشمهایم به همسرم ساعت را نشان دادم. صدای رگباری که توی خواب شنیده بودم توی سرم پیچیده بود.
از در خانه که بیرون رفتیم لرز نشست بر جانم. چادرم را محکم دور خودم پیچیدم و سوار ماشین شدم. چهارراه اول را که رد کردیم باز گوشه راست دایره دیدم سیاهی دیدم. خیلی دور نبود. شیشه را پایین کشیدم تا صدایشان را بشنوم. صداها واضح بودند، خشن، بریدهبریده:
ـ مرگ بر دیکتاتور
ـ این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده
- مرگ بر ...
اسم را که شنیدم دندانهایم را محکم روی هم فشار دادم. شیشه را دادم بالا. به جمعیت سیاهپوش نزدیک شدیم. خبری از یگان ویژه نبود. صدای تیر و انفجار میآمد. باید از بین صندوق صدقات و نردههایی که کنده و وسط خیابان انداخته بودند رد میشدیم. چهارراه بعدی، دو سطل زباله میسوخت. آتش زرد و نارنجی روی آسفالت میرقصید. هر صدایی که میآمد، چیزی در سینهی من هم میلرزید. سمت راست و چپمان پر بود از آدمهای سیاهپوش که با چوب و سنگ به جان اموال عمومی افتاده بودند. همسرم ناگهان فرمان را به سمت جمعیت سمت راست چرخاند. فکر بد جرقه زد، نکند میخواهد با این حرکت جمعیت را بترساند. با بلندترین تُن صدایی که داشتم داد زدم:
ـ تروخدا، من تو ماشینم، اینا رحم ندارن میکشوننمون از ماشین بیرون.
برگشت توی صورتم نگاه کرد. نگذاشت حرفم تمام شود.
ـ کبرا ۱۱ نیست که از رو سطلهای آتیش گرفته رد شم، میخوام دورشون بزنم که پشتش گیر نیفتیم. نترس، چارتا بچه دبیرستانین.
چشمهایم داغ شده بود. دنیا پشت پردهای لرزان میجنبید. دستهایم میلرزید و چادرم را محکم گرفتهبودم. آدمها، فریادها، صورتها، همه شبیه همان خواب لعنتی بودند. از مرگ نه ولی از تعرض کوملهمانند و بیحیاییشان میترسیدم.
جمعیت را که رد کردیم همسرم پایش را گذاشت روی گاز و زد دنده چهار. ماشین از جایش کندهشد.
نفسم را که تازه آنوقت فهمیدم نگه داشتهبودم رها کردم.
سرم را به شیشه تکیه دادم. بخار نفسم روی شیشه نشست و آرام محو شد. چراغ بعدی سبز شد و بیهیچ مکثی ردش کردیم.
دستم را از روی چادر برداشتم. هنوز میلرزید. چند خیابان جلوتر در صف پمپبنزین ایستادیم. بوی تند بنزین میآمد.
گوشی زنگ خورد. مامان بود.
گوشی را گرفتم کنار گوشم و چشم دوختم به عددهایی که روی دستگاه بالا میرفت.
ـ رسیدین؟ خیابونا شلوغ نبود؟
سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم:
ـ نه مامان. خبری نبود. ما هم نزدیکیم دیگه، وایسادیم بنزین بزنیم.
صدای «خداروشکر»ش آمد. تماس که قطع شد، گوشی را آهسته پایین آوردم. صفحه هنوز روشن بود. دکمه کنارش را فشار دادم و گذاشتمش توی کیف.
نفسم را آرام بیرون دادم و چادر را روی سرم صاف کردم.
🗣زهرا زعفرانی
☑️ بفرمایید باشگاه نقطه:
▪️ @noghte_club ➖کانال
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
مثل الان که بعد از ترشح مقدار زیادی آدرنالین از جهت مواجهه نزدیک با اغتشاشگران ناعزیز داشتم، در ا
این آخرین پیامی بود که قبل از قطعی اینترنت گذاشتم.
پست قبلی، روایت من از همان لحظات پر التهابه
وقتی از وسط نامردمها رد شدیم و به چشم دیدم اینها غصهی مردم را نمیخورند و فقط عروسک خیمه شببازی کسانِ دیگرند ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
امشب و فردا فرشتهها به سردار عزیزمون تبریک روز پاسدار رو میگن ... طوبی لک ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
امشب و فردا فرشتهها به سردار عزیزمون تبریک روز پاسدار رو میگن ... طوبی لک ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_b
حتی با دیدن عکس مزار اول دلم دوباره شکست ... چه غمایی رو دلمون اومد این سالها و هنوز زندهایم ... این قلب چقدر تحمل داره ...
ببخشید شب عیدی دارم تلخ مینویسم ... دلم گرفته ... دلم به اندازه سه هزار شهید اتفاقات اخیر گرفته ... تصویر فرش نسوخته مسجد زیر پیکر مطهر علیاکبر از جلو چشمام کنار نمیره ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از گُلابَتون
#روز_پاسدار
هدیهای به اندازه پاسداری از وطن✨️
این چند روز که با لباس کارش میآمد، خانهمان رنگوبوی دیگری گرفته بود. نگاهم که به رنگ سبزش میافتاد، حس غرور و دلهره آمیخته به هم میشد. آینهی قدی کنار پنجره، نیمهتار بود. بخار نفسهایم روی شیشه مینشست و محو میشد. روسریام را جلوتر کشیدم و چادر را رویش تنظیم کردم. «واقعاً چی میتونم بخرم؟ هدیهای که اندازهی پاسداری از وطن باشه …»🤔✌🏼
به قصد خرید بیرون رفتم. فکر میکردم شاید چیزی پیدا شود که بتواند حرف دلم را بزند. ویترینها پر بود از چیزهای براق و آماده، اما هیچکدام به دلم نمینشست. خواستم دست خالی برگردم که چشمم به گلها افتاد. نرگسها آرام ایستاده بودند، با سری پایین و بویی که بیصدا دل را میلرزاند. همانجا ایستادم. یاد دختری افتادم که در شلوغی تاریخ، با دل کوچکش ایمان را معنا کرد. نرگسها را خریدم و برگشتم.
خانه ساکت بود. لباسش روی تخت افتاده بود؛ سبز، ساده، و پر از معنا. کنارش نشستم. پارچه زیر انگشتانم زنده بود، انگار خاطرههای زیادی در دلش داشت. ناگهان فهمیدم دنبال چه هستم. چرخ خیاطی را از زیر میز بیرون کشیدم. صدای روشن شدنش، سکوت خانه را برید. پارچه را صاف کردم و پا روی پدال گذاشتم: «خدا کنه خراب نشه…» سوزن بالا و پایین میرفت و نخ، آرام روی سینهی لباس مینشست. حروف را یکییکی دوختم؛ با مکث، با دقت: «منه ایماندی رقیه»❤️
ادامه دارد...
🎉 @golabbaton95
#پاسدار #سیدالشهدا_ع
#ولادت_امام_حسین_علیهالسلام
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم