eitaa logo
زنان جنگ
95 دنبال‌کننده
50 عکس
5 ویدیو
2 فایل
✨️جنگ تحمیلی ۱۴۰۴ به روایت زنان ایران: - روایات مکتوبِ زنانه - پادکست زنان جنگ - اخبار خودمونی برای دریافت روایت‌های شما: @zananejang_admin نشر مطالب فقط با ذکر منبع. رسانه‌ی مستقلِ #زنان_جنگ را با همین شناسه (@zananejang) در بله، ایتا و تلگرام بخوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
_همین که چشم‌هایم گرم می‌شود از پسِ این روز خیلی طولانی، با صدای انفجار و شلیک پدافند از خواب می‌پرم. همین را نذر تو می‌کنم دخترک تنهای بی‌گناه، ساکنِ معصوم غزه، وارث حقیقی زمین موعود!_ روایت فاطمه نباتیان، 29 ساله، دانشجوی ارشد اندیشه سیاسی، معلم و کتابدار را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
_همین که چشم‌هایم گرم می‌شود از پسِ این روز خیلی طولانی، با صدای انفجار و شلیک پدافند از خواب می‌پرم
روایت فاطمه نباتیان، 29 ساله، دانشجوی ارشد اندیشه سیاسی، معلم و کتابدار: *روز اول:* همین که چشم‌هایم گرم می‌شود از پسِ این روز خیلی طولانی، با صدای انفجار و شلیک پدافند از خواب می‌پرم. همین را نذر تو می‌کنم دخترک تنهای بی‌گناه، ساکنِ معصوم غزه، وارث حقیقی زمین موعود! این قلبی که در سینه‌ام می‌تپد و این نفسی که از ریتم افتاده، این چشم‌های نگران که از پس هر صدا به اجسام نورانی چپ و راست پنجره خانه دوخته می‌شود، و گوشی که از صدای پهپادهای اسرائیلی تیز می‌شود، همه را نذر تو می‌کنم. نذر آزادی و رهایی و عزت تو. نذر آرامشت، نذر یک زندگی معمولی برایت‌. سخت گذشت امروز، سخت هم می‌گذرد، اما نه به اندازه زندگی تو. از اول هم بنا بود رویاهای بزرگ فرزندان روح‌الله از مسیر آزادی قدس بگذرد. ما همین حالا هم در عمق این غم و حرمان و خوف و رجا، در مسیر رویای آن مردیم. هیچ چیزِ امروز عجیب و نامتناسب نبود. آن روزهایی که تو پای دریافت یک گونی آرد تمام خانواده‌ات را از دست می‌دادی و من اصلا درکی از رنج‌هایت نداشتم، آن موقع طبیعی نبود. حالا همه چیز آن طور است که باید باشد. الان ما و این ترس‌هایمان در جای درستی از تاریخ هستیم. بعون الله تعالی... *** *روز پنجم:* ساعت یک شب روی نیمکت پارک جلوی خانه نشسته‌ایم. دوستم احوالم را می‌پرسد، برایش سلفی می‌گیریم، بعد از چندثانیه هوش مصنوعی سامسونگ عکس را واضح‌تر می‌کند، چراغ روشن و پنجره خانه توی عکس پشت سرمان ظاهر می‌شود. قبل از نماز، وقتی به صدا و سیما حمله کردند هم آمدیم همین جا. وسط نماز و توی سجده وقتی به خاطر سروصدای بچه‌ها حواسم از نماز پرت شد، یاد کتاب اریک امانوئل اشمیت افتادم؛ «موسیو ابراهیم» و آنجایی که موسیو ابراهیم می‌گفت: «بوی جوراب توی مسجد برای من تسکین دهنده است؛» واقعا تسکین دهنده بود. شب اما صدای پدافند نزدیک‌تر بود، با هر انفجار از توی فنجان آسودگی‌ام یک چیزی لب‌پر می‌زد. با این حال آرام‌تر بودم. یکی دو گروه گفتگو دارم و دیشب زیر همان آسمان پر ستاره، داشتم دعوا و بحث گروه‌ها را می‌خواندم و به نظرم چقدر بی‌معنی بود، چقدر بی‌معنی است بحث کردن سر هر موضوعی، الان. خودم را در عین زنده بودن و زندگی کردن، در لبه‌ی مرگ می‌‌بینم. هاجرِ این سعی‌ام در میانه این جنگ. شب به زحمت خودم را خواب می‌کنم و روز به زحمت خودم را پای کارهای خانه و درس‌ها می‌کشانم. و در عین حال نگاهم به هر چیزی که دارم یک جور وداع است. این‌جوری که مثلا همین الان که دارم این زودپزی را که خیلی دوستش دارم روی گاز می‌گذارم، از خودم می‌پرسم آیا بار دیگری هم خورشت و آبگوشتی بار خواهم گذاشت؟ این خانه و زندگی که هر گوشه‌اش را با وسواس و دقت انتخاب کرده‌ام، آیا باز هم وقتی هست که روی مبلش بنشینم و کتاب بخوابم و شال‌گردن نیمه تمامم را ببافم؟ آه کتابخانه‌ام! استوری دیشب یکی از خبرنگاران صدا وسیما را دیدم، عکس کتابخانه‌‌ی اتاق کارش را گذاشته بود که نتوانسته بود با خودش ببرد و اسرائیل کتابهایش را سوزاند بود. آه، این کتابهای خوانده و نخوانده‌ام را چه کنم؟ دیروز موقع صحبت با بابا، پدافند نزدیک خانه فعال شد. بی‌اختیار «یاحسین» گفتم و دنبال منشا صدا از پای پنجره بودم. بابا خندید و شروع کرد از یحیی سنوار و آن سخنرانی‌اش گفتن. آنجا که سنوار از حضرت امیر نقل می‌کرد «دنیا دو روز است و آن روزی که مرگ تو نباشد هیچ کسی نمی‌تواند کاری بکند و آن روزی که مرگ تو در آن باشد، هیچ چیزی نجاتت نمی‌دهد.» و بله. نهایتش همین است. ما هاجر این جنگیم. توی خانه‌های خودمان، پای همین کتاب و لپ‌تاب، پای همین گاز و قابلمه، پای همین سجاده و پای همین گوشی‌. هر چند که پروژه‌ها آن طور که باید پیش نروند، و قیمه‌ها به اندازه ته‌دیگ شدن، بسوزند و به قول همسر قیمه جنگی بشوند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
هر کس مشغول کار و بازی خودش بود و من در آشپزخانه نزدیک پنجره مشغول بودم که ناگهان صدایی شبیه رد شدن موشک پنجره را لرزاند. به سمت پذیرایی دویدم تا نزدیک هم باشیم. چهره ترسیده‌ی محمد را دیدم که به من نگاه می‌کرد. پسر شش ماهه‌ی من سعی داشت از چهره‌ی من بفهمد که در این لحظه باید چه احساسی داشته باشد. روایت زهرا ابرقوئی، 30 ساله، مادر و دانشجو را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
هر کس مشغول کار و بازی خودش بود و من در آشپزخانه نزدیک پنجره مشغول بودم که ناگهان صدایی شبیه رد شدن
روایت زهرا ابرقوئی، 30 ساله، مادر و دانشجو از روز‌های جنگ: گهگاهی صدای پهپاد، پدافند و موشک آرامش خانه را مخدوش می‌کند، اما همه می‌دانیم تا خداوند نخواهد برگی از درخت به زمین نخواهد افتاد. عصر بود و هنوز باورمان نشده بود که جنگ با اسرائیل بر سر کشورمان سایه افکنده. هر کس مشغول کار و بازی خودش بود و من در آشپزخانه نزدیک پنجره مشغول بودم که ناگهان صدایی شبیه رد شدن موشک پنجره را لرزاند. به سمت پذیرایی دویدم تا نزدیک هم باشیم. چهره ترسیده‌ی محمد را دیدم که به من نگاه می‌کرد. پسر شش ماهه‌ی من سعی داشت از چهره‌ی من بفهمد که در این لحظه باید چه احساسی داشته باشد. با خودم گفتم حالا وقت ترس و ضعف نیست. اگر من قوی نباشم چطور از پسرکم انتظار داشته باشم قوی بماند؟ اورا بغل کردم، بالا بردم و با خنده و صدای کودکانه‌ای گفتم: «سلام علیکم قلمبه... گوشت و پیاز و دنبه...» با خندیدن محمد و همکاری پدر جو خانه آرام شد. این صدا در خانه‌ی ما بارها تکرار شد، اما هر بار مادر اولین نفری بود که با یک شوخی کودکانه و با کمک پدر جوّ خانه را آرام می‌کرد. درست است که مادرها هم می‌ترسند؛ اما مگر ترس مشکلی را حل می‌کند؟ دلم می‌خواهد این روزها قوی بمانم تا ستون آرامش خانواده به لرزه نیفتد... 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
داشتم می‌گفتم: «خاک بر سرت نتانیاهو! حالا جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟» روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
داشتم می‌گفتم: «خاک بر سرت نتانیاهو! حالا جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟» روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله
روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر: دیشب از صدای پدافند بیدار شدم و هرچه خوابیدم باز از توهمِ صدای پدافند بیدار شدم. و هربار بیدار شدم حسین هم با من بیدار شد. البته این‌که خیال برتان دارد که وحشت کردم و مثلا رفتم خانه‌ی کسی یا دلشوره گرفتم، اصلا و ابدا! تنها واکنشم این بود که رفتم یک لیوان شیر سر کشیدم و چون باز تشنگی‌ام برطرف نشد، در کمال وقاحت، شیرکاکائوی بچه‌ها را هم رویش سر کشیدم. آخر خیلی تشنه‌ام بود. بعدش داشتم یک‌ریز می‌گفتم: «خاک بر سرت نتانیاهو! حالا جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟» البته هنوز بچه‌ها چیزی نفهمیده‌اند. قوطی خالی شیرکاکائو توی یخچال است. ترسیدم بیندازمش دور! پادکست صوتی این روایت را همراه با روایت‌های دیگر، اینجا بشنوید. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
روز قبل از آن شب ما با هم بودیم. ما یعنی من، ‌لیلا و میترا. از هفت صبح تا دوازدهِ شب تا می‌توانستیم لحظه‌های رفاقت را ذخیره کردیم. خندیدیم، اشک ریختیم، غر زدیم، رو‌به‌روی دکه‌، قهوه‌ی فوری خوردیم، خشمگین شدیم، برای خشم‌مان قدم برداشتیم، روی زمین دفتر موسسه چهارزانو نشستیم و ساندویچ مرغ خوردیم، توی ترافیک گیر کردیم، دوبار خروجی ‌را اشتباهی رفتیم، بی تعارف خودمان را مهمان خانه‌ی زهرا کردیم، روی جدول سیب‌زمینی سرخ‌کرده خوردیم، روی صندلیِ کنسرت علیرضا قربانی نشستیم، از خنده ریسه رفتیم، نوبتی به هم خندیدیم، از ماه عکس گرفتیم، و از ته دل فریاد زدیم: «نمانده در دلم دگر توان دوری… / چه آه از این سکوت و آه از این صبوری…» روایت یگانه هدایت‌خواه، ۳۱ ساله، آموزگار، تسهیلگر دوره‌های توسعه‌ی فردی را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
روز قبل از آن شب ما با هم بودیم. ما یعنی من، ‌لیلا و میترا. از هفت صبح تا دوازدهِ شب تا می‌توانستیم
روایت یگانه هدایت‌خواه، ۳۱ ساله، آموزگار، تسهیلگر دوره‌های توسعه‌ی فردی: روز قبل از آن شب ما با هم بودیم. ما یعنی من، ‌لیلا و میترا. از هفت صبح تا دوازدهِ شب تا می‌توانستیم لحظه‌های رفاقت را ذخیره کردیم. خندیدیم، اشک ریختیم، غر زدیم، رو‌به‌روی دکه‌، قهوه‌ی فوری خوردیم، خشمگین شدیم، برای خشم‌مان قدم برداشتیم، روی زمین دفتر موسسه چهارزانو نشستیم و ساندویچ مرغ خوردیم، توی ترافیک گیر کردیم، دوبار خروجی ‌را اشتباهی رفتیم، بی تعارف خودمان را مهمان خانه‌ی زهرا کردیم، روی جدول سیب‌زمینی سرخ‌کرده خوردیم، روی صندلیِ کنسرت علیرضا قربانی نشستیم، از خنده ریسه رفتیم، نوبتی به هم خندیدیم، از ماه عکس گرفتیم، و از ته دل فریاد زدیم: «نمانده در دلم دگر توان دوری… / چه آه از این سکوت و آه از این صبوری…» صبوری؟ تا روز قبل از آن شب چه معنای کوچکی‌داشت! حالا اما چه وسیع و بزرگ و خواستنی شده است! ساعت چهارِ صبح روز بعد از آن شب، با صدای زمزمه‌وار سهراب بیدار شدم. نمی‌دانم چند بار گفته بود: «پاشو‌ یگانه! اسراییل ایران رو زد!» تا من شیرفهم شدم و چهارزانو روی تشک نشستم. نمی‌دانم قبل از بیدار کردنِ من چندبار با خودش دو دو تا چهارتا کرده بود که مرا بیدار کند یا نه. نمی‌دانم چشمش به مشکات، دختر کوچکمان که افتاده با لرزش قلبش چه‌کار کرده و چند بار بغضش را فرو داده و مشتش را فشار داده. اما می‌دانم که هر کس جز او بیدارم کرده بود و این خبر را به من می‌داد، قلبم هُرّی فرو می‌ریخت. حالا اما هوشیار بودم و انگار سنگینی نفس کسی را روی سینه‌ام حس می‌کردم. گوشی را برداشتم و به میترا پیام دادم. حدس می‌زدم بین ما سه نفر او شرایط بحرانی‌تری داشته باشد. و حدسم درست بود. پیامم را که دید به دقیقه نکشید که جواب داد: «خوبیم یگانه! شهرک رو تخلیه کردن. بچه‌ها خیلی ترسیده‌ن. ولی الحمدلله…» چرا هیچ‌وقت «الحمدلله» از زبان این دختر نمی‌افتاد! هنوز از لحظه‌ای که امیدوار، سرخوش و مطمئن بغلش کرده و گفته بودم: «سه‌شنبه مشهد می‌بینمت!» ۵ ساعت بیشتر نگذشته بود. حالا اما نه دیگر سرخوش بودم و نه مطمئن. حالا او، دلش را تهران پیش همسرش و کشورش گذاشته بود و با علی و سارا به مشهد رفته بود. من اما هنوز نرسیده‌ام… و نمی‌دانم... کدام‌مان زودتر می‌رسیم؟ ما به هم؟ یا مرگ به ما؟ 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
شب با بچه‌ها رفتیم جشن عید غدیر. از دست سادات عیدی گرفتیم و برگشتیم خانه. بیخیال از هر هیاهویی، خوابیدیم. صبح اما، اوضاع دیگری داشتیم. شادی جشن، برایمان رنگ باخته بود و غم، بغض خفه‌کننده‌ای شده بود که چنگ انداخته بود توی گلویمان. روایت فاطمه محمدی، ۲۶ ساله، مادر، خانه‌دار و فعال ادبی را در زنان جنگ بخوانید: @Zananejang
زنان جنگ
شب با بچه‌ها رفتیم جشن عید غدیر. از دست سادات عیدی گرفتیم و برگشتیم خانه. بیخیال از هر هیاهویی، خواب
روایت فاطمه محمدی، ۲۶ ساله، مادر، خانه‌دار و فعال ادبی: آویزِ شادی مامان گفت: از هر کدوم دوست داری بردار! دست کشیدم‌ روی شمع‌های گل سبز و سفید. نگاهم اما خیره ماند روی آویز‌های سنگیِ مزیّن به نام امیرالمومنین. دستم‌ را عقب کشیدم: فردا توی جشن برمی‌دارم. اول به مهمونا بدیم. شب با بچه‌ها رفتیم جشن عید غدیر. از دست سادات عیدی گرفتیم و برگشتیم خانه. بیخیال از هر هیاهویی، خوابیدیم. صبح اما، اوضاع دیگری داشتیم. شادی جشن، برایمان رنگ باخته بود و غم، بغض خفه‌کننده‌ای شده بود که چنگ انداخته بود توی گلویمان. اسامی شهدا را یکی پس از دیگری اعلام می‌کردند. صداهای مهیبِ انفجار، توی سرمان می‌پیچید. به زور، چند لقمه غذا می‌چپاندیم توی دهانمان، که نَمیریم. سیل پیامک‌ها، از جشن‌هایی که لغو می‌‌شدند، خبر می‌داد. قطره‌‌ی اشکِ مزاحمی راه باز کرد تا زیر چانه‌ام. گوشی‌ام زنگ خورد. مامان بود. اصرار داشت برویم جشن. گفت نباید کوتاه بیاییم. دل و دماغ، نداشتیم. خاطرم رفت، سمت آویزهای سنگی. لب‌هایم را روی هم فشار دادم: عیدمون رو عزا کردند. به خاک سیاه می‌نشونیم‌شون. چند روز بعد، وقتی که خیلی زود، به خاک سیاه نشانده بودیمشان و جنگ، رسما شروع شده بود، شمع سفیدی با طرح گل و آویز سنگی کوچک، به دستم رسید. لبخند محوی، صورتم را از هم گشود. آفتاب، تابیده بود روی فرش‌های خانه و تنها صدایی که سکوت را می‌شکست، گنجشک‌هایی بودند که شادی‌مان را می‌سرودند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
ترامپ گفته بود با بمب‌های نمی‌دانم چی‌چی، به سایت‌های هسته‌ای ایران حمله کرده و همه‌‌اش را پکانده و خلبانانش موفق بازگشته‌اند. ذوق‌مرگ شده بود و هی به خودش و آمریکا تبریک می‌گفت. تهش هم باز نوشته بود متشکرم! صحت و سقم خبر معلوم نبود. ما که جز صدای پدافند چیزی نشنیده بودیم. مهم این بود که با خواندن این خبر، صرفا کمی پهلو به پهلو شدم؛ متکایم را برعکس کردم تا روی طرفِ خنک‌ترش بخوابم. روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر را در بخوانید: @zananejang
روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر: بعد از نماز صبح ، گوشی را چک کردم و چند خبر خواندم. ترامپ گفته بود با بمب‌های نمی‌دانم چی‌چی، به سایت‌های هسته‌ای ایران حمله کرده و همه‌‌اش را پکانده و خلبانانش موفق بازگشته‌اند. ذوق‌مرگ شده بود و هی به خودش و آمریکا تبریک می‌گفت. تهش هم باز نوشته بود متشکرم! صحت و سقم خبر معلوم نبود. ما که جز صدای پدافند چیزی نشنیده بودیم. ولی انگار فقط جا تَر بود و بچه را از قبل برده بودند یک جای دیگر! کجا؟ نمی‌دانم! اطلاعی ندارم! مهم این است که با خواندن این خبر، صرفا کمی پهلو به پهلو شدم؛ متکایم را برعکس کردم تا روی طرفِ خنک‌ترش بخوابم. با خودم فکر می‌کنم این امنیت در میانه‌ی جنگ، آن هم با ابرقدرت‌های تسلیحاتی جهان، واقعا چیز کمی نیست! و ما این موهبت را مدیونِ امام‌روح‌الله هستیم و انقلاب و رهبر و شهدای رفته و زنده... و امیدوارم فرزندانم هم قدر این نعمت را بدانند. البته علی‌رغم بالا بودنِ سطح فرهیختگی در سطرهای قبل، یک علت دیگرِ راحت‌خیالی‌ام این است که عمرا توی این قحطیِ شهادت، چیزی به من برسد. من همانم که اربعین هرجا صف می‌ایستادم به محض اینکه نوبتم می‌شد ندای «خِلاص! خِلاص!» بلند می‌شد و چیزی به من نمی‌رسید. حالا هم که جنگ شده، زرنگ‌ها، شهادت‌نامه‌ها را روی هوا می‌قاپند و می‌روند خوش‌خوشان. من ولی احتمالا به محض اینکه وقتم برسد، صدای خِلاص خِلاص از عرش بلند شود و فعلا ظرفیتِ پذیرش شهیدشان تکمیل گردد! شاید آن دنیا وقتی از من بپرسند در جنگ و جهاد چه کردی و چقدر هزینه دادی؛ باید سر تکان بدهم و بگویم: «متاسفانه چند شب اول خیلی بدخواب شدم!» 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang