eitaa logo
زنان جنگ
95 دنبال‌کننده
50 عکس
5 ویدیو
2 فایل
✨️جنگ تحمیلی ۱۴۰۴ به روایت زنان ایران: - روایات مکتوبِ زنانه - پادکست زنان جنگ - اخبار خودمونی برای دریافت روایت‌های شما: @zananejang_admin نشر مطالب فقط با ذکر منبع. رسانه‌ی مستقلِ #زنان_جنگ را با همین شناسه (@zananejang) در بله، ایتا و تلگرام بخوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
داشتم می‌گفتم: «خاک بر سرت نتانیاهو! حالا جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟» روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
داشتم می‌گفتم: «خاک بر سرت نتانیاهو! حالا جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟» روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله
روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر: دیشب از صدای پدافند بیدار شدم و هرچه خوابیدم باز از توهمِ صدای پدافند بیدار شدم. و هربار بیدار شدم حسین هم با من بیدار شد. البته این‌که خیال برتان دارد که وحشت کردم و مثلا رفتم خانه‌ی کسی یا دلشوره گرفتم، اصلا و ابدا! تنها واکنشم این بود که رفتم یک لیوان شیر سر کشیدم و چون باز تشنگی‌ام برطرف نشد، در کمال وقاحت، شیرکاکائوی بچه‌ها را هم رویش سر کشیدم. آخر خیلی تشنه‌ام بود. بعدش داشتم یک‌ریز می‌گفتم: «خاک بر سرت نتانیاهو! حالا جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟» البته هنوز بچه‌ها چیزی نفهمیده‌اند. قوطی خالی شیرکاکائو توی یخچال است. ترسیدم بیندازمش دور! پادکست صوتی این روایت را همراه با روایت‌های دیگر، اینجا بشنوید. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
روز قبل از آن شب ما با هم بودیم. ما یعنی من، ‌لیلا و میترا. از هفت صبح تا دوازدهِ شب تا می‌توانستیم لحظه‌های رفاقت را ذخیره کردیم. خندیدیم، اشک ریختیم، غر زدیم، رو‌به‌روی دکه‌، قهوه‌ی فوری خوردیم، خشمگین شدیم، برای خشم‌مان قدم برداشتیم، روی زمین دفتر موسسه چهارزانو نشستیم و ساندویچ مرغ خوردیم، توی ترافیک گیر کردیم، دوبار خروجی ‌را اشتباهی رفتیم، بی تعارف خودمان را مهمان خانه‌ی زهرا کردیم، روی جدول سیب‌زمینی سرخ‌کرده خوردیم، روی صندلیِ کنسرت علیرضا قربانی نشستیم، از خنده ریسه رفتیم، نوبتی به هم خندیدیم، از ماه عکس گرفتیم، و از ته دل فریاد زدیم: «نمانده در دلم دگر توان دوری… / چه آه از این سکوت و آه از این صبوری…» روایت یگانه هدایت‌خواه، ۳۱ ساله، آموزگار، تسهیلگر دوره‌های توسعه‌ی فردی را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
روز قبل از آن شب ما با هم بودیم. ما یعنی من، ‌لیلا و میترا. از هفت صبح تا دوازدهِ شب تا می‌توانستیم
روایت یگانه هدایت‌خواه، ۳۱ ساله، آموزگار، تسهیلگر دوره‌های توسعه‌ی فردی: روز قبل از آن شب ما با هم بودیم. ما یعنی من، ‌لیلا و میترا. از هفت صبح تا دوازدهِ شب تا می‌توانستیم لحظه‌های رفاقت را ذخیره کردیم. خندیدیم، اشک ریختیم، غر زدیم، رو‌به‌روی دکه‌، قهوه‌ی فوری خوردیم، خشمگین شدیم، برای خشم‌مان قدم برداشتیم، روی زمین دفتر موسسه چهارزانو نشستیم و ساندویچ مرغ خوردیم، توی ترافیک گیر کردیم، دوبار خروجی ‌را اشتباهی رفتیم، بی تعارف خودمان را مهمان خانه‌ی زهرا کردیم، روی جدول سیب‌زمینی سرخ‌کرده خوردیم، روی صندلیِ کنسرت علیرضا قربانی نشستیم، از خنده ریسه رفتیم، نوبتی به هم خندیدیم، از ماه عکس گرفتیم، و از ته دل فریاد زدیم: «نمانده در دلم دگر توان دوری… / چه آه از این سکوت و آه از این صبوری…» صبوری؟ تا روز قبل از آن شب چه معنای کوچکی‌داشت! حالا اما چه وسیع و بزرگ و خواستنی شده است! ساعت چهارِ صبح روز بعد از آن شب، با صدای زمزمه‌وار سهراب بیدار شدم. نمی‌دانم چند بار گفته بود: «پاشو‌ یگانه! اسراییل ایران رو زد!» تا من شیرفهم شدم و چهارزانو روی تشک نشستم. نمی‌دانم قبل از بیدار کردنِ من چندبار با خودش دو دو تا چهارتا کرده بود که مرا بیدار کند یا نه. نمی‌دانم چشمش به مشکات، دختر کوچکمان که افتاده با لرزش قلبش چه‌کار کرده و چند بار بغضش را فرو داده و مشتش را فشار داده. اما می‌دانم که هر کس جز او بیدارم کرده بود و این خبر را به من می‌داد، قلبم هُرّی فرو می‌ریخت. حالا اما هوشیار بودم و انگار سنگینی نفس کسی را روی سینه‌ام حس می‌کردم. گوشی را برداشتم و به میترا پیام دادم. حدس می‌زدم بین ما سه نفر او شرایط بحرانی‌تری داشته باشد. و حدسم درست بود. پیامم را که دید به دقیقه نکشید که جواب داد: «خوبیم یگانه! شهرک رو تخلیه کردن. بچه‌ها خیلی ترسیده‌ن. ولی الحمدلله…» چرا هیچ‌وقت «الحمدلله» از زبان این دختر نمی‌افتاد! هنوز از لحظه‌ای که امیدوار، سرخوش و مطمئن بغلش کرده و گفته بودم: «سه‌شنبه مشهد می‌بینمت!» ۵ ساعت بیشتر نگذشته بود. حالا اما نه دیگر سرخوش بودم و نه مطمئن. حالا او، دلش را تهران پیش همسرش و کشورش گذاشته بود و با علی و سارا به مشهد رفته بود. من اما هنوز نرسیده‌ام… و نمی‌دانم... کدام‌مان زودتر می‌رسیم؟ ما به هم؟ یا مرگ به ما؟ 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
شب با بچه‌ها رفتیم جشن عید غدیر. از دست سادات عیدی گرفتیم و برگشتیم خانه. بیخیال از هر هیاهویی، خوابیدیم. صبح اما، اوضاع دیگری داشتیم. شادی جشن، برایمان رنگ باخته بود و غم، بغض خفه‌کننده‌ای شده بود که چنگ انداخته بود توی گلویمان. روایت فاطمه محمدی، ۲۶ ساله، مادر، خانه‌دار و فعال ادبی را در زنان جنگ بخوانید: @Zananejang
زنان جنگ
شب با بچه‌ها رفتیم جشن عید غدیر. از دست سادات عیدی گرفتیم و برگشتیم خانه. بیخیال از هر هیاهویی، خواب
روایت فاطمه محمدی، ۲۶ ساله، مادر، خانه‌دار و فعال ادبی: آویزِ شادی مامان گفت: از هر کدوم دوست داری بردار! دست کشیدم‌ روی شمع‌های گل سبز و سفید. نگاهم اما خیره ماند روی آویز‌های سنگیِ مزیّن به نام امیرالمومنین. دستم‌ را عقب کشیدم: فردا توی جشن برمی‌دارم. اول به مهمونا بدیم. شب با بچه‌ها رفتیم جشن عید غدیر. از دست سادات عیدی گرفتیم و برگشتیم خانه. بیخیال از هر هیاهویی، خوابیدیم. صبح اما، اوضاع دیگری داشتیم. شادی جشن، برایمان رنگ باخته بود و غم، بغض خفه‌کننده‌ای شده بود که چنگ انداخته بود توی گلویمان. اسامی شهدا را یکی پس از دیگری اعلام می‌کردند. صداهای مهیبِ انفجار، توی سرمان می‌پیچید. به زور، چند لقمه غذا می‌چپاندیم توی دهانمان، که نَمیریم. سیل پیامک‌ها، از جشن‌هایی که لغو می‌‌شدند، خبر می‌داد. قطره‌‌ی اشکِ مزاحمی راه باز کرد تا زیر چانه‌ام. گوشی‌ام زنگ خورد. مامان بود. اصرار داشت برویم جشن. گفت نباید کوتاه بیاییم. دل و دماغ، نداشتیم. خاطرم رفت، سمت آویزهای سنگی. لب‌هایم را روی هم فشار دادم: عیدمون رو عزا کردند. به خاک سیاه می‌نشونیم‌شون. چند روز بعد، وقتی که خیلی زود، به خاک سیاه نشانده بودیمشان و جنگ، رسما شروع شده بود، شمع سفیدی با طرح گل و آویز سنگی کوچک، به دستم رسید. لبخند محوی، صورتم را از هم گشود. آفتاب، تابیده بود روی فرش‌های خانه و تنها صدایی که سکوت را می‌شکست، گنجشک‌هایی بودند که شادی‌مان را می‌سرودند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
ترامپ گفته بود با بمب‌های نمی‌دانم چی‌چی، به سایت‌های هسته‌ای ایران حمله کرده و همه‌‌اش را پکانده و خلبانانش موفق بازگشته‌اند. ذوق‌مرگ شده بود و هی به خودش و آمریکا تبریک می‌گفت. تهش هم باز نوشته بود متشکرم! صحت و سقم خبر معلوم نبود. ما که جز صدای پدافند چیزی نشنیده بودیم. مهم این بود که با خواندن این خبر، صرفا کمی پهلو به پهلو شدم؛ متکایم را برعکس کردم تا روی طرفِ خنک‌ترش بخوابم. روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر را در بخوانید: @zananejang
روایت ریحانه ابوترابی، 33 ساله، مادر و شاعر: بعد از نماز صبح ، گوشی را چک کردم و چند خبر خواندم. ترامپ گفته بود با بمب‌های نمی‌دانم چی‌چی، به سایت‌های هسته‌ای ایران حمله کرده و همه‌‌اش را پکانده و خلبانانش موفق بازگشته‌اند. ذوق‌مرگ شده بود و هی به خودش و آمریکا تبریک می‌گفت. تهش هم باز نوشته بود متشکرم! صحت و سقم خبر معلوم نبود. ما که جز صدای پدافند چیزی نشنیده بودیم. ولی انگار فقط جا تَر بود و بچه را از قبل برده بودند یک جای دیگر! کجا؟ نمی‌دانم! اطلاعی ندارم! مهم این است که با خواندن این خبر، صرفا کمی پهلو به پهلو شدم؛ متکایم را برعکس کردم تا روی طرفِ خنک‌ترش بخوابم. با خودم فکر می‌کنم این امنیت در میانه‌ی جنگ، آن هم با ابرقدرت‌های تسلیحاتی جهان، واقعا چیز کمی نیست! و ما این موهبت را مدیونِ امام‌روح‌الله هستیم و انقلاب و رهبر و شهدای رفته و زنده... و امیدوارم فرزندانم هم قدر این نعمت را بدانند. البته علی‌رغم بالا بودنِ سطح فرهیختگی در سطرهای قبل، یک علت دیگرِ راحت‌خیالی‌ام این است که عمرا توی این قحطیِ شهادت، چیزی به من برسد. من همانم که اربعین هرجا صف می‌ایستادم به محض اینکه نوبتم می‌شد ندای «خِلاص! خِلاص!» بلند می‌شد و چیزی به من نمی‌رسید. حالا هم که جنگ شده، زرنگ‌ها، شهادت‌نامه‌ها را روی هوا می‌قاپند و می‌روند خوش‌خوشان. من ولی احتمالا به محض اینکه وقتم برسد، صدای خِلاص خِلاص از عرش بلند شود و فعلا ظرفیتِ پذیرش شهیدشان تکمیل گردد! شاید آن دنیا وقتی از من بپرسند در جنگ و جهاد چه کردی و چقدر هزینه دادی؛ باید سر تکان بدهم و بگویم: «متاسفانه چند شب اول خیلی بدخواب شدم!» 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
این روزها زیاد به غزه فکر کردم و به ۸ سال جنگ. در تمام این پنج روز با خودم فکر کردم چطور آن‌ها ۶۰۰ روز، این لحظه‌ها را تجربه کردند و همچنان ماندند و آن‌های دیگر، ۸ سال جنگیدند که یک وجب خاک ندهند؟ روایت فاطمه بهروزفخر، ۳۲ ساله، نویسنده و دانشجوی دکتری ادبیات فارسی را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
این روزها زیاد به غزه فکر کردم و به ۸ سال جنگ. در تمام این پنج روز با خودم فکر کردم چطور آن‌ها ۶۰۰ ر
روایتی از فاطمه بهروزفخر، ۳۲ ساله، نویسنده و دانشجوی دکتری ادبیات فارسی: خب؛ حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، تقریبا صداها زیادتر از هر وقت دیگری است. نزدیک‌تر و پرتعدادتر. ترسیده‌ام؟ خب معلوم است، اما توی ترس، یک‌جور دل‌قرصی دارم که نمی‌دانم‌ از کجا می‌آید. مدام یکی از خاطراتی که بابا از روزهای جنگ، برای من و برادرم تعریف کرده بود، توی ذهنم مرور می‌شود: «جزیره مجنون بودیم. شب‌ها می‌نشستیم به گوش‌دادن آواز قورباغه‌ها. وقتی قورباغه‌ها می‌خواندند، خاطرجمع بودیم که غواص‌های بعثی این دوروبر یا توی آب نیستند. نبودن حضور بعثی‌ها توی آب، یعنی خاطرجمعی قورباغه‌ها و آوازخواندن‌شان. ولی کافی بود، صدای آواز قورباغه‌ها برای لحظه‌هایی قطع شود. نفس‌ها توی سینه حبس می‌شد و دست‌مان را می‌گذاشتیم روی ضامن نارنجک‌ها. بهترین و خیال‌جمع‌ترین لحظه‌های جزیره مجنون مال وقت‌هایی بود که قورباغه‌ها می‌خواندند.» خوشحالم در خانه مردی بالیدم که کهنه‌سرباز جنگ است و هنوز، رد ترکش‌ها را توی بدنش دارد. خوشحال‌ترم، مادرم زنی بود که لحظه‌ای دست از تلاش برای «دیگری» برنداشت و مراقبت از ۶۰ کودک بدسرپرست و بی‌سرپرست را برعهده گرفت. این روزها زیاد به غزه فکر کردم و به ۸ سال جنگ. در تمام این پنج روز با خودم فکر کردم چطور آن‌ها ۶۰۰ روز، این لحظه‌ها را تجربه کردند و همچنان ماندند و آن‌های دیگر، ۸ سال جنگیدند که یک وجب خاک ندهند؟ این روزها، زیاد هم نوشتم. امشب خیلی خوشحال بودم، چون تلویزیون کودک رسانه‌مان بالا آمد و در مرحله امتحانی‌اش، نزدیک به ۲ هزار مخاطب کودک، بدون اختلال داشتند «ببعی قهرمان» را تماشا می‌کردند. بیشترِ زحمتش را همکارانم کشیده‌اند و من حالا دارم، با افتخار درباره‌اش می‌نویسم. سهم من هم شد یک اسم و شعار برای این تلویزیون کودک که هیچ فکر نمی‌کردم در زمانهٔ جنگ، فعالیتش را شروع کند. خوشحالم کنار چنین آدم‌های پایِ کاری، چراغ یک رسانه کودک‌ونوجوان‌ روشن مانده و بی‌وقفه فعال است. حالا صداها کم شده‌اند. وقتی می‌نویسم، کمتر می‌ترسم و انگار آدم شجاع‌تری‌ام. باید بخوابم. کاش قورباغه‌های جزیره مجنون باز هم بخوانند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 ✅ لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید! با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست تکیه‌گاه را هم بالا آورد، هر دو دستش بالا، رها و محکم: «آن‌چه که ملاحظه کردید، صدایی که شنیدید، فضای غبارآلود استودیوی خبر...» و بوم! چراغ‌های استودیو خاموش شد. دود و تکه‌های کاغذ در هوا به پرواز درآمد. (بازخوانی حماسه‌ای که سحر امامی خلق کرد به روایت یک مادر) روایت زیبا گودرزی، 37 ساله، خانه‌دار را در بخوانید. ❇️پی‌نوشت زنان جنگ: کلیپی که به این نوشته پیوست شده، با دیگر ویدئوهایی که آن روزها دیده‌اید، تفاوت دارد. نه آهنگ حماسی دارد و نه ویرایش ویژه‌ای شده است. تصویری بکر و دست‌نخورده با صداهای طبیعی پشت صحنه، از رویدادی است که سحر امامی آن را رقم زده. این فیلم حتی لحظاتی پیش از آغاز حادثه را هم به نمایش می‌گذارد. حتماً تماشا کنید و این روایت ساده اما تکان‌دهنده را به دیگران نیز پیشنهاد دهید. @zananejang
زنان جنگ
دست تکیه‌گاه را هم بالا آورد، هر دو دستش بالا، رها و محکم: «آن‌چه که ملاحظه کردید، صدایی که شنیدید،
روایت زیبا گودرزی، 37 ساله، خانه‌دار: بچه‌ها ساعت ۶ کلاس داشتند. با پدرشان رفتند. من ماندم تا کارهای عقب‌افتاده‌ام را انجام بدهم. قبلش توی کانال‌ها چرخی زدم. یکی از کانال‌ها به نقل از اسرائیل، خبر هشدار تخلیه صداوسیما و غرب تهران را گذاشته بود. کنجکاو و با خوشحالی از اینکه بچه‌ها نیستند تلویزیون را روشن کردم و زدم شبکه‌ی خبر. مجری شبکه، خانم امامی، در حال گفتگو با کارشناس بود که ناگهان گفتگو را قطع کرد و شروع کرد به خواندن بیانه‌‌ای کرد که تازه به دستش رسیده بود. بیانه که تمام شد، بعد از پخش میان‌برنامه مجری دوباره بیانه را خواند. درحال دوباره‌خوانیِ بیانیه بود که صدایی مهیب آمد و دوربین حرکت کرد. خانم امامی بدون تغییر در حالتش به صحبت ادامه داد: خیلی متشکر از اینکه با ما هستید. «بوم!...» و دوباره بوم! و خانم امامی با لحنی مقتدر گفت: «آن‌چه ملاحظه می‌کنید تجاوز رژیم صهیونیستی به خاک جمهوري اسلامی و منطقه صداوسیماست.» دست چپش را تکیه‌گاه کرد روی میز، انگشت اشاره‌اش را آورد بالا و الله‌اکبرگویان و با صدایی که به فریاد شبیه بود ادامه داد: «آن‌چه شنیدید صدای متجاوز به خاک وطن... صدای متجاوز به صدای حق و حقیقت است!» دست تکیه‌گاه را هم بالا آورد، هر دو دستش بالا، رها و محکم: «آن‌چه که ملاحظه کردید، صدایی که شنیدید، فضای غبارآلود استودیوی خبر...» و بوم! چراغ‌های استودیو خاموش شد. دود و تکه‌های کاغذ در هوا به پرواز درآمد. خانم امامی بالاخره رضایت داد، از روی صندلی بلند شد و از کادر بیرون رفت. صدا از پشت صحنه بلند شد، همه با هم: «الله‌اکبر!... الله‌اکبر... بیا بیرون!... الله‌اکبر...» روی پا ایستاده بودم. اشک‌هایم روی صورتم سر خورد و ریخت روی لباسم. تمام بدنم می‌لرزید. حیران نگاهم را چرخاندم روی مبل به دنبال گوشی. حتی برای یک لحظه انگشت چرخانش در هوا از جلوی چشمم دور نمی‌شد. صدایش که با گذشت هر لحظه بلند‌تر ‌می‌شد و الله‌اکبر می‌گفت. تصاویر ساختمانِ سوزانِ شیشه‌ایِ صداوسیما خیلی سریع توی کانال‌ها پخش شد. روی شبکه خبر ماندم. ۱۵، ۲۰ دقیقه بعد بود که خانم امامی دوباره آمد روی آنتن زنده. نه صدایش می‌لرزید و نه نشانه‌ای از ترس در چهره‌اش بود. با چهره‌ای خندان و صدایی قوی‌تر! با دیدنش خنده به لب‌هایم آمد. بدنم را که از ترس منقبض شده بود تکانی دادم. کمر صاف کردم و رفتم سراغ کارهایم. حالا ساعت‌ها از ان اتفاق گذشته و من همچنان از مرور تک‌تک حرکات سحر امامی، حس شجاعت به وجودم تزریق می‌شود و فقط یک کلمه به ذهنم می‌آید: «شیرزن!» 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang