🔴شایعات پرونده جنجالی گیلان صحت ندارد/ نه خودکشی، نه فرار
🔹 چندی پیش یک فیلم غیراخلاقی در فضای مجازی منتشر شد که دستگاههای قضایی و انتظامی به فوریت وارد عمل شده و افراد منتسب به فیلم مربوطه را دستگیر کردند.
🔹این افراد دستگیر شده در زندان بوده و پرونده قضایی آنان توسط دستگاه قضا در حال بررسی است ولی برخی در فضای مجازی با ایجاد شایعه و مطالب زرد در این خصوص در تلاش برای دریافت مخاطب و سواستفاده از این جریان هستند.
🔹طی ساعات گذشته خبری در فضای مجازی منتشر شد که مدعی شدند یکی از افراد دستگیر شده با وثیقه آزاد شده و بعد از آزادی مشروط به دلیل شرایط روحی، خودکشی کرده است.
🔹طبق پیگیریهای خبرنگار تسنیم از مراجع قضایی و انتظامی، افراد دستگیرشده در زندان بوده و دستگاه قضا در حال بررسی پرونده مذکور است و هیچ یک از افراد آزاد نشده و تحت نظارت قضایی هستند.
🔹یکی دیگر از شایعات منتشر شده در فضای مجازی این بود که یکی از افراد بعد از منتشر شدن فیلم، از کشور متواری شده که این مورد نیز توسط دستگاه قضایی و انتظامی رد شده و همه افراد که در فیلم بودند دستگیر شدند و اقدامات قضایی و قانونی در حال انجام است.
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازنشر وعدهای ساختگی برای چندمین بار!
🟡 پس از آغاز قطع برق از سوی دولت، کلیپ تقطیع شدهای از سخنرانی امام خمینی با عنوان «وعده مجانی شدن آب و برق» در رسانههای بیگانه برای چندمین بار بازنشر داده میشود.
🟢 این در حالیست که حضرت امام، هرگز چنین وعدهای به مردم ندادهاند. بلکه آن را امیرانتظام سخنگوی دولت موقت (آن هم برای مستمندان و آن هم تا سقف خاصی و آن هم بعد از انقلاب) مطرح کرده کرده است.
🔹پس از سخنان امیرانتظام، امام خمینی (ره) در 10 اسفند 1357 در واکنش به این موضوع و خطاب به مردم فرمودند: شما به معنویات احتیاج دارید، اینها (پهلویها) معنویات ما را بُردند، دلخوش نباشید که مسکن فقط میسازیم، آب و برق را مجانی میکنیم برای طبقهٔ مستمند، اتوبوس را مجانی میکنیم برای طبقهٔ مستمند، دلخوش به این مقدار نباشید...».
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
دیداراز جهنم در معراج! رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: در معراج ازجهنم دیدار کردم ودیدم که عده ای
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاق والدین!
رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: بوی بهشت از مسیر پانصدسال به مشام میرسد! ولی عاق والدین ودیّوث بوی آنرا حس نمی کنند! سؤال شد: ای رسول خدا! شخص دیّوث کیست؟ فرمود: کسیکه میبیند زنش زنا میکند ولی بی تفاوت است!
ترجمه آیه ٣٤ مرسلات:
روزقیامت وای بر تکذیب کنندگان*در آن روزنمی توانند حرفی بزنند ونه میتوانند عذر بخواهند.
نتیجه باب جهنم
عاقبت کفار ومنافقین ومعصیت کاران وطاغیان درگاه الهی، جهنم سوزان وعذابهای دردناک وغیر قابل تحمل است. برآنان لباس هاوکفشهایی از آتش میپوشانند. آب آشامیدنی آنها حمیم وغذای آنها زقوم است. مرگ برای آنان نیست تا ازعذاب راحت شوند. هرزمان که پوست بدنشان میسوزد، بلافاصله پوست جدید میروید. در زنجیرهایی از آتش بسته میشوند. مارها وعقربها بر آنان مسلط هستند. با گرزهای آتشین بر سرشان میزنند. نگهبانان جهنم اهل ترحم نیستند. اگر داد بزنند کسی بداد آنها نمی رسد. درمقابل مدت کمی که در دنیا معصیت نمودند، تا ابد در دوزخ عذاب میشوند.
پایان روایات و احادیث
به پایان رسید این فصل حالا به سراغ تجربهها انسانهایی که مردن و دوباره زنده شدند و از عالم بعد از مرگ اطلاعات را فراموش نکردن و از خودشان مطالب بسیار شگفت انگیز به جا گذاشته اند بخوانید......
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#داستان جذّاب "مرگِ اِختیاری"
(قسمت اول)
🔹می گویند مرحوم هیدجی منکر مرگ اختیاری بوده است و خَلع و لبس اختیاری را محال میدانسته، و این درجه و کمال را برای مرد ممتنع می پنداشته است، و در بحث با شاگردان خود جداََ انکار می نمود و ردّ میکرده است.
🔸یک شب در حجره خود بعداز به جا آوردن نماز عشاء رو به قبله مشغول تعقیبات بوده است که ناگهان پیرمردِ دهاتی وارد شده، سلام کرد و عصایش را در گوشه ای نهاد و گفت: جناب آخوند!
❓تو به این کارها چکار داری؟
❓هیدجی گفت: چه کارها؟
‼️پیرمرد گفت: مرگِ اختیاری و اِنکار آن؛
این حرفها به شما چه مربوط است؟
هیدجی گفت: این وظیفه ماست بحث و نقد وتحلیل کار ماست.
درس میدهیم، مطالعات داریم، روی این کارها زحمت کشیده ایم؛ سرخود نمیگوییم؛
⁉️پیرمرد گفت: مرگ اختیاری را قبول نداری!؟
هیدجی گفت: نه
پیرمرد در مقابل چشمان او پای خود را به قبله کشیده و به پشت خوابید🛌 و گفت: "انا لله و انا الیه راجعون" و از دنیا رحلت کرد، و گویی هزارسال است که مُرده است.
😨حکیم هیدجی مضطرب شد.
خدایا این بلا بود که امشب برما وارد شد؟
حکومت ما را چه میکند؟
میگویند مردی را در حجره بردید، غریب بود و او را کُشتید و سمّ دادید و یا خفه کردید.
😱بی خودانه دَویدم و طلاب را خبر کردم، آنها به حجره آمدند و همه متحیّر و از این حادثه نگران شدند.
بالاخره بنا شد خادم مدرسه ⚰تابوتی بیاورد و شبانه او را به فضای شبستان مدرسه ببرند تا فردا برای تجهیزات او و استشهادات آمده شویم
که ناگهان ...
✍این داستان ادامه دارد.
#معادشناسی
#علامه_طهرانی
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
سفر پر ماجرا 27.mp3
6.49M
#سفر_پرماجرا ۲۷
⭕️هُشــــــــدار؛
اون ماه، همکارم، سفر کرد...
دیروز، همسایه مون رفت...
امروز، رفیقم پر کشید...
نکنه فردا نوبتِ منه!
نمی دونم چرا...
این سفر رو اینقدر دور می بینم؟
13.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔅 گر نگاهی به ما كند زهرا (س)
تجربهگری که به خاطر حب امام حسین(ع) توسط حضرت زهرا (س) مورد شفاعت قرار گرفت
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 آغوش پر مهر
حمایت حضرت فاطمه زهرا (س) از محبین برزخی
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
بین دو تصویر بالا پنج تفاوت پیدا کنید!!
🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
⁉️ #چیستان
💯 اون چیه که هر چه بیشتر تو دستات فشار بدی بیشتر سفت میشه ؟🙄
🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
در این تصویر یک خرگوش وجود داره،
فقط ۸ ثانیه زمان داری اونو پیدا کنی!
🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
بین دو تصویر بالا پنج تفاوت پیدا کنید!! 🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠 ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
🌀اینم تفاوت ها👆
🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
⁉️ #چیستان 💯 اون چیه که هر چه بیشتر تو دستات فشار بدی بیشتر سفت میشه ؟🙄 🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
🌀جواب چیستان 😁👇
✍ برف
کیا درست جواب دادن؟😍
🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
در این تصویر یک خرگوش وجود داره، فقط ۸ ثانیه زمان داری اونو پیدا کنی! 🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠 ┄┅┅┅┅
🌀خرگوش تو عکس معلومه👆
🎁با ما مغزت ورزش میکنه🧠
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
۳۹. تعلیم خدا به پیامبرصلی الله علیه وسلم برای خواندن این دعا ۲-... رَبِّ زِدْنِی عِلْماً. ﴿طه، ۱۱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲-... رَبِّ زِدْنِی عِلْماً.
﴿طه، ۱۱۴﴾
... پروردگارا
علم مرا زیاد کن.
توضیح:
از آنجا که پیامبراکرمصلی الله علیه وسلم، به خاطر عشق به فراگیری قرآن و حفظ آن برای مردم به هنگام دریافت وحی عجله میکرد، و مهلت نمی داد جبرئیل سخن خود را کامل کند، چنین به او تذکر داده شده که نسبت به قرآن پیش از آن که وحی آن تمام شود عجله مکن و بگو پروردگارا! علم مرا زیاد کن.
تذکر:
هر گاه استاد خدا باشد و شاگرد پیامبرصلی الله علیه وسلم، معلوم میشود که محتوای درسی چقدر مهم است. پس این دعا را غنیمت شماریم و علم زیاد را از درگاه خدا درخواست کنیم.
نکتهها و پیامها:
۱. اوّلین معلّم، خداوند علاّم و علیم است، پس علم را از او بخواهیم. «ربّ زدنی علماً»
۲. برای علم و دانش نهایتی نیست و فارغ التحصیل معنا ندارد. «زدنی علما»
۳. افزون طلبی در کمالات ارزش است. «ربّ زدنی علما»
۴. علم، وسیله ی رشد انسان هاست. «ربّ زدنی علما»
۵. جز خداوند، علم همه حتّی علم پیامبر محدود است.
۴۰. دعای حضرت پیامبرصلی الله علیه وسلم
۳-... رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ....
﴿الأنبیاء، ۱۱۲﴾
... پروردگارا
(تو خود میان ما) به حقّ داوری کن،
و پروردگار همه ما خداوند رحمان است که کمک خواسته میشود.
توضیح:
در این دعا پیامبرصلی الله علیه وسلم بعد از مشاهده این همه اعراض و روی گردانی، ناراحتی خود را از این همه غرور و غفلت منعکس میکند.
تذکر:
در هنگام رویارویی با دشمنان زبان نفهم، باید با این دعا از خدا کمک خواسته، او را حاکم قرار دهیم.
نکتهها و پیامها:
۱. در برابر لجاجت دشمنان، از خداوند کمک بگیریم.
۲. دعا را با کلمه «ربّ» آغاز کنیم. «ربّ احکم»
۳. عالم مطلقی که همه چیز را میداند، قضاوتش به حقّ است.
۴. حتّی در مورد دشمنان نیز از حقّ تجاوز نکنیم و کیفر بیش از حقّ نخواهیم.
#مفاتیح_الحوائج
✍سید موسی کاظمی نایینی
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
سوره مبارکه کوثر
✍️امام صادق (علیه السلام):
🔹هرکه سورهی إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ را در نمازهای واجب و مستحب خود تلاوت کند
🔹 خداوند او را در روز رستاخیز از حوض کوثر سیراب نماید
🔹و مجلس گفتگوی او با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در زیر درخت طوبی باشد.
📚تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۸، ص۴۰۶
#الْحَمْدُلِلّهِعَلَىکُلِّنعْمَةٍ
_________________________________
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
🔆 راهکاری برای زیاد شدن روزی و کلی اتفاق خوب دیگه!
💠 امام صادق(ع) فرمودند: کسی که سورهی صافات رو هر جمعه بخونه، از همهی آفتها حفظ میشه، همهی بلاهای دنیا ازش دور میشه، و بیشترین حد ممکن از روزی در دنیا نصیبش میشه، و خدا مال و فرزندان و بدنش رو گرفتار شر شیطان و ستمگران نمیکنه. و اگر اون روز یا شب بمیره، خدا شهید محشورش میکنه و شهید از دنیا میبردش و تو بهشت با شهدا و همدرجهی اونها قرارش میده.
🔖 عنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ: مَنْ قَرَأَ سُورَةَ اَلصَّافَّاتِ فِي كُلِّ يَوْمِ جُمُعَةٍ ، لَمْ يَزَلْ مَحْفُوظاً مِنْ كُلِّ آفَةٍ مَدْفُوعاً عَنْهُ كُلُّ بَلِيَّةٍ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا مَرْزُوقاً فِي اَلدُّنْيَا بِأَوْسَعِ مَا يَكُونُ مِنَ اَلرِّزْقِ وَ لَمْ يُصِبْهُ اَللَّهُ فِي مَالِهِ وَ لاَ وَلَدِهِ وَ لاَ بَدَنِهِ بِسُوءٍ مِنْ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ وَ لاَ مِنْ جَبَّارٍ عَنِيدٍ وَ إِنْ مَاتَ فِي يَوْمِهِ أَوْ لَيْلَتِهِ بَعَثَهُ اَللَّهُ شَهِيداً وَ أَمَاتَهُ شَهِيداً وَ أَدْخَلَهُ اَلْجَنَّةَ مَعَ اَلشُّهَدَاءِ فِي دَرَجَةٍ مِنَ اَلْجَنَّةِ.
📙ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ج۱، ص۱۱۲
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
خانم دلفان با
چشمهای گرد شده به سحر نگاه میکرد...مفهوم نگاهش این بود:سحر تو دیگه چرا....باالخره به یک دو راهی
رسیدند... که باید از هم جدا میشدند...حامد رو به ترانه گفت:اسمت چیه؟؟ ترانه: یوسفی...حامد:نامرد...ترانه خندید
وگفت:ترش نکن....ترانه....پریناز شماره ی موبایلش را به پسری به نام هادی داد و سحر جلو رفت و ساکش را
گرفت و گفت:ممنونم خیلی لطف کردید... پسر لبخندی زد و گفت:من حسینم...سحرتشکر دوباره ای کرد و بدون
هیچ حرف اضافه ای از حسین فاصله گرفت.دخترها وارد ساختمان شدند...یک سالن موزاییک شده که شش اتاق
داشت...همه به سمت اتاق ها یورش بردند... هر اتاق پانزده تخت سه طبقه داشت.... تختهای زوار در رفته و پتوهای
خاکستری سربازی...و سقف نم داده...دو شوفاژی که معلوم نبود روشن است یا نه... بهتر از این نمیشد...ترانه:وای
چه بویی...سحر: چه کثیفه اینجا....شمیم:تا صبح بندری میزنیم از سرما...ترانه :خوب بیا از االن بندری بریم... وسوتی
زد و داد زد:جونی جونم....و دخترها اماده برای شروع یک اهنگ که با ورود خانم کشور ساکت شدند...خانم کشور
بعد از لختی سکوت گفت:خوب... حتما خبر دار شدید که جریان از چه قراره... اینطوری نمیشه که راحت بچرخید و
برید بیرون... من و خانم دلفان با همفکری هم تصمیم گرفتیم... که شما در خوابگاه بمونید و بیرون نرید....انگار
پارچ اب سردی روی سرشان خالی شد.... دخترها وا رفتند... نمیدانستند چه بگویند... این چه وضع اردو بود؟؟؟ یکی
از دخترها جلو امد و گفت:خانم.... یعنی چی تو خوابگاه بمونیم؟؟؟؟ دیگری: خانم واسه ی چی؟؟؟ خانم کشوربا
لحن تندی گفت:ندیدید.... پسرا هم هستن؟ ترانه هم با لح کش داری گفت:خوب باشن؟ما چیکار به اونا داریم؟
خانم کشور با غیظ نگاهش کرد و گفت:تو خوابگاه میمونید... درغیر این صورت برمیگردیم... و در همان حال
چادرش را که تا ان لحظه کیپ جلوی دهانش گرفته بود را از سرش باز کرد... و دخترها را سر خورده تنها
گذاشت.خانم کشور با غیظ نگاهش کرد و گفت:تو خوابگاه میمونید... درغیر این صورت برمیگردیم... و در همان
حال چادرش را که تا ان لحظه کیپ جلوی دهانش گرفته بود را از سرش باز کرد... و دخترها را سر خورده تنها
گذاشت.ترانه:یعنی چی تو خوابگاه بمونیم؟؟؟ پریناز:اگه قرار بود بیرون نریم و تو محوطه بازی نکنیم اصال واسه ی
چی اومدیم؟ هانیه:واهلل... تو اتاق خوابمونم میتونستیم...بمونیم...سحر: کاش اصال نمیومدیم...شمیم روی یکی از
تختها نشست و گفت:حاال چی کنیم؟ ترانه نفس عمیقی کشید و گفت:چرا ما تو ساختمون بمونیم؟؟؟ اونا بمونن؟؟؟
سحر:منظورت چیه؟ ترانه لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:خانم کشور نگرانه اگه ما بریم تو محوطه با پسرا بازی
میکنیم و دوست میشیم... خوب اگه پسرا تو ساختمون خودشون بمونن ما با اسودگی بازی میکنیم ....الان ما اینجا
بمونیم....خیلی خوش خوشان اون بچه خنگها میشه...دخترها لبخندی زدند و هانیه گفت:خوب پس بریم...ترانه: همه
باید هماهنگ باشیم....بچه زرنگها برن... سحر..... و روبه چند نفر از کلاسهای دیگر گفت:ارزو.... هما... شماها همتون خرخونید
حرفتون برو داره...برید....چشممون به شماست...دخترها شش نفر از بین خودشان را فرستادند و بقیه
مشغول مرتب کردن رخت خوابشان و وسایلشان شدند.بارش بی امان برف انگار پایانی نداشت... دندانهایش از
شدت سرما میلرزیدند... تا مغز استخوانش سرما نفوذ کرده بود...دیگر رمق راه رفتن هم نداشت... اهسته گام
برمیداشت... پاهای برهنه اش از سرما میسوخت و گونه هایش از شدت سوز زمستانی تیر میکشید...اشکهایش
پیوسته تا مسیرچانه پیوسته در گذر بودند.... از سرما از بی کسی از درد پاهایی که تا مچ در برف فرو رفته بودند... اه
کشید... بلند بالا اه کشید و به بخاری که از دهانش بیرون زد نگاه کرد... به زور لبخندی به لب اورد...سرش همچنان
پایین بود...اقای امجد:از کارت راضی هستی؟ سورن لبخندی زد و گفت:بله....اقای امجد:با باقری مشکلی پیدا
نکردی؟ سورن:اون اوایل فقط.... بعدش نه...اقای امجد چینی به ابرویش انداخت و گفت:چه مشکلی؟ سورن لبخندی
زد و گفت:شرایط من... تجردم و باقی قضایا... من شرایطشو نداشتم....ولی... و ادامه ی حرفش را خورد.اقای امجد
لبخندی زد و گفت:اهان... سورن ادامه داد:مدیرشون اصال قبول نمیکرد... اقای باقری صد بار اسم شما و ضمانت شما
رو وسط کشید تا راضی شدند... سپس با لحنی سپاس گزارانه افزود:ممنونم....اقای امجد لبخندی زد و
گفت:سورن...کاری نکردم...مدتی سکوت بینشان برقرار بود.اقا امجد پرسید:دیگه چه خبر؟ سورن سرش را بالا
گرفت و به ارامی گفت:خبری نیست...اقای امجد فنجان مقابل سورن را از چای داغ پر کرد و پرسید:درسها خوب
پیش میره؟ سورن: ترم قبل ممتاز شدم... اقای امجد لبخندی به لب اورد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:عالیه...
پس این ترم هم باید ممتاز بشی....سورن لبخندی زد و چیزی نگفت.اقای امجد پس از بیست دقیقه سکوت
گفت:دیگه چه خبر؟ سورن سرش را بالا گرفت....نگاهی به فنجان چای دست نخورده شان انداخت و پرسید:شما چه
خبر؟ فرح جون خوبن؟ اقای امجد لبخندی زد و گفت:اره... خوبه... این روزها خیلی سرش شلوغه...سورن لبخندی
زد ...اقای امجد پس از لختی سکوت گفت: دیگه وقت رفتنه...سورن متحیر سرش را بالا گرفت و به چشمهای اقای
امجد خیره شد...اقای امجد با مهربانی او را نگاه میکرد.سورن با چشمهای طوفانی اش به میز نگاه میکرد به سختی
بغضش را فرو خورد و گفت:به سلامتی... اما دو قطره ی سمج و کوچک از میان پلکهایش به روی میز چکید.اقای
امجد با ارامش گفت: تو دیگه بزرگ شدی سورن... این کارا چیه...سورن با پشت دست رد اشکش را پاک کرد و
گفت:بله... متاسفم...اقای امجد باز لبخندی زد و سورن پرسید:چقدر میمونید....اقای امجد اهی کشید و گفت:دیگه
برنمیگردیم سورن....سورن ماتش برد... برای چند لحظه حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد... این بار چانه و
لبهایش اشکارا میلرزیدند... و چشمهای ابی و دریایی اش در موجی از اشک غوطه ور بودند.اقای امجد دسش را روی
دستهای سورن که در هم قالب شده بودند گذاشت و گفت:سورن... تو دیگه...سورن سری تکان داد و با صدای
لرزانی گفت:بله... میدونم...اقای امجد چیزی نگفت... جعبه ی نقره ای از جیبش در اورد وسیگاری از ان بیرون کشید
و ان را روشن کرد...چند پک محکم و پشت سر هم از سیگار برگش گرفت.....سورن حالا ارام تر شده بود...اما
صدایش رعشه داشت.. اهسته پرسید: خونه رو فروختین.... کلمه ی اخر را با لوکنت ادا کرد.اقای امجد گفت: بله...
همه چیزو... سورن زیر لب زمزمه کرد:پس برای همیشه...اقای امجد سیگارش را خاموش کرد... سورن لبخند تلخی
زد و گفت:میتونم بیام فرودگاه؟ اقای امجد لبخندی زد و گفت:البته....سورن:چه روزی و... بغضش را فرو خورد و
گفت: چه ساعتی؟ اقای امجد: امشب... ساعت ده و نیم...سورن باز حیران ماند... توقع این یکی را نداشت.... اما بغض
و اشکش را کنترل کرد. اهی کشید و اب دهانش را قورت داد و بغض سختی که در گلویش چمبره زده بود را فرو
خورد وگفت:چقدر زود....اقای امجد هم اهی کشید و گفت:شب منتظرتم...سورن سری تکان داد...
✍✍نام داستان راننده سرویس
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
#کارگاه_خویشتن_داری ۳۸ 💎 شبیه بانو یا آقایی که، مراقب است کسی جز همسرش، ریسمان دلش را در دست نگیرد؛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کارگاه خویشتن داری 39.mp3
17.53M
#کارگاه_خویشتن_داری ۳۹
▫️تنها کسی موفق به #خویشتن_داری خواهد شد که؛ #خویشتن خویش را بشناسد.
※ اگر انسان بداند؛ دو بُعد #انسانی و #حیوانی دارد، میتواند در تمام مراحل و مراتب زندگیاش، خویشتنداریِ درست را تشخیص دهد.
✦ خویشتنداری یعنی؛
ادارهی بخش حیوانی، به نفع رشد بخش انسانی.