🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پارت_پنجم
جلوی یه پاساژ نگه داست خیلی شلوغ بود من و معصومه پیاده شدیم و داداش معصومه گفت که ماشین و پارک میکنه و میاد ما جلو راه میرفتیم و داداش معصومه پشت سر ما.
داخل یه مغازه شدیم من و معصومه یه جفت چفیه ست خریدیم خیلی قشنگ بود و بعدش از مغازه خارج شدیم،
به سمت بدلی جات فروشی رفتیم یه ساعت چشمم و گرفته بود اما ست مردونه و زنونه بود خیلی قشنگ بود اما تکی فروخته نمیشد یکم فکر کردم و گفتم برا خودم و محمد میخرمش و بعد از اینکه حساب کردم از مغازه خارج شدیم.
یکم راه رفتیم که رسیدیم به یه پاساژ که کاملا مخصوص فروش ملزومات حجاب بود داخل شدیم چادر خیلی داشتم اما بازم دلم میخواست یه دونه قشنگتر بگیرم از همه نوع تقریبا داشتم و چیز جدیدی پیدا نکردم به خاطر همین یه مانتو عبایی مشکی بلند که کمرش کمربند میخورد و از پایین چین داشت و استینش به طرح گل منجق بود رو خریدم بعد از حساب کردن عبا از پاساژ خارج شدیم بعد از خریدن کلی خرت و پرت داخل ماشین شدیم و داداش معصومه همه ی خریدا رو داخل صندوق ماشین گذاشت.
با یه بسم الله ماشین و روشن کرد داشتم بیرون و نگاه میکردم که ماشین ترمز کرد و نگه داشت به طرف مخالفم نگاه کردم جلو یه بستنی فروشی نگه داشته بود به معصومه گفت:
_معصومه جان لطفا پیاده شید.
+چشم اقا مرتضی
مرتضی؟چه اسم قشنگی،مرتضی
معصومه سید بود و در نتیجه اسمش و صدا میزنن سید مرتضی موسوی چ قشنگ.
از افکارم خارج شدم و در ماشین و باز کردم و پایین رفتم.
من و معصومه سر یه میز روی صندلی نشستیم و مرتضی داخل بستنی فروشی شد و بعد از چند دقیقه با چند تا بستنی قُلمبه برگشت...
بعد از خوردن بستنی رو به مرتضی گفتم:
_ممنون زحمت کشیدید
که زیر لب اروم
+خواهش میکنمی گفت.
حس میکردم مغرور و بد اخلاقه اما ظاهرا با معصومه راحت بود.
داخل ماشین نشستیم و ماشین و روشن کرد و روند سمت خونه....
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پآرت_شش
سوار ماشین که شدیم به سمت خونه ما حرکت کرد، خواست که من و تا دم در خونه برسونه اما مانع شدم و گفتم زحمت میشه و خودم میرم.
سر کوچه نگه داشت.
_معصومه جان دستتون درد نکنه و از مرتضی هم تشکر کردم
+خواهش میکنم گلی فردا منتظرتم
_چشم، یاعلی
به سرعت قدم برداشتم و رسیدم در خونه کلید و از تو کیفم دراوردم و در و باز کردم به سر کوچه نگاه انداختم که دیدم منتظرن من داخل شم.
ماشین بابا تو حیاط بود خوشحال شدم و به سرعت داخل خونه شدم.
در ورودی رو که باز کردم بابا رو دیدم و پریدم بغلش...
_سلام بر بهترین بابای دنیا خسته نباشی.
+سلام دختر بابا سلامت باشی،
با مامان و محمد سلام و احوال پرسی کردم و رفتم داخل اتاقم برا تعویض لباس هام بعد از عوض کردن لباسم پایین رفتم برای خوردن شام.
بعد از خوردن غذا از مامان تشکر کردم و کمکش کردم ظرفا رو جمع کنه،
محمد داشت با خنده به من نگاه میکرد و به ستون آشپزخونه تکیه داده بود.
بعد از خوردن یه گاز از سیبش گفت:
_باریکلا، احسنتم زینب خانوم کد بانوی خونه دیگه وقت اینه شوهر کنی من که علاقه ای به ترشی ندارم..
+ذهرمااااار
و دویدم سمتش که پیش بابا نشست.
_محمد بابا جان اذیتش نکن دخترم و
+چشم بابا فقط به خاطر شما
قیافم و کج و کوله کردم و رو به محمد ادا در میاوردم اونم میخندید.
_گیگیگی
محمد پاشد و شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش.
منم به بابا گفتم قراره فردا با کاروان بریم و اونم موافقت کرد.
بعد از گفتن شب بخیر داخل اتاقم شدم،
خیلی شوق داشتم که امام رضا دوباره من و طلبیده.
با شوق وسایلمو داخل ساک گذاشتم، چون وقت نکردم برم سپاه تلفنی مرخصی گرفتم خوراکی ها رو داخل ساک گذاشتم و زیپش رو بستم.
بعد از جمع کردن وسایل روی تخت ولو شدم طبق عادت همیشگیم وقتی خستم مداحی پلی میکنم تا خوابم ببره...
یه مداحی از حاج مهدی رسولی پلی کردم و نمیدونم چیشد که چشام خواب رفت.
با صدای اذان گوشیم از خواب ناز پاشدم سمت سرویس رفتم، دست و صورتم و شستم و وضو گرفتم نمازم و خوندم و بعدش دعای فرج.
سجاده ام رو جمع کردم.
چون قرار بود محمد من و برسونه یه سر رفتم بیرون ببینم بیداره یا نه، که دیدم آقا صبحونش و هم خورده.
داخل شدم و رفتم سمت کمد.
مانتو عبایی رو که خریده بودم رو با شلوار مشکی و چفیه ام رو دراوردم بعد از پوشیدن لباس چفیم رو حالت لبنانی سرم کردم، چادرم و پوشیدم و ساک و برداشتم از اتاق خارج شدم.
رفتم سمت آشپز خونه و مامان و دیدم.
_سلام صبح بخیر مامان خانوم
+سلام صبح شما هم بخیر بشین صبحونت و بخور دیر نشه
بعد از خوردن صبحونه مامان با به سینی که یه کاسه آب و قران روش بود سمتم اومد مامان بابا رو بغل کردم و باهاشون، خدافظی کردم...
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پآرت_هفت
با محمد سوار ماشین شدیم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۶:۳٠ دقیقهی صبح رو نشون میداد محمد با یه بسم الله ماشین و به حرکت دراورد.
بعد از ۵ دقیقه به مقصدی که قرار بود سوار اتوبوس بشیم رسیدیم.
محمد پیاده شد و دستش و داخل دستم گره کرد.
مرتضی و زینب کنار هم بودن مث اینکه منتظر من بودن وقتی رسیدیم پیششون با زینب و داداشش سلام و احوال پرسی کردم،
مرتضی و محمد با تعجب به هم نگاه میکردن که یهو محمد گفت:
_داداش اینجا چیکار میکنی اخوی
و پرید تو بغلش من و زینب مات و مبهوت نگاشون میکردیم.
+قربونت بشم داداش چه جوون شدی ماشالله
_تو بیشتر و زدن زیر خنده
+شرمنده زینب خانوم در جریان نبودم خواهر اخوی بنده هستید
_دشمنتون
بعد از کلی بغل کردن بلاخره از هم جدا شدن محمد گفت:
_داداش مراقب آبجی کله شق ما باش فک کن خواهر خودته.
+چشم داداش خیالت راحت اخوی ایشونم مثل خواهر خودم.
سوار اتوبوس که شدیم از پنجره برای محمد دست تکون دادم من و معصومه من کنار هم نشسته بودیم و مرتضی تک صندلی پشت ما.
بعد از مدتی حالت تهوع گرفتم و نگاهی به کیفم انداختم...
~ای وای قرص زد تهوع یادم رفت
_چیزی شده ابجی حالت خوبه
چیزی نیست خوبم
یکم آب خوردم که شاید خوب بشم
اما خوب که نشدم هیچ بدتر هم شدم
دیگه واقعا حالم داشت بد میشد هر لحضه ممکن بود بالا بیارم که بلند به معصومه گفتم...
_تو رو خدا بگو نگه داره مردم
مرتضی که صدامون و شنید به سمت راننده دوید، ماشین یه گوشه ترمز کرد و نگه داشت به سرعت پیاده شدم که بلافاصله هرچی داخل معدم بود بالا اوردم.
نفس نفس میزدم و نشستم روی زمین که مرتضی از دور با یه بطری اب به سمتم دوید
_حالتون خوبه؟!
+ب ب بلع
یه قرص از جیبش دراورد و بهم داد
_بفرمایید معصومه داد زد تهوع...
+ممنون
_میتونید بلند شید یا معصومه رو صدا بزنم
+میتونم ممنون
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پآرت_هشت
داخل اتوبوس شدم رفتم کنار معصومه سرجام نشستم.
_حالت خوبه ابجی مرتضی نزاشت پیاده شم؟
+اره قربونت بشم
سرم و روی شونش گذاشتم و که نمیدونم کی خوابم برد.
_زینب آبجی پاشو پاشو قربونت بشم اذانه
با کمک معصومه پیاده شدیم
دم در اتوبوس مرتضی ایستاده بود
_حالتون خوبه زینب خانوم
+بلع ممنون زحمت کشیدید
_خواهش میکنم
راستی محمد زنگ زد گفت گوشی تون رو جواب نمیدید بهش نگفتم حالتون بده
+ممنون اگه بدونه هرجا باشم میاد دنبالم خیلی حساسه اکه دوباره زنگ زد بگید گوشیش خاموشه و حالش خوبه
و دور شدیم..
به سمت سرویس رفتیم بعد وضو گرفتیم من قبلا نذر کرده بودم اگه آقا بطلبه روی زمین خشک نماز بخونم
خواستم تنها باشم به خاطر همبن به معصومه گفتم:
_اجی من میخوام تنها باشم میرم اون ور
+باشه عزیزم مراقب خودت باش
نمازم و که خوندم مفاتیح کوچیکم و دراوردم و شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا بعد از قرائت یه مداحی گذاشتم و به سجده رفتم دلم گرفته بود و شروع کردم به هق هق کردن.
به ساعتم نگاه کردم
_یاحسین دیرشد نکنه جام گذاشته باشن
و دویدم سمت اتوبوس...
«از زبان مرتضی»
بعد از نماز همه سوار اتوبوس شدن لیست و دراوردم یه حضور غیاب کردم چشمم به جای خالی معصومه و زینب خورد با خودم گفتم شاید باهمن رفتم بیرون که صداشون بزنم...
چشمم به معصومه افتاد که نگران دور خودش میچرخید..
من و که دید به سمتم دوید و گریه میکرد
_مرتضی تو رو خدا کاری بکن حالش خوب نبوددد
تو بغلم جمعش کردم و سرش و بوسیدم...
+چی شده اجی اروم باش
هق هق میزد و گفت:
_زینب نیستتت
+یاحسین
جملهی محمد توی سرم اکو شد..
«داداش مراقب آبجی کله شق ما باش فک کن خواهر خودته»
همه جا رو گشتم اما اثری ازش نبود کلافه زانو زدم و زیر لب گفتم:
«یا امام حسین مراقبش باش یه کاری کن
خیلی عصبی بودم کلافه چنگی به موهام زدم و قیافه اشفته معصومه اشفته ترم میکرد.
صدای پا میومد سرم و که بالا اوردم زینب و دیدم که به سمت اتوبوس دوید....
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پارت_نه
وقتی دیدمش کنترلم و از دست دادم، برای چند ثانیه توی چشماش خیره شدم...
معلوم بود گریه کرده ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه...
به سمتش هجوم آوردم و با تمام قدرتم سرش داد زدم...
_کجا بودی هااااا؟
باتوام کجا بودی لال شدی؟
تو ادمی نمیگی نگران میشیم؟؟؟
اصن چراااا اومدییی؟
چرا از معصومه جداااا شدی چرااا؟ تو چرا نمیفهمی نباید از کاروان جدا بشی...
مات و مبهوت بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود که معصومه من و عقب هول داد...
_مرتضی حرف دهنت و بفهم میفهمی داری چی میگی؟؟؟
و از اونجا دور شدم...
«از زبان زینب»
وقتی به اتوبوس رسیدم چهره نگران معصومه و داداشش مرتضی رو دیدم که به سمتم میدوید...
وقتی مرتضی اونجوری باهام صحبت کرد و غرورم حسابی شکست نتونستم خودم و کنترل کنم و شروع کردم به هق هق کردن.
از بغل زینب جدا شدم و به سمت اتوبوس رفتم سوار شدم و نشستم سر جام.
معصومه هم نشست،
دلم نمیخواست با مرتضی رو به رو شم، اگر قبلا شک داشتم که بد اخلاق و مغروره الان یقین پیدا کردم که.....
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
قانون پارت گذاری رمان ها؛🎀
به این نکته توجه داشته باشین!!
که هر کی رمان رو میخونه و داره دنبالش میکنه و میخواد من رمان رو بزارم ،توی ناشناس پیام بده درباره ی رمان هاا
چون به اعضای هر نفری که در مورد رمان نظر میده ما پارت گذاری میکنیم🤌🏻☺️
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پارت_ده
خسته شده بودم، راننده گفتش که حدودا یه ساعت دیگه میرسیم...
کلافه سرم و به پنجره تکیه دادم، هنوز تو شُک بودم، قلبم به شدت درد میکرد و بیشتر قرصامم نخورده بودم.
خیلی ناراحت بودم کاش میشد برگردم.
تصمیم گرفتم برگشتنی زنگ بزنم محمد بیاد دنبالم یا بلیط هواپیما بگیرم که از این بیشتر مزاحمشون نشم.
با صدای معصومه به خودم اومدم:
_عزیزدلم خوبی؟!
+آره خوبم
_ناراحتی؟؟!
با اینکه میدونستم منظورش چیه اما پرسیدم:
+ازچی
سرش و پایین انداخت و گفت:
_از رفتار داداشم
+مهم نیست
_داداشم از سه سالگی فهمید مشکل قلبی داره هر وقت عصبی میشه قلبش درد میگیره و کنترلش و از دست میده میشه ببخشیش؟!
+گفتم که مهم نیست.
گوشیم و از تو کیفم درآوردم، خاموش بود بعد از این که روشنش کردم کلی تماس بی پاسخ داشتم محمد مسیج داده بود، بازش کردم...
_سلام عشق داداش، قربونت باید برم ماموریت یه مدت نیستم برگشتنی اومدم دلم میخواد سوغاتی مو تو اتاقم ببینم...
مراقب خودت باش یاعلی.
بعد از اینکه پاسخش و دادم هندزفری مو دراوردم و به گوشیم متصل کردم یه صوت قرانی پلی کردم و سرم و به صندلی تکیه دادم.
_آبجی رسیدیم نمیخوای پیاده شی؟
+رسیدیم؟
_آره
بلند شدم و به سمت در اتوبوس رفتم تقریبا همه پیاده شده بودن معصومه اول رفت وقتی پایین رفتم مرتضی رو که به اتوبوس تکیه داد بود رو دیدم...
دلم نمیخواست حتی اسمش و هم بشنوم با اون رفتارش.
من و که دید به سمتم اومد منم خودم و زدم به اون راه و سریع از اونجا دور شدم.
آقایون و خانوم ها داخل یه خوابگاه بودن که اتاق هاشون دقیقا رو به روی هم بود.
وارد خوابگاه که شدم ساکم و گذاشتم رو یکی از تخت ها معصومه هم گذاشت رو تخت کناریم.
بلند شدم و لباسام و عوض کردم یه شونه به موهام کشیدم و حالت گوجه ای بستمشون.
چند دقیقه ای به اذان مونده بود به سمت سرویس رفتم که وضو بگیرم تا قبل از اذان برم حرم و بقیه قرار بود بعد از اذان باهم برن.
از سرویس خارج شدم روی تختم دراز کشیدم اصلا حوصله شلوغی خوابگاه رو نداشتم، گوشیم و دراوردم و با مادرم تماس گرفتم که بهش بگم رسیدم
بعد از خوردن چند تا بوق جواب داد...
_الو سلام مامان خانوم
+علیک السلام دخترم خوبی
_الحمدالله به خوبی شما مامان من رسیدم گفتم بهتون بگم که نگران نباشید
+به سلامت ان شاءالله التماس دعا
_محتاجیم
+راستی
_جانم
+کی برمیگردی؟!
_فک کنم یه دو سه روز دیگه چطور؟
+خالت تماس گرفت گفت میخواد بیاد تو رو ببینه گفتم خونه نیستی.
_برای چی
+میخوان رسمی تو رو واسه علی خواستگاری کنن
_مامان
+جان
_هزار بار گفتم برا بار هزار یکم میگم...
من هیچ علاقه ای به علی ندارم.
+حالا علی پسر خوبیه میان میبیننت هرچی بادا باد.
_مگه من گفتم پسر بدیه، گفتم هیچ علاقه ای بهش ندارم..
+باشه پس من میگم سه شنبه بیان
_اوف باشه باید برم یاعلی.
معصومه با حالت گنگی نگام کرد:
«اجی خواستگار داری؟
_اره، پسر خالمه از بچگی بهم علاقه داشت ۱۸ سالگی ازم چند بار خواستگاری کرد که بهش گفتم فعلا به این مسئله فکر نمیکنم که الان خالم رسمی میخواد وارد عمل شه...
«اها
_معصومه
«جان
_من میرم حرم
«باهم میریم
_نه اخه میخوام تنها باشم
«باشه، فقط با داداشم هماهنگی کنی..
_میشه خودت بهش بگی
«باشه بزار زنگش بزنم
_الو داداش مرتضی
_زینب میخواد بره حرم
_اره
_باشه بهش میگم
_یاعلی
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پارت_یازده
_زینب!داداش میگه زود برگرد...
+باشه ممنون.
از تو ساکم یه مانتوی مشکی که دور کمرش چین داشت همراه با شلوار ست زیرش دراوردم یه روسری مشکی که اطرافش مروارید دوزی بود رو هم دراوردم.
مقابل آیینه روسریم و مث همیشه لبنانی بستم.
بعد از اینکه حاضر شدم چادرم و رو سرم تنظیم کردم گوشیم و داخل کیفم گذاشتم، از بچه ها خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم.
از خوابگاه که خارج شدم گوشیم و دراوردم و قفلش و باز کردم با محمد تماس گرفتم اما جواب نداد، گوشیم و گذاشتم داخل کیفم به سمت خیابون رفتم که متوجه شدم یک نفر صدام کرد:
_خانوم شفیعی؟
برگشتم که دیدم مرتضی هست که به یه ماشین ال نود تکیه داده بود.
_سلام علیکم!
با سردی جوابش و دادم...
+سلام
_خوب هستید؟
+الحمدالله
_حرم تشریف میبرید
+بلع
_میرسونمتون
+مزاحم نمیشم یاعلی
_زینب خانوم گفتم میرسونمتون..
تو دلم گفتم اخه به توچه
_لطفا سوار شید
ماشین خودش نبود با خودم گفتم یعنی مال کی میتونه باشه انگار ذهنم و خوند که گفت:
~ماشین دوستمه،وقتی فهمید اومدم مشهد سویچ و بهم داد که رفت و امدم سخت نشه.
جوابی ندادم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم.
هیچ صدایی جز صدای زمزمهی ضبط که مداحی پخش میکرد شنیده نمیشد.
بعد از چند دقیقه رسیدیم حرم ماشین و پارک کرد که پیاده شدم اونم پیاده شدـ
ازش یه تشکر خشک کردم و به سمت حرم قدم برداشتم گنبد آقا رو که دیدم دست به سینه سلام دادم.
به سمت در ورودی خانوم ها شدم.
خداروشکر زیاد شلوغ نبود چون من اصلا حوصله ی شلوغی و ندارم.
از فرصت استفاده کردم و سرم و به ضریح اقا تکیه دادمـ که بغضم شکست و به هق هق تبدیل شد.
شروع کردم به درد و دل کردن با اقا.
_اقا جان خستم!
خستم از این زندگی که پر شده از گناه.
خستم از غیبت ولی امر.
خستم به خدا خستم.
درد قلبم و سرم با هر فشار و اشک بیشتر میشد حدس میزنم بیماری قلبیم شدت پیدا کرده و چند وقت بود که بی خیالش بودم و مرتب دکتر نمیرفتم.
وضو داشتم. اذان و که داد سجادم و از داخل کیفم دراوردم و نمازم و خوندم همش گریه میکردم نمیدونم چرا اینجوری شدم شاید به خاطر رفتار های بد این اواخر بوده نمیدونم.
بلند شدم و از حرم خارج شدم داخل صحن بودم که چشام سیاهی رفت و فقط یادمه زمین خوردم...
«از زبان مرتضی»
نمازم و که خوندم بچه ها همه اومده بودن، لیست و دراوردم و یه حضور غیاب کردم همه بودن به معصومه زنک زدم گفت همه هستن ولی زینب و نمیبینم.
با خودم گفتم این دختر با این همه نجابتش چرا سر خود هرکاری میکنه بیرون رفتم که شاید داخل صحن ببینمش یه جا نشستم، گوشیم و دراوردم و یه نگاه بهش انداختم با سر و صدایی که شنیده میشد نگاهم و از گوشی گرفتم.
یه سری مردم دور یه خانوم که قیافش زیاد مشخص نبود جمع شده بودن.
فکر اینکه زینب باشه عذابم میداد و دلیلیشم نمیدونستم.
سریع از جام پاشدم و دویدم سمتشون از لای جمعیت مویی رفتم. با دیدن چهره مظلوم زینب یاحسینی زیر لب گفتم،
صداش زدم
_زینب خانوم.
زینب خانوممم
_زینبببببب
لعنتی جواب بده...
با کمک دو تا از خانوم ها سوار ماشین شدیم با تمام قدرت پام و روی پدال گاز فشار دادم و روندم سمت نزدیک ترین بیمارستان.
«از زبان زینب»
چشام و که وا کردم دیدم روی تخت بیمارستانم.
خواستم بلند شم که درد سرم مانع شد، بعد از چند دقیقه دکتر و مرتضی اومدن بالا سرم دکتر بعد از معاینه گفت:
_خداروشکر بخیر گذشت.
به همسرتون هم گفتم نیاز به استراحت دارید مشکل قلبیتون شدت گرفته و بهتره حواستون به خودتون باشه.
با تعجب بهش نگاه کردم:
~همسرم؟!
_بلع
یه نگاه به مرتضی انداختم که سرش و پایین انداخت.
دکتر که بیرون رفت مرتضی گفت:
«معذرت میخوام شرمنده مجبور بودم اخه ازم پرسید نسبتتون چیه.
+مهم نیست
بعد از کمی سکوت و مکث گفت:
«زینب خانوم
+بلع
«خیلی شرمندم بابت اون روز حلالم کنید عصبی و نگران بودم کنترلم و از دست دادم.
نمیدونم چیشد که عذر خواهیش و پذیرفتم من که گفتم حلالش نمیکنم.
+خواهش میکنم
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پارت_دوازده
از روی تخت اومدم پایبن خم شدم و بند کفشم و بستم خیلی درد داشتم.
صدای تلفن مرتضی بلند شد، جواب داد:
_الو سلام معصومه جان
_بیمارستان
_نگران نباش عشق دلم میام توضیح میدم.
_خدانگهدارت
نمیدونم چرا...
ولی یه جورایی از شخصیتش خوشم میومد تنها پسریه که میدیدم انقدر بیشتر از سنش نجیب و سر به زیر رفتار کنه. با معصومه خیلی راحت بود اما در مقابل نامحرم اخمو و بد اخلاق بود.
سوار ماشین که شدیم با یه بسم الله ماشین و روشن کرد بعد از چند دقیقه نگه داشت نگاه کردم ببینم چرا ترمز کرده...
~میرم داروهاتون و بخرم بشینید داخل ماشین،
~اقا مرتضی نیاز نیست
بی توجه به حرف من پیاده شد.
منتظر بودم بگرده، سوار ماشین شد.
~ببخشید معطل شدید داروخونه شلوغ بود.
_اقا مرتضی چرا زحمت کشیدید من که به هیچ وجه از اینا نمیخورم کاش میپرسیدید.
+دکتر گفت باید بخورید
_ولی نمیخورم.
+در اون صورت مجبورم به محمد زنگ بزنم و بگم حالتون بد شده.
اهی کشیدم.
وقتی رسیدیم ماشین و پارک کرد و به معصومه زنگ زد.
_معصومه اجی سریع بیا بیرون.
معصومه که منو دید بغلم کرد و مرتضی همه چیز رو براش تعریف کرد بعدش هم دونه دونه دارو ها رو از نایلون در میاورد و به معصومه ساعتاشون و میگفت.
_معصومه دکتر اصرار کرد که حسابی استراحت کنه اگر هم دارو هاشون و نخوردن با من تماس بگیر با محمد اقا هماهنگ کنم.
&برام سوال بود که چرا انقدر براش مهمه داروهای منــ.
مرتضی از ما خداحافظی کرد و رفت سمت اتاقشون که صداش زدم...
_اقا مرتضی
برگشت و جوابم و داد
+بلع
_ممنونم خیلی زحمت کشیدید
+وظیفس شب بخیر
داخل خوابگاه شدم با تمام خستگیم لباسام و تعویض کردم نمیتونستم موهام و شونه کنم به خاطر همین از معصومه خواهش کردم.
معصومه موهام و شونه کرد و برام با یه مدل خاصی بافتشون.
ازش تشکر کردم سرم و گذاشتم رو پاش که نمیدونم چیشد که خوابم برد.
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀 https://eitaa.com/zaz1405 🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍🎀🤍
🎀🤍🎀🤍
🤍🎀🤍
🎀🤍
🤍
«بسم الله الرحمن الرحیم»
نآم رمآن: #هدیهی_زینب
#پارت_سیزده
با صدای اذان گوشیم بیدار شدم، به سمت سرویس بهداشتی رفتم دست و صورتم و شستم مسواکم و زدم و بعدش وضو گرفتم، داخل نماز خونه شدم و سجادم و پهن کردم و بعدش چادرم و با چادر نمازم تعویض کردم.
چشمم به مرتضی خورد که یه گوشه از نماز خونه با چند تا از اقایونی که داخل کاروان بودن مشغول صحبت کردن بود، متوجه من که شد سرش و علامت سلام کردن تکون داد و منم جوابش و دادم.
دو رکعت نماز صبحم و که به جا اوردم چند دقیقه سجده رفتم و در اون سکوت نماز خونه با خدای خودم خلوت کردم.
مفاتیح کوچیکم و که همیشه همرامه رو باز کردم همیشه چلهی دعا داشتم ایندفعه زیارت عاشورا بود بعد از خوندنش دعای فرج خوندم همیشه بر خودم واجب میدونم که بعد از نمازم دعای فرج بخونم بعد از چند دقیقه داخل نماز خونه شلوغ شد.
معصومه که من و دید به سمتم اومد و گف:
_نامرد تنها اومدی؟
+ببخشید که شما داشتید خواب هفت پادشاه رو میدیدی
+معصومه حال شلوغی رو ندارم میرم خوابگاه
_باشه
وارد خوابگاه که شدم مستقیم دراز کشیدم بعد از چند دقیقه معصومه اومد و گفت بیام که بریم صبحونه بخوریم.
وارد غذا خوری شدیم اصلا نمیتونستم چیزی بخورم اما چون دارو هام و میخوردم چند لقمه ای خوردم.
من و معصومه برگشتیم خوابگاه یه مداحی پلی کردم که خوابم ببره که معصومه گفت بچه ها رفتن حرم.
اع چرا نگفتی بریم.
بلند شدم که حاضر شم که مانع شد.
_از اتاق فرمان دستور اومده که شما جایی نرید.
+یعنی چی؟
یعنی بحث نکن.
تلفنم زنگ خورد جواب دادم محمد بود:
_سلام عشق داداش...
+سلام داداش خوبی؟
_فدای تو بشم من تو خوبی؟
+ممنون داداشی
_صدات گرفته مطمئنی خوبی؟!
+نه داداش خوبم
_رفتی حرم یادت نره دعامون کنی سوغاتی من و خانومم هم فراموش نشه.
+خانومت؟
_بلع خانوم آیندم.
+مرده شور قیافهی خودتو خانومت و ببرن
_ببین حواست به حرفت باشه ها من رو خانومم حساسم.
و خندید بعد از کلی حرف زدن خداحافظی کرد.
به معصومه گفتم:
_من میرم حرم به خدا تحمل ندارم
+باشه برو منم زنگ میزنم داداشم زنگ بزنه داداشت
_اعععع معصومه نمیرم ول کن
به قلم : غزلS
💝 ⃝📓 #رمان ➺••
🎀 https://eitaa.com/zaz1405 🎀
رمان؛روزمرگی پاپیونی ها🖊🎀
چون توی ناشناس یک نظر دادین اینم از اون یک پارت☺️🤌🏻 #ناشناس #رمان
اگر نظر بدین فردا پنج پارت خدمتتون میزارم
تا حالا کسی همچین کاری نکرده ها🌝