eitaa logo
رمان؛روزمرگی پاپیونی ها🖊🎀
9 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
. .. ... اینجا کانال رمان روزمرگی پاپیونی ها هستش😇🌸 کانال اصلی؛🎀https://eitaa.com/zlm1405🎀
مشاهده در ایتا
دانلود
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍 🎀🤍 🤍 «بسم الله الرحمن الرحیم» نآم رمآن: _زینب!داداش میگه زود برگرد... +باشه ممنون. از تو ساکم یه مانتوی مشکی که دور کمرش چین داشت همراه با شلوار ست زیرش دراوردم یه روسری مشکی که اطرافش مروارید دوزی بود رو هم دراوردم. مقابل آیینه روسریم و مث همیشه لبنانی بستم. بعد از اینکه حاضر شدم چادرم و رو سرم تنظیم کردم گوشیم و داخل کیفم گذاشتم، از بچه ها خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم. از خوابگاه که خارج شدم گوشیم و دراوردم و قفلش و باز کردم با محمد تماس گرفتم اما جواب نداد، گوشیم و گذاشتم داخل کیفم به سمت خیابون رفتم که متوجه شدم یک نفر صدام کرد: _خانوم شفیعی؟ برگشتم که دیدم مرتضی هست که به یه ماشین ال نود تکیه داده بود. _سلام علیکم! با سردی جوابش و دادم... +سلام _خوب هستید؟ +الحمدالله _حرم تشریف میبرید +بلع _میرسونمتون +مزاحم نمیشم یاعلی _زینب خانوم گفتم میرسونمتون.. تو دلم گفتم اخه به توچه _لطفا سوار شید ماشین خودش نبود با خودم گفتم یعنی مال کی میتونه باشه انگار ذهنم و خوند که گفت: ~ماشین دوستمه،وقتی فهمید اومدم مشهد سویچ و بهم داد که رفت و امدم سخت نشه. جوابی ندادم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم. هیچ صدایی جز صدای زمزمه‌ی ضبط که مداحی پخش میکرد شنیده نمیشد. بعد از چند دقیقه رسیدیم حرم ماشین و پارک کرد که پیاده شدم اونم پیاده شدـ ازش یه تشکر خشک کردم و به سمت حرم قدم برداشتم گنبد آقا رو که دیدم دست به سینه سلام دادم. به سمت در ورودی خانوم ها شدم. خداروشکر زیاد شلوغ نبود چون من اصلا حوصله ی شلوغی و ندارم. از فرصت استفاده کردم و سرم و به ضریح اقا تکیه دادمـ که بغضم شکست و به هق هق تبدیل شد. شروع کردم به درد و دل کردن با اقا. _اقا جان خستم! خستم از این زندگی که پر شده از گناه. خستم از غیبت ولی امر. خستم به خدا خستم. درد قلبم و سرم با هر فشار و اشک بیشتر میشد حدس میزنم بیماری قلبیم شدت پیدا کرده و چند وقت بود که بی خیالش بودم و مرتب دکتر نمیرفتم. وضو داشتم. اذان و که داد سجادم و از داخل کیفم دراوردم و نمازم و خوندم همش گریه میکردم نمیدونم چرا اینجوری شدم شاید به خاطر رفتار های بد این اواخر بوده نمیدونم. بلند شدم و از حرم خارج شدم داخل صحن بودم که چشام سیاهی رفت و فقط یادمه زمین خوردم... «از زبان مرتضی» نمازم و که خوندم بچه ها همه اومده بودن، لیست و دراوردم و یه حضور غیاب کردم همه بودن به معصومه زنک زدم گفت همه هستن ولی زینب و نمیبینم. با خودم گفتم این دختر با این همه نجابتش چرا سر خود هرکاری میکنه بیرون رفتم که شاید داخل صحن ببینمش یه جا نشستم، گوشیم و دراوردم و یه نگاه بهش انداختم با سر و صدایی که شنیده میشد نگاهم و از گوشی گرفتم. یه سری مردم دور یه خانوم که قیافش زیاد مشخص نبود جمع شده بودن. فکر اینکه زینب باشه عذابم میداد و دلیلیشم نمیدونستم. سریع از جام پاشدم و دویدم سمتشون از لای جمعیت مویی رفتم. با دیدن چهره مظلوم زینب یاحسینی زیر لب گفتم، صداش زدم _زینب خانوم. زینب خانوممم _زینبببببب لعنتی جواب بده... با کمک دو تا از خانوم ها سوار ماشین شدیم با تمام قدرت پام و روی پدال گاز فشار دادم و روندم سمت نزدیک ترین بیمارستان. «از زبان زینب» چشام و که وا کردم دیدم روی تخت بیمارستانم. خواستم بلند شم که درد سرم مانع شد، بعد از چند دقیقه دکتر و مرتضی اومدن بالا سرم دکتر بعد از معاینه گفت: _خداروشکر بخیر گذشت. به همسرتون هم گفتم نیاز به استراحت دارید مشکل قلبیتون شدت گرفته و بهتره حواستون به خودتون باشه. با تعجب بهش نگاه کردم: ~همسرم؟! _بلع یه نگاه به مرتضی انداختم که سرش و پایین انداخت. دکتر که بیرون رفت مرتضی گفت: «معذرت میخوام شرمنده مجبور بودم اخه ازم پرسید نسبتتون چیه. +مهم نیست بعد از کمی سکوت و مکث گفت: «زینب خانوم +بلع «خیلی شرمندم بابت اون روز حلالم کنید عصبی و نگران بودم کنترلم و از دست دادم. نمیدونم چیشد که عذر خواهیش و پذیرفتم من که گفتم حلالش نمیکنم. +خواهش میکنم به قلم : غزلS 💝 ⃝📓 ➺•• 🎀https://eitaa.com/zaz1405🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍 🎀🤍 🤍 «بسم الله الرحمن الرحیم» نآم رمآن: از روی تخت اومدم پایبن خم شدم و بند کفشم و بستم خیلی درد داشتم. صدای تلفن مرتضی بلند شد، جواب داد: _الو سلام معصومه جان _بیمارستان _نگران نباش عشق دلم میام توضیح میدم. _خدانگهدارت نمیدونم چرا... ولی یه جورایی از شخصیتش خوشم میومد تنها پسریه که میدیدم انقدر بیشتر از سنش نجیب و سر به زیر رفتار کنه. با معصومه خیلی راحت بود اما در مقابل نامحرم اخمو و بد اخلاق بود. سوار ماشین که شدیم با یه بسم الله ماشین و روشن کرد بعد از چند دقیقه نگه داشت نگاه کردم ببینم چرا ترمز کرده... ~میرم داروهاتون و بخرم بشینید داخل ماشین، ~اقا مرتضی نیاز نیست بی توجه به حرف من پیاده شد. منتظر بودم بگرده، سوار ماشین شد. ~ببخشید معطل شدید داروخونه شلوغ بود. _اقا مرتضی چرا زحمت کشیدید من که به هیچ وجه از اینا نمیخورم کاش میپرسیدید. +دکتر گفت باید بخورید _ولی نمیخورم. +در اون صورت مجبورم به محمد زنگ بزنم و بگم حالتون بد شده. اهی کشیدم. وقتی رسیدیم ماشین و پارک کرد و به معصومه زنگ زد. _معصومه اجی سریع  بیا بیرون. معصومه که منو دید بغلم کرد و مرتضی همه چیز رو براش تعریف کرد بعدش هم دونه دونه دارو ها رو از نایلون در میاورد و به معصومه ساعتاشون و میگفت.  _معصومه دکتر اصرار کرد که حسابی استراحت کنه اگر هم دارو هاشون و نخوردن با من تماس بگیر با محمد اقا هماهنگ کنم. &برام سوال بود که چرا انقدر براش مهمه داروهای منــ. مرتضی از ما خداحافظی کرد و رفت سمت اتاقشون که صداش زدم... _اقا مرتضی برگشت و جوابم و داد +بلع _ممنونم خیلی زحمت کشیدید +وظیفس شب بخیر داخل خوابگاه شدم با تمام خستگیم لباسام و تعویض کردم نمیتونستم موهام و شونه کنم به خاطر همین از معصومه خواهش کردم. معصومه موهام و شونه کرد و برام با یه مدل خاصی بافتشون. ازش تشکر کردم سرم و گذاشتم رو پاش که نمیدونم چیشد که خوابم برد. به قلم : غزلS 💝 ⃝📓 ➺•• 🎀 https://eitaa.com/zaz1405 🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍 🎀🤍 🤍 «بسم الله الرحمن الرحیم» نآم رمآن: با صدای اذان گوشیم بیدار شدم، به سمت سرویس بهداشتی رفتم دست و صورتم و شستم مسواکم و زدم و بعدش وضو گرفتم، داخل نماز خونه شدم و سجادم و پهن کردم و بعدش چادرم و با چادر نمازم تعویض کردم. چشمم به مرتضی خورد که یه گوشه از نماز خونه با چند تا از اقایونی که داخل کاروان بودن مشغول صحبت کردن بود، متوجه من که شد سرش و علامت سلام کردن تکون داد و منم جوابش و دادم. دو رکعت نماز صبحم و که به جا اوردم چند دقیقه سجده رفتم و در اون سکوت نماز خونه با خدای خودم خلوت کردم. مفاتیح کوچیکم و که همیشه همرامه رو باز کردم همیشه چله‌ی دعا داشتم ایندفعه زیارت عاشورا بود بعد از خوندنش دعای فرج خوندم همیشه بر خودم واجب میدونم که بعد از نمازم دعای فرج بخونم بعد از چند دقیقه داخل نماز خونه شلوغ شد. معصومه که من و دید به سمتم اومد و گف: _نامرد تنها اومدی؟ +ببخشید که شما داشتید خواب هفت پادشاه رو میدیدی +معصومه حال شلوغی رو ندارم میرم خوابگاه _باشه وارد خوابگاه که شدم مستقیم دراز کشیدم بعد از چند دقیقه معصومه اومد و گفت بیام که بریم صبحونه بخوریم. وارد غذا خوری شدیم اصلا نمیتونستم چیزی بخورم اما چون دارو هام و میخوردم چند لقمه ای خوردم. من و معصومه برگشتیم خوابگاه یه مداحی پلی کردم که خوابم ببره که معصومه گفت بچه ها رفتن حرم. اع چرا نگفتی بریم. بلند شدم که حاضر شم که مانع شد. _از اتاق فرمان دستور اومده که شما جایی نرید. +یعنی چی؟ یعنی بحث نکن. تلفنم زنگ خورد جواب دادم محمد بود: _سلام عشق داداش... +سلام داداش خوبی؟ _فدای تو بشم من تو خوبی؟ +ممنون داداشی _صدات گرفته مطمئنی خوبی؟! +نه داداش خوبم _رفتی حرم یادت نره دعامون کنی سوغاتی من و خانومم هم فراموش نشه. +خانومت؟ _بلع خانوم آیندم. +مرده شور قیافه‌ی خودتو خانومت و ببرن _ببین حواست به حرفت باشه ها من رو خانومم حساسم. و خندید بعد از کلی حرف زدن خداحافظی کرد. به معصومه گفتم: _من میرم حرم به خدا تحمل ندارم +باشه برو منم زنگ میزنم داداشم زنگ بزنه داداشت _اعععع معصومه نمیرم ول کن به قلم : غزلS 💝 ⃝📓 ➺•• 🎀 https://eitaa.com/zaz1405 🎀