eitaa logo
رمان؛روزمرگی پاپیونی ها🖊🎀
9 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
. .. ... اینجا کانال رمان روزمرگی پاپیونی ها هستش😇🌸 کانال اصلی؛🎀https://eitaa.com/zlm1405🎀
مشاهده در ایتا
دانلود
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍 🎀🤍 🤍 «بسم الله الرحمن الرحیم» نآم رمآن: از روی تخت اومدم پایبن خم شدم و بند کفشم و بستم خیلی درد داشتم. صدای تلفن مرتضی بلند شد، جواب داد: _الو سلام معصومه جان _بیمارستان _نگران نباش عشق دلم میام توضیح میدم. _خدانگهدارت نمیدونم چرا... ولی یه جورایی از شخصیتش خوشم میومد تنها پسریه که میدیدم انقدر بیشتر از سنش نجیب و سر به زیر رفتار کنه. با معصومه خیلی راحت بود اما در مقابل نامحرم اخمو و بد اخلاق بود. سوار ماشین که شدیم با یه بسم الله ماشین و روشن کرد بعد از چند دقیقه نگه داشت نگاه کردم ببینم چرا ترمز کرده... ~میرم داروهاتون و بخرم بشینید داخل ماشین، ~اقا مرتضی نیاز نیست بی توجه به حرف من پیاده شد. منتظر بودم بگرده، سوار ماشین شد. ~ببخشید معطل شدید داروخونه شلوغ بود. _اقا مرتضی چرا زحمت کشیدید من که به هیچ وجه از اینا نمیخورم کاش میپرسیدید. +دکتر گفت باید بخورید _ولی نمیخورم. +در اون صورت مجبورم به محمد زنگ بزنم و بگم حالتون بد شده. اهی کشیدم. وقتی رسیدیم ماشین و پارک کرد و به معصومه زنگ زد. _معصومه اجی سریع  بیا بیرون. معصومه که منو دید بغلم کرد و مرتضی همه چیز رو براش تعریف کرد بعدش هم دونه دونه دارو ها رو از نایلون در میاورد و به معصومه ساعتاشون و میگفت.  _معصومه دکتر اصرار کرد که حسابی استراحت کنه اگر هم دارو هاشون و نخوردن با من تماس بگیر با محمد اقا هماهنگ کنم. &برام سوال بود که چرا انقدر براش مهمه داروهای منــ. مرتضی از ما خداحافظی کرد و رفت سمت اتاقشون که صداش زدم... _اقا مرتضی برگشت و جوابم و داد +بلع _ممنونم خیلی زحمت کشیدید +وظیفس شب بخیر داخل خوابگاه شدم با تمام خستگیم لباسام و تعویض کردم نمیتونستم موهام و شونه کنم به خاطر همین از معصومه خواهش کردم. معصومه موهام و شونه کرد و برام با یه مدل خاصی بافتشون. ازش تشکر کردم سرم و گذاشتم رو پاش که نمیدونم چیشد که خوابم برد. به قلم : غزلS 💝 ⃝📓 ➺•• 🎀 https://eitaa.com/zaz1405 🎀
🎀🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍🎀🤍 🎀🤍🎀🤍 🤍🎀🤍 🎀🤍 🤍 «بسم الله الرحمن الرحیم» نآم رمآن: با صدای اذان گوشیم بیدار شدم، به سمت سرویس بهداشتی رفتم دست و صورتم و شستم مسواکم و زدم و بعدش وضو گرفتم، داخل نماز خونه شدم و سجادم و پهن کردم و بعدش چادرم و با چادر نمازم تعویض کردم. چشمم به مرتضی خورد که یه گوشه از نماز خونه با چند تا از اقایونی که داخل کاروان بودن مشغول صحبت کردن بود، متوجه من که شد سرش و علامت سلام کردن تکون داد و منم جوابش و دادم. دو رکعت نماز صبحم و که به جا اوردم چند دقیقه سجده رفتم و در اون سکوت نماز خونه با خدای خودم خلوت کردم. مفاتیح کوچیکم و که همیشه همرامه رو باز کردم همیشه چله‌ی دعا داشتم ایندفعه زیارت عاشورا بود بعد از خوندنش دعای فرج خوندم همیشه بر خودم واجب میدونم که بعد از نمازم دعای فرج بخونم بعد از چند دقیقه داخل نماز خونه شلوغ شد. معصومه که من و دید به سمتم اومد و گف: _نامرد تنها اومدی؟ +ببخشید که شما داشتید خواب هفت پادشاه رو میدیدی +معصومه حال شلوغی رو ندارم میرم خوابگاه _باشه وارد خوابگاه که شدم مستقیم دراز کشیدم بعد از چند دقیقه معصومه اومد و گفت بیام که بریم صبحونه بخوریم. وارد غذا خوری شدیم اصلا نمیتونستم چیزی بخورم اما چون دارو هام و میخوردم چند لقمه ای خوردم. من و معصومه برگشتیم خوابگاه یه مداحی پلی کردم که خوابم ببره که معصومه گفت بچه ها رفتن حرم. اع چرا نگفتی بریم. بلند شدم که حاضر شم که مانع شد. _از اتاق فرمان دستور اومده که شما جایی نرید. +یعنی چی؟ یعنی بحث نکن. تلفنم زنگ خورد جواب دادم محمد بود: _سلام عشق داداش... +سلام داداش خوبی؟ _فدای تو بشم من تو خوبی؟ +ممنون داداشی _صدات گرفته مطمئنی خوبی؟! +نه داداش خوبم _رفتی حرم یادت نره دعامون کنی سوغاتی من و خانومم هم فراموش نشه. +خانومت؟ _بلع خانوم آیندم. +مرده شور قیافه‌ی خودتو خانومت و ببرن _ببین حواست به حرفت باشه ها من رو خانومم حساسم. و خندید بعد از کلی حرف زدن خداحافظی کرد. به معصومه گفتم: _من میرم حرم به خدا تحمل ندارم +باشه برو منم زنگ میزنم داداشم زنگ بزنه داداشت _اعععع معصومه نمیرم ول کن به قلم : غزلS 💝 ⃝📓 ➺•• 🎀 https://eitaa.com/zaz1405 🎀