#پارت573
💕اوج نفرت💕
_خوبه
_حرف نداره. فقط آستین هاش چرا کوتاهه.
_چون لباس مجلسیه مانتو مدرسه که نیست.
لبخند ریزی زد و دستش رو پشت گردنش کشید
_البته این زیر چادره زیاد مهم نیست
دلم میخواد سربسرش بزارم اخم هام تو هم رفت
_یعنی چی چادر احمدرضا مگه ادم تو عروسی چادر میپوشه
_نه تو عروسی رو نگفتم از خونه تا تالار رو میگم.
_منم منظورم همینه چادر مال شب عروسی نیست که
جدی نگاهم کرد
_این حرف یعنی چی؟ وقتی تو حجاب چادر رو انتخاب کردی نباید ضایعش کنی دیگه حجابت تا اخر باید چادر باشه. این که یه بار بپدشی یه بار نپوشی پیشه سبک کردن چادر
لب هام رو پایبن دادم
_خب دیگه نمیپوشم.
ابروهاش رو بالا داد
_چی؟
_واضح گفتم دیگه نمیپوشم.
_نه تو نمیتونی یعنی من این اجازه رو بهت...
صدای بسته شدن در خونه خبر از حضور علیرضا داد.
نیم نگاهی به بیرون انداخت و دلخور و کلافه گفت
_در این رابطه بعدا با هم صحبت میکنیم
منتظر جوابم نموند و رفت
ته دلم قنج رفت از اینکه تونستم سربه سرش بزارم. بیشتر بهم خوش میگدره که نفهمید دارم شوخی میکنم.
در اتاق رو بستم و لباسم رو عوض کردم
یک لحظه یاد پروانه افتادم چه جوری کارت دعوت عروسی علیرصا رو براش ببرم اینطوری که احمدرضا چسبیده به من فکر نکنم خودم بتونم براش ببرم و باید دست به دامن علیرضا بشم.
لباس رو تو کمد آویزون کردم. از اتاق بیرون رفتم. هر دو روی مبل نشسته بودن احمدرصا سرگرم گوشیش بود و علیرضا کلافه از رفتن ناهید.
باید یک موقعیت مناسب پیدا کنم ازش خواهش کنم تا کارت رو برای پروانه ببره
کنارشون نشستم . اخم احمدرضا هنوز تو هم بود به گوشیش نگاه میکرد.
با صدای علیرضا سر بلند کرد
_احمدرضا خونه ی ته باغ خونتون تو تهران بدرد زندگی میخوره.
_خونه زن عمو آرزو ؟
علیرضا نفس سنگینی کشید
_بله
_یه مدتی که اونجا نبودیم به نظافتش نرسیدیم ولی قابل سکونته.
از حرف های علیرضا میشد حدس زد که داره به چی فکر میکنه. خوشحال از اینکه قرار با ناهید تو اون خونه زندگی کنن بهش نگاه کردم.
_یعنی میخواید بیاید اونجا
لبخند کم رنگی زد
_البته اونجا برای تو هم هست اگه تو راضی باشی
چشم هام پر اشک شد
_من از خدامه از این بهتر نمیشه اصلا. تو اصلی ترین دلیل من برای فکر کردن به نرفتن بودی.
نیم نگاهی به احمدرضا انداخت
_
_ناهید هم قبول کرده ولی یه برادر بدقلق داره که یکم اذیتمون میکنه.
_پدرش چی میگه؟
_حرف نمیزنه فقط به کل کل پسرش نگاه میکنه. البته ناهید میگه باباش فقط حرف خودش رو قبول میکنه. به امید خدا ببینیم چی میشه.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
هدایت شده از شـــهــیــدانـــه🌱
📢 آغاز ثبت نام متقضیان دریافت چکاپ رایگان سلامتی در منزل!
🔹با اجرای این طرح برای انجام انواع آزمایشات پزشکی بدون نیاز به مراجعه پزشک یا آزمایشگاه در هر نقطه ای از کشور صرفا با ثبت درخواست در سامانه ،می توانید "در منزل خود آزمایش داده" و نتیجه آن را به صورت آنلاین دریافت کنید.
🔸 این طرح به صورت کامل تحت پوشش بیمه بوده و بدون نیاز به پرداخت هزینه اضافی و به صورت رایگان انجام می شود .
❌ ظرفیت ثبت نام بسیار محدود است ❌
👈🏻 کسب اطلاعات بیشتر و ثبت درخواست
#پارت574
💕اوج نفرت💕
_ناهید هم قبول کرده ولی یه برادر بدقلق داره که یکم اذیتمون میکنه.
_پدرش چی میگه؟
_حرف نمیزنه فقط به کل کل پسرش نگاه میکنه. البته ناهید میگه باباش فقط حرف خودش رو قبول میکنه. به امید خدا ببینیم چی میشه.
احمدرضا گوشیش رو روی میز گذاشت و ایستاد و سمت سرویس رفت در رو که بست علیرصا گفت
_چش بود این.
لبخند پر از شیطنتی زدم
_باهاش شوخی کردم جدی گرفته علیرصا کارت عروسیت رو میبری برای پروانه؟
_دیروز صبح اردشیر خان برده داده
نفس راحتی کشیدم
_خدا رو شکر همش فکر میکردم چه جوری باید بهش برسونم
ایستاد به اشپزخونه اشاره کرد
_چایی میخوری
_بشین من میریزم
سرش رو بالا دادو سمت اشپزخونه رفت
_این شوخی که انقدر بهمش ریخته شوخی نیست مردم آزاریه
بلند شدن صدای پیامک گوشی همراه علیرصا باعث شد تا از جوابی که برای علیرضا حاضر میکردم دست بکشم حس کنجکاوی باعث شد تا گوشیش رو بردادم و صفحش رو باز کنم. پیام از طرف مرجان بود
بهش گفتم حالش خیلی بد شد احمدرضا نمیشه اینجا نیاید.
از این دو جمله ی کوتاه میشد فهمید که شکوه از اینکه من قراره اونجا زندگی کنم خوشحال نیست.
انگشتم رو روی صفحه کشیدم و پیام های بالا رو هم خوندم
احمدرضا کاش خودت به مامان میگفتی که عقدش کردی اینجوری میترسم بفهمه یه بلایی سر خودش بیاره.
مگه تو نگفتی
گفتم ولی خودت میگفتی بهتر بود. الان داره اروم اروم اشک میریزه حالا کی میاید
من فردای عروسی میام ولی نگار معلوم نیست کی بیاد.
با صدای علی رضا کمی جا خوردم
_اگه ناهید این کار رو بکنه من خیلی ازش دلخور میشم
گوشی رو سر جاش گذاشتم.که ادامه داد
_کارت خیلی اشتباهه. شاید احمدرضا از سر سیاست برای برقرلری ارامش زندگیش مجبور بشه حرفی رو بر خلاف میل تو به خواهر یا مادرش بزنه. خوندن پیام هاشون بدون اجازه باعث دلسردی و دلخوری بیجای تو میشه.
_ببخشید
سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و به سینی چایی اشاره کرد
دیگه از فکر بیرون نیومدم. شکوه وقتی فهمیده من قراره توی اون خونه زندگی کنم حالش بد شده این یعنی نفرتش از من هنوز پا برجاست. این باعث میشه تو رفتنی که قولش رو به احمدرضا دادم تعلل کنم.
علیرضا به اتاقش رفت احمدرضا هم که الان شک کرده بودم از حرف های من ناراحته یا برای حال مادرش، به بهانه ی خواب به اتاق من رفت
خودم رو با یک دنیا فکر رو خیال مشعول درست کردن نهار کردم.
اون سه روز هم تموم شد و در نهایت روز عروسی رسید. به در خواست خودم میترا دوباره موهام رو مدل موهای مادرم دور سرم بافت چون تا تالار با ماشین میرفتیم و قرار نبود پیاده شم ارایش ملایمی هم روی صورتم انجام داد. دیروز وسایل های کمی که پدر ناهید به عنوان جهزیه خریده بودن رو اوردن و تو همون اتاق مشترکشون چیدن.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
هدایت شده از دُرنـجف
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتَابًا مُؤَجَّلًا ۗ وَمَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا ۚ وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ ﴿۱۴۵﴾
🔸 و هیچ کس جز به فرمان خدا نخواهد مُرد، که اجل هر کس (در لوح قضای الهی) به وقت معین ثبت است، و هر که برای متاع دنیا کوشش کند از دنیا بهرهمندش کنیم، و هر که ثواب آخرت خواهد از نعمت آخرت برخوردارش گردانیم، و البته سپاسگزاران را جزای نیک دهیم.
💭 سوره: آل عمران
#پارت575
💕اوج نفرت💕
به طبقه ی پایین رفتم. علیرضا از صبح درگیر کارهای عروسیش بود خونه نبود.صدای تلفنی صحبت کردن احمدرضا تو خونه میاومد.
_بانو خانم نمیگم که اخراجی میگم دیگه تو شرکت بیاید برای کار
_نخودی کجا بود. شرایط پیش اومده اینجوری میطلبه
_خیلی خب گوشی رو بدید مرجان
_الو مرجان بهش بگو جمع کنه بره
_نهایت تا بیست فرودین
عصبی گفت
_حالا یکی رو جاش پیدا میکنم. این سواله تو این موقعیت
_تا اون موقع خودم میان فعلا خداحافظ
اروم در اتاقم رو باز کردم و داخل رفتم
_سلام
فوری برگشت سمتم با دیدنم کمی جا خورد ولی لبخند مهربونش رو بهم هدیه داد و ایستاد
_چقدر خوشگل شدی
خیره و با لبخند نگاهش کردم
_چرا حاضر نشدی؟
_من که لباس خاصی ندارم یه کت و شلوار دیگه.از کی خونه ای
نفس سنگینی کشیدم
_حرف هات رو شنیدم.
دلت نمیاد بیرونش کنی؟
نگاهش رو ازم گرفت
_دوست ندارم کسایی که به واسطه ی مادرم گناه کردن رو رها کنم . گفتن این حرف ها برام سخته نگار ولی مادرم در حقشون بد کرده با پول وسوسشون کرده تا گناه کنن دلم میخواد بار مادرم رو برای آخرت اینجوری سبک کنم
جلو رفتم و روی تخت نشستم
_گاهی به شکو...مادرت حسودیم میشه خیلی دوستش داری
کنارم نشست و دستم رو گرفت
_هر کس تو زندگی جایگاه خودش رو داره مادر مادرمه من تا اخر عمرم بهش مدیونم. ولی تو قلبم منی
با خنده گفتم
_عه اون که مریضه
لبخند روی لب هاش نشست
_مریض توعه
خم شد و لبخند رو بوسید
_چقدر حیف که فردا باید برم. پر ارامش ترین روز هام این هفت روز در کنار تو بود.
به میز اشاره کرد
_اون رو برای امشبت گرفتم.
سرچرخوندم و به شنل عروسی که روی میز بود نگاه کردم متعجب گفتم
_برای چی؟
_نگار جان حالا که دوست نداری امشب چادر بپوشی اون رو برات گرفتم تا حجابت مشکل نداشته باشه.
لبخندم هر لحظه پهن تر میشد
_کی گفته نمیخوام چادر بپوشم.
خیره نگاهم کرد
_خودت گفتی
با صدای بلند خندیدم
_شوخی کردم باهات
چشم هاش رو ریز کرد
_میدونی چقدر این چند روز درگیر بودم.
خندم شدت گرفت با تهدیدوار گفت
_باشه نگار خانم دارم برات فقط یادت باشه خودت شروع کردی.
خواست بایسته که دستش رو گرفتم.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌