📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📣 #رمان شماره #نوزدهم ❤️ بنام #مجنون_من_کجایی 📝 نوشتهی: 📓 تعداد صفحات
💕🙇♀💕🙇♀💕🙇♀💕
#رمان_مذهبی_مجنون_من_کجایی
🌷بسم رب الشهداء والصدیقین🌷
مجنون من کجایی
#قسمت_بیستم
سیدمحمد و محدثه
فرحناز و مهدوی
حسنا و حسین
پی کارای عروسیشون بودند
منو سید هم پی کارای کانون فکری ..
روزها از پی هم می گذشتن..
و ما فقط پی کارای کانون بودیم..
چند ماهی از جلسه کانون می گذشت
گوشیم زنگ خورد ..
سید:خانم پایین منتظرم بیا عزیزم
-اومدم آقاجان
-سلام آقای من
سید: سلام خانم گل
یه خبر خوب
-چی عزیز دل
سید:چشماتو ببنند ..
دییینگ
اینم مجوز کانون ..
جاشم مشخص شد
-وای
وای
وای
ممنونم
ممنونم
سید:رقیه خانم می خوام یه چیزی بگم ..
-جانم سیدم
سید:رقیه بانو
ببین سید محمد و خانم زارعی بعد از ما عقد کردن
اما ما هیچی ..
-خب
سید:خوب به جمالت
ما کی میریم خونه خودمون؟
-هر موقع تو بخوای
فقط سید جان من عروسی نمی خوام ...
سید:هـــــــــــــان چرا ؟
-ببین مجتبی ما هر چقدر بگیم بزن و برقص نباشه
قبل از اومدن ما بزن و برقص هست
مرد من تا حالا چشمش به گناه نیوفتاده ..
چرا برای یه شب مردمو به گناه بندازم!!!
امشب با مامان جون اینا بیاید خونه ما
فعلا میریم مشهد
بعد ها میریم کربلا
شب مامان جون و باباجون و آقاسید اومدن خونمون و من و سید گفتیم می خوایم بریم مشهد ..
تصمیمون اون شد بریم سر خونه زندگیمون ..
بعد از عروسی بچه ها بریم مشهد
عروسی برادرم اول بود و واقعا عالی بود
بعد عروسی سید محمد و محدثه
که دقیقا عروسی شون امشبه
گوشیمو برداشتم رفتم پیش محدثه
گفتم بیا سلفی بندازیم ..
بعد گفتم منو عروس پاندا یهویی. .
وای خدای من چقدر این پاندای خودمو دوست دارم ..
📎ادامه دارد . . .
🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک ایتا
🌿🌼 @Be_win 🌼🌿
🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک تلگرام
🌿🌼 @Be_win_3 🌼🌿
۲ مرداد ۱۳۹۸
۲ مرداد ۱۳۹۸
هدایت شده از انگیزشی و ثروتزا 💰💸💰
#سلام_امام_زمانم✋
صدا ڪردنت سخت نیست؛
من سختش ڪردہ ام !😔
اَدْعوُكَ ياسَيدي بِلِسان قَدْ اَخْرَسَه ذَنْبُه:
ميخوانمت آقاے من
امابا زبانے كہ گناه لالش كرده ...😭
#شبتون_امام_زمانی🌤
🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا
🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☜ تلگرام
۲ مرداد ۱۳۹۸
۲ مرداد ۱۳۹۸
۲ مرداد ۱۳۹۸
۲ مرداد ۱۳۹۸
۲ مرداد ۱۳۹۸
۲ مرداد ۱۳۹۸
هدایت شده از 📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📣 #رمان شماره #نوزدهم
❤️ بنام #مجنون_من_کجایی
📝 نوشتهی:
📓 تعداد صفحات 35
۳ مرداد ۱۳۹۸
📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📣 #رمان شماره #نوزدهم ❤️ بنام #مجنون_من_کجایی 📝 نوشتهی: 📓 تعداد صفحات
💕🙇♀💕🙇♀💕🙇♀💕
#رمان_مذهبی_مجنون_من_کجایی
🌷بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷
مجنون من کجایی؟
#قسمت_بیست_یکم
تو ترمینال راه آهن منتظر قطار بودیم ..
وای من که رو پا بند نبودم
-سیدم
سید:جانم خانم
-پس چرا این قطار نمیاد
سید:آخه یادش نبود من یه فنقلی همراهمه
-خخخخ
آخه این سفر فرق داره
من و دلبر میریم پیش حضرت دلبر
سید: من فدای خانمم بشم
بالاخره قطار اومد
سوار شدیم بعداز ۷-۸ساعت به مشهد رسیدیم
رفتیم هتل بعداز غسل زیارت
لباسمونو پوشیدیم
رفتم سمت سید شال سبزشو انداختم رو شانه اش
و دستی ب محاسنش کشیدم
مجتبی خیلی دوست دارم ..
سید: منم خیلی دوست دارم
چادرمو سر کردم
و دست به دست مجتبی به سمت حرم راه افتادیم
چشمم که به حرم خورد اشک تو چشام جمع شد تو دلم غوغا بود دست سیدم رو بیشتر از پیش توی دستام می فشردم ارامش دل بی قرارم بود...
از باب الجواد وارد شدیم ..
از صحن جامع رضوی گذشتیم
وارد صحن اصلی شدیم
روبه روی ایوان طلا نشستیم
اشک از چشمام جاری شد
آقا ازتون ممنونم که مجتبی رو بهم دادید ..
آقا یه دنیا ازت ممنونم
مجتبی سرمو کشید به سینه اش
_مگه من مردم که گریه میکنی رقیه جان ..
-توروخدا دیگه هیچ وقت اینو نگو ...
پاشدم راه برم
سرم گیج رفت
مجتبی:رقیه رقیه جان
خانمم ..
-هیچی نیست توکه از ضعف من خبر داری
حالا بیا یه سلفی بندازیم ...
چیک 📷
حالا بیا یه قلب رو گنبد 📸
سید از کارام خندش گرفته بود
رو بهم کرد و گفت رقیه جان تو باید عکاس میشدی..
ماشاءالله صدتا ژست گرفتیم خخخخ
با عکس گرفتن و حرفای سید حال و هوام عوض شد
برای نماز صبح،ظهر و مغرب می رفتیم حرم ..
بهترین روزای عمرم بود
خیلی مزه می داد ..
سید:رقیه بانو
بریم بازار دو دست لباس بخریم
برای نماز..
-فدای ایده های سیدم بشم
سید:خدانکنه
یه عبایی سفید یه چادر عبایی سفید
برای نماز خریدیم
ما که از سفر برگشتیم
محدثه و سیدمحمد
فرحناز و مهدوی
حسنا و حسین
همگی با یه پرواز رفته بودن کربلا
سیدمجتبی وقتی فهمید گفت من خیلی شرمنده خانم شدم
نشد بریم کربلا
منم پرو پرو گفتم منو با جوجه هامون ببر ..
سید- ای به چشم
رقیه جان
از فردا بریم کانون بگو خانم راد فر هم تشریف بیارن ..
-چشم حتما
به مطهره زنگ زدم گفتم بیا بریم مکان کانون رو ببینیم ..
مطهره و منو سید،
-أه مجتبی اینجا چقدر کثیفه
سید:خانم ببخشید دیگه ۳-۴ ساله تمیز نشده ..
-أه خونه کیه؟
سید:خونه مامان بزرگم
بعداز فوتش دست نزدیم همینجوری مونده
خانم رادفر بچه ها کی میان؟
مطهره :سه روز دیگه
سید:رقیه جان فعلا باید خودمون شروع کنیم تمیز کاری تا بچه ها بیان ..
مطهره:آقای حسینی منم میام کمک
سید:ممنونم
ما سه نفری شروع کردیم به تمیزکاری ..
الحمدالله تا بچه ها بیان آشغالها جمع شد ..
مونده بود رنگ آمیزی که
قرار شد مطهره و دوستاشم بیان رنگ آمیزی ..
آقایون هم سقف هارو رنگ کنن
📎ادامه دارد . . .
🌲 @Be_win مسیرسبز ☞☜ ایــتا
🌲 @Be_win_3 مسیرسبز ☞☜ تلگرام
۳ مرداد ۱۳۹۸
📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📣 #رمان شماره #نوزدهم ❤️ بنام #مجنون_من_کجایی 📝 نوشتهی: 📓 تعداد صفحات
💕🙇♀💕🙇♀💕🙇♀💕
#رمان_مذهبی_مجنون_من_کجایی
🌷بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷
مجنون من کجایی ؟
#قسمت_بیست_دوم
بالاخره کار کانون تموم شد ..
اتاقها با تور و مقوا و کاغذرنگی و فوم تزئین شد.
تبلیغات در سطح استان انجام شد،
چون کار کودک بود
تصمیم گرفتیم اسم کانون رو بذاریم
کانون مذهبی - فرهنگی حضرت رقیه(س)
بالاخره امروز بعد از پنج ماه بچه ها ثبت نام شدند ..
قرار شد حسنا و محدثه بچه هارو ثبت نام کنن ..
منو سید بریم معراج الشهدا مصاحبه با همرزم شهید رضا حسن پور
سر راه برگشت هم مداد رنگی و کاغذ A4، آبرنگ و.....بخریم ..
اسم همرزم شهید حسن پور
رضا محسنی از بزرگان سپاه پاسداران بود..
با ورود سرادر محسنی دوربین و ضبط صوت آماده شد .
سرادر محسنی :قبل از شروع مصاحبه بگم سردار حسن پور به سردار خیبر معروفه و اولین کسی بود که وارد منطقه خیبر شد ..
بسم الله حالا شروع کنیم ..
فقط حرفارو از زبان خود شهید حسن پور میگم ..
انگار خودشون حرف میزنن !
سید: چه عالی
" زندگینامه سردار شهید رضا حسن پور"
من رضا حسن پور ، در سال 1339 در تهران بدنیا آمدم دوران كودكی را در تهران پشت سر گذاشتم . پدر و مادرم انسانهای مذهبی ، معتقد ، اما محروم از تمتعات زندگی بودند .
هفت سالم بود كه همراه پدر و مادرم از تهران به قزوین آمدیم. در قزوین دوره ابتدایی را شروع كردم . دوره ابتدایی را با نمره های خوب قبول شدم . فشار بار زندگی بر دوش پدر و مادرم سنگینی می كرد . حس كردم ادامة تحصیل برایم مشكل خواهد بود . از این رو مجبور به ترك تحصیل شدم و نتوانستم به تحصیل ادامه بدهم .
"فعالیتهای شهید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی"
رضا كه فردی محرومیت كشیده و رنج دیده بود ، با شروع نخستین جرقه های انقلاب ، خود را به جریان زلال انقلاب می سپارد .
او تمام امیدها و آرزوهایش را در انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) مجسم می دارد و از این رو ، دل در گرو رهبر می سپارد و با شور امید در تمام صحنه های انقلاب حضور مشتاقانه و فعال می یابد .
رضا در تمام راهپیماییهای شهر ((قزوین )) به طور جدی شركت می جوید . وی در سال 1356 با دختری پارسا و پاكدامن ازدواج و از آن پس ، همراهی دلسوز و یاری با وفا برای ادامة زندگی و فعالیتهایش می جوید . رضا در روزهای پیروزی انقلاب ، همراه دوستان خود در شهر قزوین فعالانه حضور می یابد و با ایثارگری فراوان در صحنه های مختلف وارد می شود .
"فعالیتهای شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی"
رضا پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تهران با كمیتة انقلاب اسلامی همكاری میكند و در مبارزه با عوامل ضد انقلاب به فعالیت می پردازد .
پس از چند ماه فعالیت در تهران ، دوباره به شهر قزوین باز می گردد . سال 1358 به دنبال تحركات گروهكهای ضد انقلاب در لستان كردستان ، همراه یك گروه ، راهی این استان می شود و با شهامت و شجاعت در سركوبی ضد انقلاب شركت می جوید . وی در پاكسازی شهر (( تكاب )) از لوث ضد انقلاب ، شجاعانه می جنگد .
روزها به مبارزه و مقابله با ضد انقلاب مشغول می شود و شبها هم برای حفظ امنتیت شهر، به گشت زنی در سطح شهر می پردازد .
رضا ، آخر سال 1358 به عضویت رسمی (( سپاه پاسداران انقلاب اسلامی )) شهر قزوین در می آید و خود را وقف حفاظت از دستاوردهای انقاب اسلامی می كند . او در سل 1359 طی مأموریتی ، به عنوان فرماندة یك گروه ، به (( قصر شیرین )) اعزام می گردد و در آنجا به مقابله با منافقین و نیروهای عراق مشغول می شود .
رضا ، مدتی نیز در قزوین ، به دنبال قیام مسلحانة منافقین ، به مقابله با این گروهك تروریستی اقدام و در جنگ شهری و جنگ گریز در شهر قزوین ، تعدادی از آنان را دستگیر می كند .
یكی از دوستانش می گوید : (( با رضا در ‹‹واحد عملیّات ››سپاه قزوین بودیم . یك روز خبر دادند كه تو شهر شخصی به اسم ‹‹حصاری›› را منافقین ترور كرده اند . رضا سریع خودش را با موتور به محل حادثه می رساند و با شهامت تمام ، یكی از منافقین را دستگیر می كند و یكی از آنان نیز از محل می گریزد .))
📎ادامه دارد 👇
🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک ایتا
🌿🌼 @Be_win 🌼🌿
🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک تلگرام
🌿🌼 @Be_win_3 🌼🌿
۳ مرداد ۱۳۹۸
📚رُمّانْهایبلــندوداستانکوتا📚صلواتیوآموزنده🌷🌷🌷
📣 #رمان شماره #نوزدهم ❤️ بنام #مجنون_من_کجایی 📝 نوشتهی: 📓 تعداد صفحات
💕🙇♀💕🙇♀💕🙇♀💕
#رمان_مذهبی_مجنون_من_کجایی
🌷بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷
مجنون من کجایی؟
#قسمت_بیست_سوم
مجتبی آقای محسنی رو تا دم در بدرقه کرد.
پاشدم برم سمت مجتبی که سرم گیج رفت ..
لبه میز روگرفتم که نیوفتم
چند روز بود سرگیجه و ... داشتم ..
مجتبی دوید سمتم رقیه چی شد ؟
خوبی؟
-آره خوبم
فقط یه سرگیجه عادیه
چندروزه حالم همینه
سید: خسته نباشی الان به من میگی!!!!!!
زود حاضرشو بریم دکتر ..
-چشم
بعداز هفت-هشت نفر نوبت من شد
خانم دکتر:خوب خانمی بگو چی شده ؟
-خانم دکتر چند روزه سرگیجه و ... دارم ..
خانم دکتر:اینا علایم بارداریه
اما بذار نبضت رو بگیرم..
نبضم حاکی از بارداریه
این آزمایشو انجام بده جوابو فردا بیار ...
چشام داشت از حدقه میزد بیرون..
باردار!!!
قراره مادر شم ..
-چشم حتما
فردا رفتیم جواب آزمایشگاه بارداریمو بگیریم..
جواب مثبت عین قند بود تو دلم که اب شد حال مجتبی که اصلا دیدن داشت خیلی شاد بود و هی خداروشکر می کرد ...
خیلی خوشحال بودیم هم من هم سید..
-مجتبی جان لطفا برو پیش بابا ...
سید:چشم اما به شرطی اینکه زیاد بی تابی نکنی ..
به مزار بابا نزدیک شدیم ..
-بابا جونم ..
بابا
ببین دخترت مادر شده ..
بازم نیستی بهش تبریک بگی !!!
نیستی ذوق کنی مثل بقیه پدربزرگا..
آی خدا من دلم بابامو میخاد...!
بی تابیم داشت زیاد میشد ..
که سید دستمو گرفت پاشو بریم برات خوب نیست ..
میریم خونه حاج خانم
مجتبی سر راه یه جعبه شیرینی خرید ..
به مامان خودشم زنگ زد بیان خونه مامانم ...
مامانا چقدر خوشحال شدن
مادرجون(مامان آقاسید):رقیه جان دخترم چند وقته مامان شدی؟
-دکتر گفت یه ماهه مادرجون
یک ماه و هفت روز دیگه هم باید برم معاینه سلامت بچه ..
مادرجون :آره حتما برو عزیزم
وای ما ماجرایی داشتیم چه خونه چه تو کانون تا میومدم یه چیز بردارم سید نمی ذاشت ..
بارداری شیرین ترین دوره زندگی یه خانمه..
خدارو شاکرم که همسرم عالیه
تو راه دکتر بودیم ..
بعد از معاینه سلامت بچه ها تایید شد
آره بچه ها ..
امروز تو ۶۹روز بارداریم متوجه شدیم من دوقلو باردارم ...
دوتا دوردونه فسقلی وای خدایا شکرت..
سید:خانم چرا زحمت کشیدی من چای میرختم برای هر دومون..
-دیگه چی من بشینم شما چای بریزیم ..
سیدجان
دلم یه چیزی میخواد ...
سید-چی خانمم
-الان تقریبا ۱۱ماهه نرفتیم معراج الشهدا
میشه فردا مارو ببری !!!
سید:بله خانمم
اتفاقا فردا دعای کمیل هم هست.
راستی رقیه بانو محرم هئیت کجا بریم؟
-هئیت خودمون، آقای حسینی ...
سید:چی گفتی؟
-شوخی کردم
سید:بی خود کردی ..
دفعه آخرت باشه
فهمیدی ؟!!!
-بله
دیروز رفتیم دکتر که مشخص شد بچه ها یه دختر یه پسرن ....
📎ادامه دارد . . .
🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک ایتا
🌿🌼 @Be_win 🌼🌿
🌺🍃 مسیر سبز 👇 لینک تلگرام
🌿🌼 @Be_win_3 🌼🌿
۳ مرداد ۱۳۹۸