eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
885 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
در کلامش متانت موج می‌زد. بی‌محابا از غزه حمایت می‌کرد؛ مطیع محض رهبری بود و به پچ‌پچ‌ها و درگوشی‌های اطرافش توجهی نمی‌کرد. حالا که از زبان مادربزرگش می‌شنوم، ریحانه حاضر نشده برای اینکه لباس فرم سمپاد(مدارس تیزهوشان) مشخص شود، چادرش را از سر بردارد، یقین پیدا می‌کنم، او ره صدساله را یک شبه پیموده است. این روزها هرگاه بغض لعنتی گلویم را به اسارت می‌کشد و مرثیه‌خوان در سرم نجوا می‌کند: - تن نازنینت را چه به عرباً عربا شدن خاله جان؟ نورا با چهره‌ای مصمم و قوی مقابلم می‌ایستد و می‌گوید: - با گریه ریحانه برنمی‌گردد. باید اندیشه‌ و راهش را تکثیر کنیم. اسرا مشت گره می‌کند و می‌گوید: - از این به بعد همه ما ریحانه‌ایم. نازنین قد علم می‌کند و می‌گوید: - تا نابودی دشمن ریحانه از پا نمی‌ایستیم. بغضم را فرو می‌خورم، سینه‌ام را صاف می‌کنم و می‌گویم: - ریحانه یک شیوه برای زندگی بود، یک سبک برای اندیشیدن و یک رهبر برای چندین نسل. روح بلندی که روزی در کالبد حسین فهمیده 13 ساله حلول کرد و او را رهبر یک ملت کرد؛ امروز در جان عزیز 13 سالۀ دیگری تجلی یافته است. ✍️رضوان کفایتی
شهیده ریحانه سادات ساداتی ارمکی
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت5🎬 لنگه به سان بقیه‌ شهرهای بندر، سفیدپوش بود اما نه از نوع سیرجان، با نماها
⚔ 🎬 لب زدم: "ظاهرا..." نشستم و بند کفش‌هایم را محکم کردم. کتاب را برداشتم و توی ساک گذاشتم و به عرشه و از آنجا به سینه‌ی کشتی رفتم. باد، شدید تر شد؛ دستم را بالای چشم‌هام گذاشتم و سرم را آوردم بالا. کمی بلند، خطاب به عقیل و اِرمیا و سالاری گفتم: "خشکی!" و خندیدیم! رو به رویمان جزیره‌ای خشک و برخلاف تصور، بدون هیچ درختی دیده می‌شد با تاسیسات اولیه نظامی. کمی دورتر قایق‌های تندروی سپاه، دراز کشیده و آفتاب گرفته بودند‌. ساختمان‌های ساده و نوساز و عقب‌‌تر سوله‌های قدیمی، دارای دیوارهایی با سطح سیمان سفید؛ از بیرون، چیزی شبیه سالن‌های ورزشی بزرگ. موتور لنج، خاموش شد. دیگر از قیفِ لنج، دودی بیرون نیامد. لنج اما هنوز حرکت می‌کرد به سوی خشکی؛ آرام آرام، با صدای برخورد موج به لنج. صدای نصرالله در تمام لنج پیچید که: "وسایلتونو جمع کنید بچه‌ها! باید پیاده بشیم..." *** چند پاسدارِ سبزپوش جلومان سبز می‌شوند و به همراه شیخ محتشم و نصرالله راهنمایی‌مان می‌کنند طرف محل اسکان. توی مسیر، یک زمین چمن بزرگ دیده می‌شود با ماشین‌های نظامی و موتورهایی که جزیره را گشت می‌زدند. هیچ شهروند غیر نظامی وجود نداشت؛ هیچ زن و بچه‌ای دیده نمی‌شد. غیر از وسایل نقلیه نظامی، هیچ چرخی، راه‌های تازه آسفالت شده‌ی جزیره را نمی‌پیمود. محل اسکانمان، ساختمانی‌ بود یک طبقه اما نوساز و جمع و جور. دو ضلع شمالی و جنوبی‌اش، در داشتند و درها باز می‌شد به راهرویی که خود دو سه اتاق داشت؛ یکی برای آشپزخانه و دو اتاق بزرگ که هر کدام بیست نفر گنجایش داشت! ساک‌ها را توی یکی از اتاق ها گذاشتیم و پتوها و بالش‌ها همانجا تقسیم شد. بیرون رفتیم، تمام چهل نفرمان ایستادند یک جا. نصرالله و شیخ محتشم و یک پاسدار، ایستادند روی سکوی سوییت. محشتم شروع کرد. - "بسم الله الرحمن الرحیم... برادران عزیز... نکته‌ی قابل توجه اینه که از این ثانیه به بعد، شوخی و خنده تعطیله... بچه‌هایی که تو اردوی رسانه‌ای نوآوین بودن خبر دارن اهل شوخی و خنده‌م هستیم؛ اما اینجا شرایط فرق می‌کنه. یه نگاه به دور و برتون بندازید!" و من برای اولین بار نگاهم به تپه‌ای صخره‌ای خورد که می‌شد صبح جمعه به راه افتاد و کوه را پیمود و روی قله‌اش نشست و ساعت‌ها به دریا چشم دوخت‌. پای کوه، ردی از درخت گز سبز شده بود و تا پشت سوییت امتداد داشت و پای درخت‌ها، هفت، هشت تایی آهو در حال چریدن بودند. با صدای نصر الله، به خودم آمدم: "رفقای عزیز... یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نظامی‌ها، عادت داشتن با شرایط خیلی خیلی سخته... توی این جزیره کسایی دارن برای امنیت من و شما و امنیت این دریا عرق می‌ریزن که گاها بیشتر از دو سه ماه و شاید پنج شیش ماه، زن و بچه‌شونو نمی‌بینن! الان وسط فصل سرماست و شما دارین عرق می‌ریزین از گرما؛ خرداد ماه هوا به قدری گرم و شرجیه که گاهب رطوبت هوا به نود و هشت درصد می‌رسه! یعنی عملا داری راه می‌ری و بدنت خیسه! ویژگی مهم دیگه، نظمه... توی این دو روز شما باید نظم رو، زندگی در شرایط سخت رو تجربه کنید... از همین ثانیه کسی حق نداره فِرت فِرت لیوان یه بار مصرف استفاده کنه. همه‌تون یه دونه دارید. اسمش یه بار مصرفه، ده بار می‌شه استفاده کرد. و برای نظم... باید چهار تا صف ده نفره بشید... قد بلندا از جلو تا عقب، و از راست به چپ... دقیقا شبیه پشت بوم یه خونه!" چند دقیقه‌ای طول کشید تا مرتب شویم و مستقر که شدیم، نصر الله ادامه داد: "چند تا نکته آخر رو هم بگم... هر کدوم از شما گروه‌های صدرا و زرندی‌ها و سیرجانی‌ها و.‌‌.. برای هر وعده‌ی صبحانه و نهار و شام باید مسئول تدارکات بشید. کسی براتون سفره پهن نمی‌کنه. گروه مربوطه قبل از نهار میاد اینجا، نظافت می‌کنه، پذیرایی می‌کنه، جمع می‌کنه و نظارت می‌کنه و تمام! زباله ریختن ممنوعه دوستان! قطعا روز آخر که می‌ریم خودتون باید کل جزیره رو پاک‌سازی کنید. فلذا عزیزان زباله نریزید! نکته بعد در مورد پوتین‌هاست... پوتین‌ها باید جفت، ردیف، پشت در اتاقتون باشه. اگه بین لنگه‌های پوتین یه نفر، یه سانت، فقط یک سانتی‌متر فاصله باشه یا عقب جلو و کج و معوج باشه، اگه پوتینشو ندید، ناراحت نشه! و نکته بعد و بریم نهار. ظرفاتونو خودتون باید بشورید... کسی برای کسی کااار؟!" - "نمی‌کنه!" - "قاشق و چنگالتونم پیش خودتون می‌مونه تا موقع خداحافظی... در مورد جدیت و شوخی نکردن و... هم که صحبت کردن باهاتون‌‌... سوال؟!" نبود. سوالی نبود. بعد از چند ثانیه سکوت، برای نهار آماده شدیم و آنجا بود که از یکی از نقشه‌هایشان آگاه شدیم... ✍ ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
کربلایی محسن عراقی4_5985800404657510309.mp3
زمان: حجم: 3.3M
﷽ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ 🔊 | ازیمن‌تاشم‌شمشیر‌شهادت‌صیقلی‌است گوش‌صدلشکرپی‌فرمانده‌اش‌سیدعلی‌است کربلایی محسن 🏴 ویژه و جهاد اسلامی؛۱۴۰۴ @aleyasein
۱۷ 🔘 شهید بچه نُقلی داشت. سه‌چهار ماهه! گذاشتندش بالای تابوت. کنار پیکر پدر! همه گریه شدند. خادم‌ها تاب نیاوردند. بچه‌ را بغل کردند بردند. 🔘 یتیمی بزرگ‌شدن سخت‌ست! مخصوصا اگر دختر باشد! اما گذشته این خاک، پر از دخترانی‌ست که سینه غم را شکافته‌اند و قد کشیده‌اند. عَلَم پدر را به دست گرفته‌اند و حماسه خونین این روزهای وطن را برای همه سروده‌اند! 💥کانال محمدعلی جعفری👇 https://eitaa.com/joinchat/143917280C5518173200
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
نور شیرخواره بودن عجیب است. مخصوصا دختر باشی. کوچک باشی. مخصوصا پدرت بداند باید جوری زیست کند که بعدا که دختر شهید شدی یک جور سینه خصم بدری که جهان خیره بماند. مخصوصا اینکه عهدنامه و پیمان ببندی در شب طفل شیرخوار سیدالشهدا علیه السلام. دیگر این پیمان پدردختری نیست. عهد الهیست. الهی به باب الحوائج این شب مارو حاجت روا کن. به علی اصغر سیدالشهدا علیه‌السلام. @anarstory
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 💸 واتساپ رسماً حکم جاسوسی گرفت! 🪖 مدیر ارشد متا (مالک و ) عضو ارتش آمریکا شد! 🎙️ اندرو باسوورث در سوگند خود اینطور گفت: هر کاری لازم است برای ارتش آمریکا انجام می‌دهم. .