مغزم خالیتر و پوچتر و مبهمتر از آن چیزی شده که فکرش را میکنید و آنقدر این پوچی و تاریکی زجرآور است که نمیتوانم کلمات را کنار یکدیگر گذاشته و جملات زیبایی را تشکیل دهم!
#Absurd_thoughts
روی صندلی نشسته و از دور به او خیره بود. با خود تک تک زیبایی هایش را مرور میکرد، غرق در رقص زیبای آن بانو ناگهان به خود آمد؛
- تو؟ مزخرفه دوباره در افکارت غرق شدی؟ احمق. تو هرگز قرار نیست با او ملاقاتی داشته باشی چه برسد به دیدن رقص زیبایش، انقدر اراجیف نباف.
+ سکوت کن، او بالاخره یک روز برای من خواهد شد!
#Absurd_thoughts