عاشقانه های حلال C᭄
📚 ⏝ ֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢ . #مسیحای_عشق #قسمت_ششصدوچهلوهشت خدایی که او میپرستد و در زندگی من ، خیلی و
📚
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_ششصدوچهلونه
خاطراتی که هیچگاه شکل نگرفت!
خاطراتی که ممکن است با مرد دیگری..
با عصبانیت زیپ کاپشن را بالا میکشم و چانهام بر اثر بالا آمدن زیپ خراشیده میشود.
دستهایم را از دو طرف روی پشتی نیمکت میگذارم و سرم را هم از پشت خم میکنم.
همین فکر مخرب برایم کافیست..
که او را کنار یک مرد دیگر...
چقدر من بدبختم!
*نیکی*
نفس عمیقی میکشم و چمدانم را روی تخت باز میکنم.
صدای عمو در سرم میپیچد
:_"نیکی یه مدت صبر کن..باز داری عجله میکنی...
+:عمو این راهیه که باید تا تهش برم..خودم،تنها...
من اشتباه کردم.به تاوانش هم باید تشت رسواییام از پشت بوم بیفته زمین...
به مامان و بابام همه چیرو میگم.
:_نیکی،اشتباه دوم رو نکن...اگه بابات بفهمه،اوضاع بدتر میشه.
+:این راهو باید تا تهش رفت.من یه ماهه روز و شب دارم بهش فکر میکنم.
اگه واقعیت رو به مامان و بابام نگم،در حقشون نامردی کردم.
به مسیح هم ظلم می کنم،برم بگم واسه چی دارم طلاق میگیرم؟
مسیح معتاده؟دست بزن داره؟یا چشمش دنبال این و اونه؟؟
وقتی هیچکدومش نیست،به مامان و بابام چی رو توضیح بدم؟
بگم اختلاف عقیده داریم؟میگن موقع عقد مگه اختلافا رو ندیدی؟؟
عمو باید همه چیزو به مامان و بابام توضبح بدم..اونام تو این ماجرا،نقش داشتن.
باید بفهمن چی شده...
نفس سردی که عمو کشید و آهی که از دل برآمد.
:_نیکی یه مدت با همین وضع ادامه بده.من مسیح رو میشناسم.
حالا که جواب تو رو شنیده محاله برگرده به این خونه.
تو اینجا بمون.بذا تکلیفمون با بابات و عمومحمود روشن بشه،بعد"...
🔖لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
¤📄به قلم: #فاطمه_نظری
𐚁 سِپُردنِاِحساساتبهڪاغَذِسِپید
╰─ @Asheghaneh_Halal
.
📚
⏝