🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت
قاضی این بار بلندتر گفت: "تا دیدی یه غریب گیر ما افتاده و دستش زیر منگنه ما هستش، گفتی بذار منم یه چیزی گیرم بیاد! حالا که طرف پولش از پارو بالا میره و هیچی هم از قانونای ما سر درنمیاره، حداقل یه چیزی ازش بکنم، به جایی هم برنمیخوره! نه؟"
سرباز کنارم نگاهش رنگ تاسف گرفت و من هاج و واج فقط وکیل رو نگاه میکردم، نمیفهمیدم بینشون چی رد و بدل شد که یهو اینقدر تغییر کرد.
انگار یه وزنه به سرش بسته بودن، زورش نمیرسید بلندش کنه. جرأت نداشت تو چشمای مرد پرابهتی که روبهروش ایستاده بود نگاه کنه.
قاضی که حسابی کلافه شده بود، دوباره گفت: "نکن برادر من، نکن! این پولا آخر و عاقبت نداره."
بعد بیحوصله به سرباز اشاره کرد و گفت: "برید بیرون!"
سرباز احترام نظامی گذاشت و با دست به وکیل اشاره کرد که راه بیفته.
چشمام گرد شد!
کجا میبردنش؟ مگه قرار نبود کنارم بمونه؟
وکیل بالاخره سرشو بلند کرد، صداش انگار از ته چاه در میاومد: "اجازه بدید بمونم، ایشون....
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_یکم
قاضی با صدای نسبتاً کنترلشدهای فریاد زد:
"بیرون، آقای محترم!"
نفسم در سینه حبس شد!
دیگر آتش از آن دو تیلهی مشکی زبانه میکشید.
وکیل عصبی و کلافه دو قدم به سمت در برداشت؛ گویی که چیزی یادش بیفتد، یکدفعه برگشت و با لبهایی که از امید میلرزید گفت:
"فارسی بلد نیستن! من باید حرفای شما رو برای ایشون ترجمه کنم و قطعاً..."
ناگهان قاضی با لحنی محکم و کوبنده به انگلیسی شروع به حرف زدن کرد: "No need for translation, get out!"
("نیازی به ترجمه نیست؛ بیرون!")
من از حیرت دهانم باز مانده بود.
او... اون... انگلیسی بلد بود؟
پس چرا تا حالا به زبان من صحبت نکرده بود؟
وکیل، خسته از این همه اصرار، دیگر حرفی نزد.
از کنارم که میگذشت، طوری که انگار تصادفی در معرض افتادن باشد، یکدفعه سرش را تا کنار گوشم خم کرد و به انگلیسی طوری که کسی غیر از خودمان نشنود، زمزمه کرد:"Whatever they ask, you don’t know anything. Whatever you say will be used against your sister.
("هر سوالی کردن، تو از هیچی خبر نداری؛ هرچی بگی به ضرر خواهرت استفاده میشه!")
سریع صاف ایستاد، کتش را تکاند و بعد از صاف کردن گلویش، بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، با سرباز به بیرون از اتاق رفت.
از پوزخندی که روی لبهای قاضی نقش بسته بود، مشخص بود که حرفش را شنیده!
چقدر این مرد تیز بود...
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_دوم
بعد از صدای بسته شدن در، سکوتی ترسناک اتاق را دربر گرفت.
حالا من مانده بودم و مردی که از چهرهاش هیچ چیزی نمیشد فهمید.
چشمهای نافذش من را نشانه گرفته بودند؛ دقیقاً در تخم چشمانم زل زده بود.
کف دستانم از شدت استرس عرق کرده بود و فضای اتاق برایم تقریباً خفه شده بود.
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم، اما انگار تمام اکسیژنهای اتاق تمام شده بود. با کشیدن آن نفس، احساس خفگی به سراغم آمد.
مرد تمام حرکاتم را آنالیز میکرد.
یکدفعه سکوت اتاق را شکست و گفت: "Are you Mr. Alex Williams, the brother of Mrs. Eileen Williams?"
("شما آقای الکس ویلیامز، برادر خانم آیلین ویلیامز هستید؟")
با صدایی که گویی از ته چاه درمیآمد، گفتم:Yes
("بله.")
سری تکان داد و گفت: "Come, sit down.
("بیا... بشین.")
با دست به سمت میز و دو صندلی که وسط اتاق قرار داشتند، اشاره کرد.
با قدمهای بلند به سمت دیگر میز رفت و روی صندلی نشست.
هنوز چیزی نگفته بود، اما من داشتم پس میافتادم. از آن لحن پرصلابت و چهرهی جدی میشد همهچیز را از قبل فهمید!
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_سوم
منتظر به من که بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم، نگاه میکرد.
خودم رو جمع و جور کردم و با قدمهای لرزان به سمت صندلی رفتم.
صندلی رو عقب کشیدم که صدای کشیده شدنش روی زمین بدجور در اتاق ساکت پیچید!
روی صندلی مقابل مرد قرار گرفتم؛ دستانم رو روی میز گذاشتم و به مرد چشم دوختم.
پروندهای که روی میز قرار داشت رو باز کرد و شروع به ورق زدن صفحاتش شد.
سرش زیر بود و نگاهش به پرونده؛ حالا که نگاه تیزش روی صورتم نبود، موقعیت خوبی بود تا بحث رو شروع کنم!
این فرصت رو غنیمت شمردم و لب زدم: "I find it really interesting and strange that you speak my language."
("خیلی برام جالب و عجیب هستش که شما زبون من رو بلدید!")
بالاخره باید کم کم وارد بحث میشدم و مقدمهچینی میکردم!
سرش رو که بالا آورد، با پوزخندی که کنج لباش نشسته بود مواجه شدم!
رنگم پرید...
مرموزانه لب زد: "It's not surprising that I speak English! The surprising part is that you came to the bargaining table with us and don't speak our language!"
("اینکه من انگلیسی بلدم چیز عجیبی نیست؛ اینکه تو اومدی پای میز معامله با ما نشستی و زبون مارو بلد نیستی، جای تعجب داره و عجیبه! نه?")
آب دهانم رو با زور بلعیدم که سیب گلوم به وضوح بالا و پایین رفت.
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_چهارم
چقدر سریع رفت سر اصل مطلب!
بدون هیچگونه مقدمه یا چک و چونهای…
به پشتی صندلیاش تکیه داد و دست به سینه شد.
در همان حالت، لب زد: "Well, Mr. Williams... what did you bring that made you come to the bargaining table?"
("خب آقای ویلیامز... چی آوردی که اومدی پای میز معامله نشستی؟")
دهنم از حیرت باز مانده بود!
این مرد چقدر ترسناک و مبهم بود.
حرفهایی که من به زور میخواستم به زبان بیاورم، او به راحتی و با تسلط تمام بیان کرده بود. نه، امکان نداشت که همهچیز به این راحتی پیش برود.
چطور ممکن بود که او صاف جلوی من بنشیند و از معامله بر سر اطلاعات کشورش حرف بزند؟
با چشمان ریز شده، لب زدم: "How did you know I came here for a deal?"
("از کجا فهمیدی برای معامله اومدم اینجا؟")
نیشخندی روی لبش نشست و گفت:"It's quite obvious... you requested a meeting with the case investigator; someone whose hands are free for anything!
You were definitely planning to buy the other party, weren't you, Mr. Williams?"
("خیلی واضحه... درخواست ملاقات با بازپرس پرونده رو دادی؛ کسی که دستش برای هر کاری بازه!
قطعا نیت خریدن طرف رو داشتی، غیر از این بوده آقای ویلیامز؟")
از شدت استرس دستانم یخ کرده بود.
سکوت کردم و چشمانم را از آن دو تیلهی مشکی ترسناک به میز دوختم.
صدایش مانند زنگ در گوشم پیچید: "Why did you remain silent, Mr. Williams? You didn’t say what you...
("چرا سکوت کردی آقای ویلیامز؟ نگفتی برای معامله...")
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_پنجم
"What did you bring for the deal with yourself?"
(برای معامله چی با خودت آوردی؟)
واقعا مغزم قفل کرده بود و ذهنم دنبال جوابی میگشت که اوضاع رو از این که هست خرابتر نکنه!
اما بدجور گیر کرده بودم و زبانم حتی برای گفتن یک کلمه هم نمیچرخید!
با حالت خاصی گفت:
"Then you didn’t bring anything..."
(پس چیزی نیاوردی...)
کنترلم رو از دست دادم و یک دفعه وسط حرفش پریدم و هولزده گفتم:
"How much... how much..."
(چقدر... چقدر...)
رنگ نگاهش عوض شد؛ احساس کردم چیزی در نگاهش فرو ریخت.
نگاهی به اطراف انداخت و آرام زمزمه کرد:
"How much should my price be?"
(بهم میخوره قیمتم چقدر باشه؟)
با توجه به این هیبت، مبلغ کمی جوابگو نبود!
بنابراین باید مبلغ گزافی رو به عنوان طعمه وسط میانداختم که وسوسهانگیز باشه و حداقل مرد مقابلم رو به فکر وادار کنه!
برای ایلین حاضر بودم جانم رو هم بدم، چه برسه به حراج کردن مال و منالم...
هیچ وقت بیفکر حرفی نمیزدم.
آهسته و شمرده شمرده گفتم:
"Two million dollars... What do you think?"
(دو میلیون دلار... نظرت چیه؟)
ادامه دارد...
به قلم: قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_ششم
قطعا الان باید کمی در فکر فرو میرفت؛ دو میلیون دلار کم پیشنهادی نبود!
اما برخلاف تصورم ابرویی بالا انداخت و شیطنتآمیز لب زد:
"Come on, don't push us, rich kid... You sure spend a lot!"
(بابا نکوشیمون بچه مایهدار... خیلی ولخرجی میکنیها!)
ضربانم بالا رفت و بدنم داغ شد.
روی صندلیاش تکانی خورد و دستانش را روی میز گذاشت و کمی خم شد.
نگاهم به عقیق سرخی که در انگشتش جای حلقه انداخته بود افتاد.
با تمسخر لب زد:
"I thought I was worth more than this. At least with this stature, I should be worth more, Mr. Williams!"
(فکر میکردم بیشتر از اینا ارزش داشته باشم، حداقل به این ابهت قیمت بیشتری میخورد، جناب ویلیامز!)
نگاهم رو از انگشترش گرفتم و لب زدم:
"Is two million dollars not a lot of money for you?"
(دو میلیون دلار پول کمی برای شماست؟)
یک دفعه کنترلم رو از دست دادم و حرفی زدم که ای کاش نمیزدم:
"Do you even know how many zeros are in your money?"
(اصلا میدونی به پول شما چقدر صفر داره؟)
نگاهش قفل چشمام شد؛ با نگاه کردن به چشمانش احساس میکردم در یک گودال سیاه در حال غرق شدن هستم!
با لحنی که کمی خشم چاشنی اش بود، لب زد:
"Two million dollars isn't a small amount, but in exchange for selling my country, yeah, it's a small amount!"
(دو میلیون دلار پول کمی نیست، اما در قبال فروختن کشورم؛ آره، پول کمی هستش!)
کمی فکر کردم و گفتم:
"Whatever you want... Whatever you desire, I'll make it happen for you! Just..."
(هر چقدر خودت بخوای...هر چی اراده کنی برات فراهم میکنم! فقط...)
زبانم قفل کرد و سکوت کردم.
ادامه دارد...
به قلم: قاتل ماه...FM🌚🌙
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_هفتم
او ادامه داد:
"Just?... Just let your sister go, right?"
(فقط؟... فقط خواهرت رو آزاد کنیم، آره؟)
احساس کردم وزنهای که روی سینهام بود و نمیذاشت درست نفسم بالا بیاید، برداشته شد و راه نفسم باز شد.
با عجز و التماسی که در چهرهام موج میزد، سرم رو به معنی تایید تکان دادم.
"No, looks like you're not giving up!"
(نه، مثل اینکه تو از رو نمیری!)
اینبار با تحکم و توپید:
"What do you think about us, huh? You think you can solve everything by bribing the judge of the country?"
(تو درمورد ما چی فکر کردی هان؟ فکر کردی میتونی با رشوه دادن به قاضی مملکت همهچیز رو حل و فصل کنی!؟)
با ترس و دلهره لب زدم:
"It’s not a bribe! Think of it as a gift!"
(رشوه نیست! فکر کنید یک هدیه است!)
پوزخند تلخی روی لبش نشست و عصبی غرید:
"A gift? Let me guess, you don’t want anything in return for this gift, right?"
(هدیه؟ ببینم، اون وقت چیزی هم در قبال این هدیه از من نمیخوای دیگه!?...)
با عجز و التماس در چشمانش خیره شده بودم و در آن دو تیله مشکی که مانند گودال بودند، در حال غرق شدن بودم.
گودالی که دولت انگلیس مارا درون آن انداخته بود که هیچ راه نجاتی از آن وجود نداشت!
"It seems like you didn't quite understand who you're dealing with..."
(تو مثل اینکه درست نفهمیدی با کیا طرفی...)
قلبم مانند گنجیشک تند تند میکوبید؛ گویی کسی گلوم رو محکم فشار میداد که راه نفسم کم و کمتر میشد!
"If you think we're fools and you can take your sister with you just by bribing, I have to tell you that you're terribly wrong, kid! Everything here is done according to the law!!"
(اگه فکر کردی ما خریم و با یک رشوه میتونی خواهرت رو با خودت ببری، باید بگم که سخت در اشتباهی پسرجون! اینجا همهچیز طبق قوانین اجرا میشه!!)
ادامه دارد...
به قلم: قاتل ماه...FM🌚🌙
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_هشتم
نه، اینطور فایده نداشت. باید از راه دیگری وارد میشدم.
ناخودآگاه، دوباره نگاهم روی انگشترش ثابت ماند. جرقهای در ذهنم زده شد!
همانطور که چشمم به دستش بود، با صدایی گرفته زمزمه کردم:You must have a family...
ـ (حتماً خانواده داری...)
ساکت نگاهم میکرد و منتظر بود بقیهی حرفم را بشنود.
Then, you definitely understand the meaning of family!
(پس قطعاً خوب معنی خانواده رو میفهمی!)
مکثی کردم و ادامه دادم: The person you arrested as a spy is my entire family!
ـ( اون کسی که شما به عنوان جاسوس دستگیر کردید، تمام خانوادهی منه!)
نگاهم را به چشمانش دوختم؛ انگار تحت تأثیر قرار گرفته بود.
تیر آخر را رها کردم:
For you, returning one of my family members isn't much... Your family also deserves a life full of comfort and resources.
ـ (برای تو، برگردوندن یکی از اعضای خانوادهی من چیز زیادی نیست... خانوادهی تو هم حقشونه یک زندگی پر از رفاه و امکانات داشته باشن.)
هیچ حسی در نگاهش نبود. شاید هم بود، اما از چهرهاش هیچ چیز قابل تشخیص نبود!
استرس، تمام وجودم را گرفته بود. دستانم میلرزیدند. مشتشان کردم تا جلوی لرزششان را بگیرم.
مثل طوفانی آرام، لب زد:
At what cost?
ـ(به چه قیمتی؟)
ادامه دارد...
✍ به قلم: قاتل ماه... 🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_شصت_و_نهم
I will provide comfort and peace for my own children so they can live a life of ease and luxury, but take away the peace and life of the children of my homeland and, with a single signature, send them into the air as smoke?
ـ رفاه و ارامش بچه های خودم رو فراهم کنم تا زندگیای سراسر راحت و مرفه داشته باشن، اما آرامش و زندگی بچههای سرزمینم رو ازشون بگیرم و با یه امضا دود کنم بفرستم هوا؟
جا خوردم!
چرا این مرد اینقدر میهنپرست بود؟!
If you don't accept my proposal, you will have wronged your children!
( اگه پیشنهادم رو قبول نکنی، در حق بچههات جفا کردی!)
And if I accept, I will have wronged the people of my homeland! I will never prioritize the comfort of my own children over the lives of the children of my country!
(و اگه قبول کنم، در حق مردم سرزمینم جفا کردم! من هیچوقت راحتی بچههای خودمو به زندگی بچههای کشورم ترجیح نمیدم!)
آه لعنتی... کوتاه بیا نبود!
به هیچ وجه از موضعش پایین نمیآمد!
در سکوت نگاهم میکرد، منتظر بود ببیند این بار چه کلکی سوار میکنم!
این مرد خیلی قبلتر از اینها، دست مرا خوانده بود.
دیگر واقعاً هیچ راهی جز التماس باقی نمانده بود!
من... که تا به حال در تمام عمرم برای هیچ احد و ناسی سر خم نکرده بودم، حالا در مقابل این مرد به زانو افتاده بودم، فقط برای اینکه شاید بتوانم ایلین را نجات دهم.
با تهماندهی توانم زمزمه کردم:
Please... I beg you, have mercy on my sister!
ـ (خواهش میکنم... تمنا دارم، به خواهرم رحم کنید!)
صورتم از شدت غم در هم رفته و سرخ شده بود...
ادامه دارد...
✍ به قلم: قاتل ماه... 🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_هفتصد
هرکس چهرهام را میدید، متوجه میشد چه غمی در دلم دارم و چقدر تحت فشارم...
اما انگار مرد مقابلم قلبی از سنگ داشت که با تمسخر، حالم را به سخره گرفت:
Oh... how emotional and romantic! The brother is willing to do anything to save his sister, even sacrifice his life! One can't help but envy such an emotional bond!
(ـ آخی... چقدر احساسی و رمانتیک! برادر، برای نجات خواهرش حاضره هر کاری بکنه، حتی از جونش مایه بذاره! آدم غبطه میخوره به این رابطهی احساسی!)
هاجوواج، نگاهم روی صورتش قفل شده بود.
ادامه داد:
Of course, this is just the surface! Do you want me to tell you the real story?
(ـ البته این فقط ظاهرشه! میخوای من باطن ماجرا رو برات تعریف کنم؟!)
روی صندلی میخکوب شده بودم و تنها به صدایش گوش سپرده بودم.
با نفرت لب زد:
The truth is that the British government tried everything to save their spy, but unfortunately, they hit a dead end! When they realized they had no chance of obtaining all that classified information, they turned to the emotions of the brother and sister, hoping to stir our hearts and make us compassionate with these acts...
ـ( باطنش اینه که دولت انگلیس برای نجات جاسوسش به هر دری زد، ولی متأسفانه به بنبست خورد! وقتی دید هیچ شانسی برای بهدست آوردن اون همه اطلاعات محرمانه نداره، دست به دامن احساسات و عواطف خواهر و برادری شده، شاید دل نازک ما رو با این کارها به رحم بیاره و...)
وسط حرفش پریدم و با اضطراب گفتم:
No... no... you’re wrong, sir! You’re mistaken...
I am on behalf of...
ـ نه... نه... دارید اشتباه میکنید آقا! اشتباه میکنید...
من از طرف...
ادامه دارد...
✍ به قلم: قاتل ماه... 🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت؟
#پارت_دویست_و_هفتصد_و_یکم
I didn't come here on behalf of the government! The only reason I’m sitting here right now is because of my sister, not that false information!
ـ (من از طرف دولت اینجا نیومدم! اگر الان اینجا نشستم، فقط به خاطر خواهرمه، نه اون اطلاعات کذایی!)
کلمهی آخر را چنان با حرص تلفظ کردم که نفسنفس افتادم.
او، با دقت و آرامش به من که در حال انفجار بودم خیره شده بود.
آرامشش وصفنشدنی بود!
Really? You expect me to believe you're just an ordinary merchant who came all the way here just to save your sister?
(جداً؟ توقع داری باور کنم یک تاجر معمولی هستی و فقط برای نجات خواهرت تا اینجا اومدی؟)
با چشمان ریز شده، محکم گفتم:
Do you think trading is my cover job and that, like my sister, I'm a British spy? No, sir! I am really just an ordinary merchant and I don’t work for the government!
(شما فکر میکنید تجارت، شغل مستعارمه و منم مثل خواهرم جاسوس انگلیس هستم؟ خیر آقا! من واقعاً یک تاجر معمولیام و برای دولت کار نمیکنم!)
_And this great wealth is all from your own hard work, without any support from elsewhere?
(این ثروت عظیم هم حاصل دسترنج خودتون بوده و از جایی هم ساپورت نشدید؟!)
قاطع و محکم جواب دادم:
My wealth has nothing to do with the government, sir!
(ـ ثروت من هیچ ارتباطی با دولت نداره، جناب!)
نمیدانم در چهرهام چه دید که سرش را تکان داد و گفت:
When I asked what you brought for the deal, I didn’t mean money. But since you Brits...
(وقتی گفتم چی برای معامله آوردی، منظورم پول نبود. اما از اونجایی که شما انگلیسیها...)
ادامه دارد...
✍ به قلم: قاتل ماه... 🌚🌙FM